کنشگری روز‌مره

فریاد بر سکوی سکوت

روایت اول وقتی از کلاس درسی که به عنوان استاد مدعو به آن دعوت شده بودم، بیرون آمدم و وارد خیابان شدم تا سوار ماشین‌ام شود، یکی از دانشجویان پسر که ریش باریکی داشت و پیراهنش را روی شلوارش انداخته…