افسانه خونین

نویسنده : ناهید مطیع

۱۷ تیر ۱۳۹۷

نویسنده

برای درس روش تحقیق جنسیت، این‌بار طرح درسی متفاوت می‌نویسم. شروع می‌کنم به جمع کردن عناوین کتاب‌هایی که خاطرات زنان است در سراسر دنیا، کتبی که البته به فارسی هم ترجمه شده‌اند. بعد از دانشجویانم می‌خواهم که لیست مرا تکمیل کنند. لیست که تکمیل شد کار دانشجویان این است که با استفاده از یک مدل تحلیل محتوا به بررسی روابط جنسیتی زنان و مردان قصه بپردازند و در نهایت کار خود را در کلاس ارائه دهند. استقبال دانشجویان زیاد است. "دختری از ایران"، "خاطرات یک زن توده ای"، "خاطرت جنگ ایرن و عراق از نگاه یک زن" و عناوین دیگر، عنوان کتاب‌هایی هستند که انتخاب می شوند. راحله هم کتابی انتخاب می‌کند که در لیست من نیست به نام " واریس، دختر صحرا" این کتاب داستان دختری است از صحراهای سومالی که با گذراندن سختی های بسیار بالاخره عاقبت به‌خیر می‌‌شود و موقعیت خوبی به‌دست می‌آورد. واریس کمپینی بر علیه ختنه‌ی دختران راه می اندازد. بلایی که خود در کودکی دچارش شده بود و برای همیشه ناقصش کرده بود.

راحله با اینکه ازدواج ناموفقی داشته است، دختر پر شر وشوری است. گویی در پوستش نمی‌گنجد. حاصل این ازدواج دختری‌ست هفت هشت ساله. البته همسر راحله به جدایی راضی نیست و برای اینکه آن را ثابت کند، یک‌روز می‌آید دانشگاه ما و شروع می کند به هتاکی و بد و بیراه گفتن و البته متهم کردن ما برای تشویق او به جدایی، اتهامی کاملا بی‌اساس.

راحله اما برای گرفتن طلاق مصمم بود و شعبه دادگاه مربوطه هم با حکم عدم تعادل روانی همسر، صیغه‌ی طلاق را جاری کرد. برای راحله این تازه شروع ماجراست. دلش می‌خواهد برود خارج و دکترایش را بگیرد. وقتی در این مورد با من مشورت می‌کند، ازش می‌پرسم خیلی خوب اما با دخترت چه می‌کنی؟ هنوز نمی‌داند ولی سر از پا نمی‌شناسد که نقشه‌اش را اجرا کند. نقشه‌ای که هنوز کاملا کشیده نشده، نقش بر آب می شود.

فصل امتحانات است. یک‌روز صبح اول وقت وقتی وارد ساختمان دانشکده می‌شوم، متوجه سر وصدایی غیر عادی می‌شوم. به خودم می‌گویم، امتحان است دیگر. بچه ها لابد نگران امتحانند. صدا اما خیلی غیرعادی است.جیغ و شیون و گریه.

به‌زودی سر و کله‌ی دانشجویان مطالعات زنان با چشمانی اشک آلود و بغض کرده پیدا می‌شود. مات و مبهوت نگاهشان می‌کنم. یکدفعه دلم شور می‌زند. اصلا نمی‌توانم حدس بزنم که چی شده، فقط دلم می‌خواهد هیچ چیز نشنوم. دوست صمیمی راحله می‌آید نزدیک وبا تاثر عمیقی این جمله‌ی وحشتناک را می‌گوید: "استاد راحله مُرد. کشتنش “. نفسم در سینه حبس می‌شود. چند لحظه مکث می‌کنم. تصویر راحله در خاطراتی که از او دارم از جلوی چشمانم رژه می‌رود. شور زندگی‌اش، خنده‌هایش، اعتراضاتش به برنامه‌ها و فلان استاد، و آرزوهایش. حتما شما هم مثل من فکر می‌کنید کار کار شوهر سابقش است. اما اشتباه فکر می کنید. راحله توسط پدرش به قتل می‌رسد! وقتی می‌پرسم آخر چرا؟ پاسخ‌ها گنگ است و ناکافی.

ظاهرا راحله و پدرش ارتباط خیلی خوبی با هم داشته اند. راحله پدرش را خیلی دوست داشت وپدر هم. مادر اما از این رابطه راضی نبوده است. پدر آنقدر دختر را دوست داشته که رفت و آمدهایش را کنترل می‌کرده، شب‌ها پشت در اتاق یا پایین تخت خوابش می خوابیده. از تصمیم راحله برای خارج رفتن اصلا راضی نبوده و نمی‌خواسته دخترش را از دست بدهد. به همین دلیل برای ممانعت از آن با اسلحه‌ای که معلوم نیست از کجا آورده به زندگی دخترش خاتمه می‌دهد، یعنی به جای فرستادنش به خارج می‌فرستدش آن دنیا.

پدر را دستگیر می‌کنند. بعدها مطلع می‌شوم پدر آزاد می‌شود وبرمی‌گردد سر خانه و زندگی‌اش. چون طبق قانون پدر مالک جان و مال فرزندانش است. دختر راحله هم می‌رود یا می‌برندش تا با پدرش زندگی کند.

متاسفانه این دفعه - مثل خیلی از دفعات قبلی- بر خلاف قصه‌های هالیوودی، دختر قصه ما نتوانست خودش را برساند به جایگاه اعلی ناجی و سلبریتی مد روز. چون همه چیز بر علیه اش بود: قوانینی که پدر را بر او مقدم می داشت. مادری که ناراضی بود. شوهری که آزارگر بود. باورهای غلطی که محدودیت را دوست داشتن می‌پنداشت و اجتماعی که توان حمایت از او را نداشت.

 

یکی از مددکاران بخش مددکاری عقیده دارد که اگر از شوهرش طلاق نمی‌گرفت، این اتفاق برایش نمی‌افتاد. ولی باید پرسید اگر با همان شوهر به زندگی ادامه می‌داد، چه عاقبتی پیدا می‌کرد؟ راستی کسی می‌تواند جواب این سئوال را بدهد؟

 

لطفا از تجربه‌ی خودتون بنویسید. شیوه‌ی نگارش و یا تعداد کلمات مهم نیست. با نام یا بی‌نام نوشتن اهمیت ندارد. فقط بنویسید و به اشتراک بگذارید.

نحوه‌ی ارسال مطالب:

ایمیل سایت پل‌هایی برای زنان:  [email protected]

فیس بوک: پل هایی برای زنان / Bridges For Women