عاملیت و توانمند سازی: استراتژی های مرتبط با کار زنان و طبقه اجتماعی درمناطق شهرنشین ترکيه

نویسنده : اف. اوموت بشپنار*

مترجم : فریماه بارز

این مقاله مسیرهای مختلفی از[ظهور] عاملیت و توانمندسازی را در« استراتژی های بکارگرفته شده مرتبط با کارزنان» در بین طبقات اجتماعی متفاوت در استانبول ترکیه نشان خواهد داد. من «استراتژی های مرتبط با کار زنان» را اقدامات شکل گرفته ای تعریف می کنم که با مشکلات کارکردن یا کارنکردن زنان به عنوان نیروی کار یا بیکارارتباط دارد . اساس پژوهش پیش رو بر مبنای مصاحبه های عمیقی است که با بیش ازشصت زن ازطبقات مختلف کارگری، متوسط و مرفه دراستانبول گرفته شده است. مصاحبه شوندگان بعضا شاغل یا بیکار بودند. من استراتژی های مرتبط با کار زنان را در چهار دسته شناسایی کرده ام:
1) پذیرش یا (ترجیح) نقش های سنتی جنسیتی درآمادگی منابع ازخانواده
2) تلاش های پنهانی برای بدست آوردن قدرت مانور
3) چانه زنی که بر اساس امتیاز دهی وجود دارد
4) و در نهایت جبران در مقابل محدودیت های ساختاری موجود.
من براین باورم که عاملیت زنان امری « خاص و طبقاتی» است چرا که عوامل ساختاری، زنان را در طبقات مختلف به شیوه های مختلف تحت تاثیرقرارمی دهد و منجر به ظهور استراتژی های مختلف در بین زنان طبقه کارگر، متوسط و مرفه می شود. این استراتژی ها، احتمالا نیازهای عملی و فردی زنان را نیزبرآورده می کنند. اما با تحقق نیازهای جنسیتی استراتژیک فاصله طولانی دارند. با تکیه به یک رویکرد فمینیستی و انتقادی شبیه به آنچه مالینیو و کانل اتخاذ کرده اند، رابطه میان عاملیت و توانمند سازی را دراستراتژی های مرتبط با کار زنان درمناطق شهرنشین ترکیه مورد پرسش قرار داده ام.

مقدمه

این نوشتار از بروز عاملیت و پرسش از احتمال های ممکن برای توانمند سازی در استراتژی های مرتبط با کار زنان بحث خواهد کرد که مورد استفاده زنان در طبقه کارگر، متوسط و مرفه در شهر استانبول بوده است. استراتژی های زندگی هر روزه زنان در شکل های مختلف اجتماعی/فرهنگی یکی ازبن مایه های اصلی در مطالعات جامعه شناختی 
و مردم شناختی بعد از دهه ۱۹۰۸ و ۱۹۹۰ است(Beneria, 1992 ;Beneria &Roldan, 1987 ;Gonzalez de la Rocha 1988 ;Moser 1993 ;Perez-Aleman,1992 ;Roberts,1991 ;Saraceno,1992)

این مطالعات عمدتا بر استراتژی های بقای اقتصادی زنان طبقه کارگر تمرکز داشت. مطالعات صورت گرفته شده در خصوص استراتژی های زنان برای مواجهه و غلبه بر مشکلات و محدودیت های هر روزه مثل مشکلات مربوط به پدرسالاری و روابط بازار در ترکیه نشان دهنده روند مشابهی است: کلا همگی پژوهشگران بر استراتژی های اقتصادی زنان طبقه کارگر در مراکز شهری ترکیه به ویژه زنان مهاجری که درمناطق اقامتی غیرقانونی زندگی می کنند، متمرکز شده بودند. (Erman, 2001 ;Erman et al.,2002 ;Kalaycioglu & Rittersberger-Tilic,1998 )در حالی که فقط تعدادی از پژوهش ها در مورد زندگی زنان طبقه متوسط و مرفه صورت گرفته است ، هیچ پژوهشی درباره استراتژی های مرتبط با کار زنان از این طبقات درترکیه انجام نشده بود. این مقاله تلاش دارد تا با هدف پر کردن این خلا، امکان مقایسه استراتژی های مرتبط با کار زنان را در بین طبقات مختلف اجتماعی در مناطق شهرنشین ترکیه فراهم کند.

