من معشوقه‌ی شوهر شما نیستم

نویسنده : پریسا کاکایی

۸ خرداد ۱۳۹۷

نویسنده

حدوداً بیست و دو سالم بود و داشتم کم کم از دانشگاه فارغ التحصیل می‌شدم. استادم می‌خواست یک مرکز مشاوره‌ی روان‌شناسی راه  بندازه و من و دو سه تا از همکلاسی‌های پسر هم از همون نقطه‌ی صفر همراهیش کردیم. من هر روز سر کارم می‌رفتم و با اینکه عملاً کارمون داوطلبانه بود با اشتیاق سعی می‌کردم یاد بگیرم. یه روز مریض شدم و نرفتم سر کار. حدودای شب، استاد از منزلش تماس گرفت و با صدای خیلی آهسته‌ای، انگار داره یواشکی حرف می‌زنه، حالم رو پرسید. اون مکالمه خیلی زود تمام شد و از فردای اون روز، رفتارهای استاد یه کم عجیب شد. پرسیدم و جواب داد مساله خانوادگی‌ست و فکرش مشغوله. یه مدتی گذشت و استاد به مساله‌ی ازدواج من علاقه‌مند شد و چندین بار پرسید تو نمی‌خوای ازدواج کنی؟ ببین فلانی چقدر دوسِت داره. گفتم حالا چرا شما یاد ازدواج من افتادین. گفت آخه به عنوان کسی که داره در مرکز مشاوره کار می‌کنه، باید متاهل باشی تا مجوزمون به مشکل بر نخوره. گفتم این که نشد دلیل و گذشتم. این جریان ادامه داشت تا یه روز بالاخره گفت می دونی، همسرم روی تو حساس شده و روزگارم رو سیاه کرده. اگر تو ازدواج نکنی نمی‌تونیم با هم کار بکنیم. این حرف کل دنیای من رو بهم ریخت و از دست اون زن خیلی عصبانی شدم که چرا الکی به من، اونم منی که این چیزها برام خیلی مهمه گیر داده. دلم می‌خواست توی چشماش نگاه کنم و بگم: "من معشوقه‌ی شوهر شما نیستم." اما این مساله اساساً به من ربطی نداشت و باید خودشون حل می‌کردن. اون کار تمام شد و من وارد یه فضای دیگه شدم و بعدها شنیدم که شک همسرِ استاد درست بوده فقط طرف رو اشتباه گرفته بود.

سال‌ها گذشت و من بزرگتر شدم، مردان متاهلی رو دیدم که بهم پیشنهاد دوستی دادن در حالیکه یا تاهلشون رو انکار می کردن و یا ادعا می‌کردن که در حال جدا شدن هستن. درگیر آدم‌هایی شدم که رابطه‌های موازی رو از افتخاراتشون می‌دونستن اما شهامت نداشتن که صادقانه مطرحش کنن. پدران دوستانم رو دیدم که با زنانی جوان وارد رابطه شدن و رنج زیادی رو به همسر و فرزندانشون تحمیل کردن. مردانی دور و نزدیک.

حالا هر بار که به داستان استاد فکر می‌کنم از خودم می‌پرسم جایگاه ما زن‌ها در چنین ماجراهایی کجاست؟ خیلی از زن‌ها رو دیدم که به سراغ اون زن "دیگه‌ی" فلان فلان شده می‌رن که همسر یا همراهشون رو ازشون "دزدیده". انواع نقشه‌ها رو می‌کشن که آبروی اون زن رو ببرن و یه بلایی سرش بیارن. گاهی کار به درگیری فیزیکی می‌کشه. گاه اون رابطه تمام می‌شه و خیالشون راحت و گاه اوضاع بدتر می‌شه. خیلی وقتا توجیه می‌کنن اگر یه زنی چراغ سبز نشون نده، مردا طرفشون نمی‌رن. یه جور منفعل نشون دادن مردها و برداشتن بار مسوولیت از روی دوش اونها. اما چرا؟ چون از یک طرف پذیرش حقیقت سخته و از طرف دیگه، درگیر شدن با کسی که همه جوره در موضع قدرت قرار داره، کار آسونی نیست. اما حمله کردن به اون زن دیگه و مقصر اصلی جلوه دادنش کار آسون تریه.

اون زن دیگه هم در خیلی موارد روحش از تاهل مرد خبر نداشته و یا مرد بهش گفته بوده که زندگی مشترکش یه جهنمه و داره جدا می‌شه و انقدر زن عاشق یا وابسته شده که توان تحقیق در مورد واقعیت رو نداره.  یا اینکه خبر داشته اما براش اهمیتی نداشته. چرا اهمیتی نداشته؟ چون یا فکر می‌کنه این یک مسابقه‌ست و من یک زن خاص هستم با دلبری‌ها و روش‌های "سنگ آب کن" و همیشه برنده می‌شم و درک این موضوع براش سخته که برای مردی که نگاهش اینه، زن‌ها تاریخ مصرف دارن. یا اینکه دنبال بهره‌برداری مالی‌ست و براش مهم نیست منبع مالی چه کسی باشه یا در چه شرایطی.

