مرثیه‌ای برای موهای نرگس

نویسنده : مریم رضایی

۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۷

موهای نرگس را چیده­‌اند. بریده‌­اند. نرگس آسم دارد. نرگس آسم دارد. نرگس آسم دارد. با موهای بریده‌اش در دست به خانه می­‌آید و بیهوش می‌­شود. این خبر فقط یک خبر در کنار بقیه‌ اخبار نیست. نرگس آینده ماست. نرگس گذشته ماست.

موهای بریده نرگس کردتبار در آبادان، زشتی و پلشتیِ زخم کهنه زیستِ دختران در این سرزمین را احضار می­‌کند. خواهر نرگس راست می‌­گوید. در اغلب فرهنگ‌ها، بریدن موی یک زن نشانه گناه و تقصیر اوست. نرگس از خود می­‌پرسد: من چه گناهی کرده­‌ام؟ ما از خود می­‌پرسیم: چه گناهی کرده‌ایم؟ تاریخ با موهای بریده نرگس احضار می­‌شود. تاریخ دخترانی که از ترس بریده شدن گیسوان­‌شان با قیچی پدر، برادر یا شوهر و انگ «گیس‌بریده» شدن، نخوابیده‌­اند. تاریخ ترس‌های زنان این سرزمین. حالا انگار موی همه زنان گیس­‌بریده این سرزمین را آتش زده­­‌اند. نرگس با موهای بریده‌­اش در دست به خانه بازگشته است. به موهای نرگس تجاوز شده است. او ترسیده. نفسش بند آمده. هنوز کوچک است برای فهمیدن اینکه زن بودن گناه است. هنوز عاشق نشده که بداند پس از ازدواج مالِ کسی می‌­شود و او را به جرم اینکه نخواهد هر زمان که شوهرش بخواهد، با او همخوابگی کند، ناشزه می­‌خوانند و تنبیهش می­‌کنند. هنوز مادر نشده که بداند بچه­‌هایش هم به او تعلق ندارند. که اگر پدرشان آنها را بکشد دستگاه حقوقی حمایتش نخواهد کرد. و اگر طلاقش بدهد، باید از دور نظاره­‌گر بزرگ شدنشان باشد. نرگس هنوز کوچک است. آنقدر کوچک که موهای بلندش می‌­توانند او را در برابر همه جهان حفاظت کنند. موهایش او را از خنده و تمسخر همکلاسی‌­هایش نمی‌ترساند و از مقام رفیع زن بودنش حفاظت می­‌کند. او دوست دارد زن باشد و یک زن موهایش بلند است.... آخ که چقدر نرگس هنوز کوچک است....

کسی موهای مرا می‌­چیند. آنکه مرا زن نمی­‌خواهد. آنکه از زن بودن من می­‌ترسد. من موهایم را می­‌چینم. سرم را ماشین می­‌کنم و او بیشتر از قبل از من می‌­ترسد. حالا دستاویزی برای چیدنم ندارد لابد!

زمان به عقب می­‌رود. می­‌رود جایی که من مدرسه می­‌رفتم. روزهایی که تازه شلوار دم­ پا گشاد مد شده بود و گاهی می‌­شد غیر از جوراب سفید و سیاه، جوراب­‌های رنگی هم پیدا کرد. ۱۳ ساله بودیم. سرشانه مانتوهای­‌مان با اپل بالا می‌­آمد و موهای­‌مان را گوجه­‌ای می‌بستیم. هر روز در ورودی مدرسه باید یکی­‌یکی وارد می­‌شدیم. کیف­‌هایمان را باز می‌کردیم و به ردیف همسن و سال‌های­مان که بعنوان مامور دم در ما را وارسی می‌­کردند نشان می‌­دادیم. مامور هم مسئول سلامت ما بود و هم مسئول مصر‌ف‌­هایمان. او می‌­توانست با خشونت لواشک‌­های دست‌ساز مادرم را از کیف دربیاورد و داخل سطل زباله بیندازد. چون نگران بود که بیمار شوم. می­‌توانست سنگ خانه بازی­‌مان را هم از جیب­‌مان دربیاورد و در سطل بیندازد. اما غیر از آن، مامور چک کردن همه بدنمان هم بود.