و گروه دیگه‌ای از زنان این داستان، مادران، خواهران و زنانِ خویشاوند مردان علاقه‌مند به رابطه‌ی موازی پنهانی‌ هستن. یادمه توی یکی از این هزاران داستان مشابه، خواهرشوهر می‌گفت: "تو اگه زن بودی، شوهرت نمی‌رفت سراغ یه زن دیگه." به نظرم انسانِ خوب و درست بودن، جایگاهی بالاتر از نسبت‌های خونی داره. به واسطه‌ی اینکه اون مرد "از خونِمونه"، زنی که در جایگاه همسر، نامزد یا دوست دختر آسیب دیده، با کلام و رفتارهای آزاردهنده‌ی نزدیکانِ مرد، بیشتر و بیشتر تحقیر و تنها رها می‌شه. زندگی مشترک و شخصیت آدم‌ها پیچیده‌تر از اونیه که فکر کنیم با دو تا فوت و فن کوزه‌گری می‌تونیم جلوی خیلی از چیزهای ناخوشایند رو بگیریم. اینکه فکر کنیم اگه مردی سراغ زن دیگه‌ای رفته، به خاطر این بوده که همسرش اون فوت و فن رو بلد نبوده، ساده لوحانه‌ترین پاسخیه که می‌شه برای این موضوع داشت و باز تلاشیه برای پاک کردن صورت مساله و اینکه نقش و مسوولیت اون مرد اینجا چیه.

واقعا سوال همینه، که ما زنان نقش اون "مرد" رو در این ماجرا چی می‌بینیم؟ آیا مساله فقط زنان دیگه هستن یا مردیه که به هر دلیلی نمی‌تونه متعهد باشه و صداقت هم نداره که درموردش صحبت کنه. فرضا یک زن رو از صحنه روزگار محو کردیم، نفرات بعدی رو می‌خوایم چه کار کنیم؟ وقتی مردی از رابطه‌های موازی لذت می‌بره یا می‌خواد با بالا بردن تعداد زنان زندگیش، مردانگی فیزیکی خودش رو ثابت کنه، جنگ تن به تن با یک زن دیگه مشکل رو حل نمی‌کنه بلکه باید با اون مرد رودرو شد و ازش خواست که تکلیف خودش رو دقیقا مشخص کنه. در زندگی مشترک، مالکیتی وجود نداره. هیچ آدمی رو هیچ‌وقت نمی‌شه صاحب شد. شاید در کلام گفته بشه تو مال منی اما درست همون لحظه هیچ کس نمی‌دونه در ذهن گوینده چی می‌گذره. اصلا چه طور می‌شه یک آدم رو با تمام پیچیدگی‌های شخصیتی صاحب شد و دورش حصار کشید و فکر کرد با یک حلقه و بچه پابند شده. البته که پذیرش چنین واقعیتی سخته اما بهتره راجع بهش فکر کنیم و وقتی به چیزی شک داریم، با شریک زندگیمون بدون هیچ تعارفی صحبت کنیم. نه اینکه به سراغ یکی از چندین زنی که به زندگی اون وارد شدن و ما متوجهش شدیم بریم و فکر کنیم این‌جوری داریم از چیزی که صاحبش هستیم محافظت می‌کنیم.

شما چطور؟ حتما شما هم خودتون و یا در اطرافتون با این مساله مواجه شدید. تجربه شما چگونه بوده و چه واکنشی نشان دادید؟

لطفا از تجربه‌ی خودتون بنویسید. شیوه‌ی نگارش و یا تعداد کلمات مهم نیست. با نام یا بی‌نام نوشتن اهمیت ندارد. فقط بنویسید و به اشتراک بگذارید.

نحوه‌ی ارسال مطالب:

ایمیل سایت پل‌هایی برای زنان:  [email protected]

فیس بوک: پل هایی برای زنان / Bridges For Women

 

پی‌نوشت یک: یادداشت بالا در مورد روابط موازیِ پنهانی‌ست و با رابطه‌ی باز که در اون هر دو فرد از ابتدا با اطلاع هم تصمیم می‌گیرن که روابط موازی داشته باشن فرق می‌کنه. این شکل از رابطه یه انتخاب و تصمیم دو نفره‌ست که البته مثل همه چیز موافقان و مخالفان زیادی داره که موضوع مورد بحث این یادداشت نیست.

پی‌نوشت دو: البته که رابطه‌ی موازیِ پنهانی فقط شامل مردان نمی‌شه و زنان رو هم در بر می‌گیره گاهی با دلایلی مشابه و گاه متفاوت.