افسانه همکلاسی­‌ام بود. موهای افسانه لَخت و نرم بود و او هم برای بستن­‌شان از تکنیک مدل گوجه‌­ای استفاده می­‌کرد. مامورها یک‌باره دستور گرفته بودند که موی گوجه­‌ای بدجور تحریک­‌کننده است. آن‌روزها کلمه تهاجم فرهنگی را هم کنارش بکار می­‌بردند. ناظم و مربی پرورشی اولتیماتوم داده بودند که موهایتان را گوجه­‌ای نبندید. و یکباره در یک روز، جلوی در مدرسه، قربانگاه شد. من با افسانه تازه از راه رسیده بودیم. دم در کیفهای­‌مان را باز کرده و آماده بازرسی بدنی بودیم. چه می­‌گفتیم؟ هرچه بود بی­‌خبر بودیم از پیامد موهای گوجه‌­ای افسانه. مامورها دست افسانه را گرفتند. او را کنار کشیدند. کیفش را نگشتند. مربی پرورشی هم آمد. یکی از آنها بی­‌توجه به عذرخواهی و التماس­‌های افسانه، موهای گوجه‌ای افسانه را از داخل کش کوچکی که بر سر بسته بود بیرون آورد، موهای لخت افسانه توی صورتش ریخت. قیچی‌­ای در دست مامورها جابه­‌جا ­شد. آن‌را دست مربی دادند. افسانه کمی تقلا می‌­کرد، چشمهایش ترسیده بود. مربی به او گفت ممکن است قیچی به صورتش بخورد پس بهتر است آرام باشد. برق قیچی روی صورت افسانه با چشمهای گشاده شده و گریان او می‌­رقصید. او موهای افسانه را چید. آنقدر که کاکل موهایش سیخ ایستاده بود. و افسانه یکباره سکوت کرد. شرم و غم جای خشم را گرفته بود. او را تنبیه کرده بودند. سکوت یکباره‌اش با چرخش قطره‌­های اشک در چشمانش ما را می‌ترساند. او را به مسلخ برده بودند و پیام نظام آموزش، به ما که هاج و واج این صحنه را نگاه می­‌کردیم، اعلام شد: این قیچی می­‌تواند هر جای دیگری را ببرد، اگر آنطور که ما می­‌خواهیم نباشید. حالا باید خودمان را دقیق‌­تر وارسی می­‌کردیم. فردا ممکن بود به کدامیک از تکه‌­های خواست و میل‌­مان دست ببرند؟ آنها از بدنهای ما چه می­‌خواستند؟ ما مدرسه می­‌آمدیم. می­‌خواستیم بیشتر و بیشتر بدانیم و آنجا یک «قیچی» منتظرمان بود.

امروز هنوز هم موقع رد شدن از هر دری نگران می­‌شوم. وقتی دست‌های زنان مامور بر بدنم کشیده می‌­شود، عصبانی‌­ام. غمگینم. نگرانم. موهای بریده افسانه به یادم می‌­آید. آن روز باید می‌­فهمیدیم که نباید سکوت کنیم. اما ترسیده بودیم چون بدون حق بودیم. مادران‌مان هم می‌ترسیدند. همه زنان و مردان نسل گذشته ما را محاصره کرده بودند. آنها به ما می­‌گفتند که حق نداریم برای اینکه کسی بدنمان را وارسی می‌­کند اعتراض کنیم. نباید چیزی برای مخفی کردن داشته باشیم. ما روزگار دفتر خاطرات قفل­‌دار را می­‌زیستیم.

سر صف طولانی صبحگاه به ما می‌­گفتند که حافظ امنیت نظامیم. به ما می­‌گفتند که از حجاب ماست که آمریکا تودهنی می­‌خورد و ما آمریکا را نمی­‌شناختیم. چیزی که می­‌دیدیم زمین سوخته­‌ای بود که در پسِ کودکی ما باقی می‌­ماند: یک هیچ بزرگ. ما را به مسلخ می‌بردند و نامش مدرسه بود. به نام آموزش در تن و روح­‌مان ترس و خطر را تزریق می­‌کردند و به نام مراقبت، تنبیه می­‌شدیم.

امروز اگر بریدن موی نرگس به بیهوش شدن او نمی‌­انجامید هیچکس حرفی از آن نمی­‌زد؛ نه خانواده و نه نظام فخیمه آموزش و پرورش. و ما هم به یاد نمی­‌آوردیم که روزی­‌روزگاری و هنوز هم چقدر قیچی تیز نظامِ تنبیه بر تن زنان این سرزمین خوب می­‌بُرد.

هرچند موهای افسانه را در مدرسه چیدند و به همراه آن غرور و شهامتش را برای کنترل بر بدنش به سخره گرفتند، امروز افسانه­‌ها یاد گرفته‌­اند که هر دری را به روی خود بگشایند. تصویر دختران فوتبال دوستی که با آرایش مردانه برای ورود به ورزشگاه‌ها درهای ممنوعیت را باز می‌­کنند، نشان می­‌دهد که دیگر تیغ این قیچی قدیمی خوب نمی­‌بُرد. وقتی موهای گوجه­‌ای را می­‌برند افسانه­‌ها با ریش و سبیل وارد می­‌شوند. شاید نرگس هم وقتی بزرگ‌تر شود، آنقدر بزرگ که قدرت پاها و دست‌هایش را برای انتخاب کردن باور کند، درهای دیگری را باز کند تا دیگر هیچ قیچی­‌ای نتواند غرور و میلش را بچیند. آن‌وقت ممکن است حتی موهایش را تیفوسی کوتاه کند و به جایِ همه زنان گیس‌­بریده تاریخ لبخند بزند.

 

پی‌نوشت: روز یک‌شنبه، شانزدهم اردیبهشت، معاون پرورشی دبستان گلستان در آبادان موی دختری ۱۲ ساله به نام نرگس را به بهانه‌ی بیرون بودن از مقعنه با قیچی چید. در پی این اقدام، نرگس، به خاطر شوک عصبی در بیمارستان بستری شد.