من « استراتژی های مرتبط با کار» را اقدامات صورت گرفته برای مواجهه با چالش های مربوط به کار کردن یا نکردن می دانم، مثل تصمیم گیری برای شاغل بودن یا نبودن، استفاده از حربه شاغل بودن برای قدرت گیری در خانواده، کم کردن مخالفت های پدر یا شوهر با کارکردن زنان، پیش گرفتن راهکارهای مناسب تربرای ترکیب خانواده با شرایط کاردرزندگی روزمره و ماندن و دوام آوردن در محیط های کاری که نقش ها و ارزش های جنسیتی سنتی بر آن حاکم هستند. من ترجیح می دهم که از اصطلاح «استراتژی های مرتبط با کار» استفاده کنم تا اصطلاحی چون «استراتژی های کاری» چرا که با اصطلاح اول می توانیم انتخاب ها و رفتارهای زنان بیکار را نیزمورد مطالعه قرار دهیم. برای زنان بیکار هم، کارکردن موضوع مهمی است: آنها با ایده کارکردن کلنجار می روند، شاغل شدن را به عقب می اندازند و یا اینکه به شکل متناوب مردد می مانند و شاغل نمی شوند.

سوال های اصلی پیش برنده تحقیقات من عبارتند از:

۱-چگونه درهم تنیدگی عوامل ساختاری و فردی «عاملیت» زنان و استراتژی های مرتبط با کار آنها را شکل می دهد؟

۲-این استراتژی ها، چه استراتژی هایی هستند؟

۳-چه تفاوت ها و شباهت هایی در عاملیت زنان در میان طبقات مختلف اجتماعی وجود دارد؟ و در نهایت اینکه تا چه زمانی این اشکال مختلف «عاملیت» و این استراتژی ها می تواند در راستای توانمند سازی زنان درمناطق شهرنشین ترکیه عمل کند؟

استدلال اصلی دراین مقاله این است که «عاملیت» زنان درجریان این استراتژی ها متحول می شود، در درون خود کشمکش هایی را تجربه می کند، چرا که اگر امر«توانمند سازی» وجود داشته باشد، بیشتر تمایل به این دارد که در کوتاه مدت امتیازهای فردی فراهم کند. مفهوم «عاملیت» از جنبه های بسیاری انتزاعی است. بنابراین، من ترجیح می دهم تا بربروز «عاملیت» زنان به همان صورتی که زنان خودشان را در استراتژی شان بیان می کنند، تمرکز کنم و ارتباط میان «عاملیت» و «توانمندسازی» را مورد توجه قرار دهم. ساختار وسیع تر اجتماعی-اقتصادی و سیاسی منجربه ظهوراستراتژی های مرتبط با کار کوتاه مدت فردی می شود. از این جنبه، من استراتژی های مرتبط با کارزنان را بیش ازآنکه بخواهند ابزاری برای توانمند سازی جمعی زنان درترکیه شهر نشین باشند، راه ها و شیوه های فردی و عملی برای مواجه با محدودیت های ساختاری و فردی می بینم.

این بحث پیش رو با طرح روش شناسی این تحقیق ادامه پیدا خواهد کرد. بعد از آن به چارچوب تئوریکی می پردازم که برای بررسی استراتژی های مرتبط با کار زنان پیشنهاد کرده ام. سپس به طورخلاصه به این موضوع می پردازم که چگونه نیروهای ساختاری مثل نیروهای اقتصادی،سیاسی و پویش های قانونی با موقعیت های طبقاتی زنان در شکل دادن به این استراتژی های مختلف در هم تنیده هستند. در پایان، بر استراتژی های مرتبط با کار زنان در بین طبقات مختلف شهر نشین ترکیه تمرکز می کنم. در پایان، بعد از دسته بندی زنان از طبقات مختلف اجتماعی، به طرح این پرسش می پردازم که آیا این استراتژی هایی که بر«عاملیت» زنان استوار بوده است، درمجموع موجب توانمندی زنان شده است.

روش شناسی

این مقاله اساسا بر پژوهش های میدانی استواراست که ازطریق مصاحبه های عمیق با شصت زن دراستانبول درسال ۲۰۰۵ انجام داده ام. من درهرطبقه اجتماعی با ده زن شاغل و ده زن بیکارمصاحبه کردم. مصاحبه شوندگان برمبنای طبقه اجتماعی و وضعیت اشتغال شان انتخاب می شدند. دراین پژوهش،موقعیت طبقاتی زنان با توجه به « همسایگی» که در آن زندگی می کردند، تحصیلات ، کار و درآمد خودشان وتحصیلات، درآمد و کار پدر و شوهرشان تعریف شده است.

مصاحبه شوندگان مطالعه پیش رو از مشاغل و طبقات اجتماعی مختلف و با استفاده از روش های مختلف انتخاب شدند. من از «همسایگی» استفاده کردم چرا که می خواستم مصاحبه شوندگانی با ویژگی های طبقات اجتماعی شبیه و نزدیک به هم در شهراستانبول پیدا کنم. البته برای انجام مصاحبه ها به محل کار بعضی از آنها هم رفتم، آنهایی که ترجیح می دادند درمحل کارحرفه ای خود مصاحبه شوند: مشاغلی مثل معلمی مدرسه، پرستاری،پزشک و کارگران کارخانه. تنوع در بین زنان فقط محدود به طبقه اجتماعی آنها و یا مشارکت شان دربازارکار نبود؛ تفاوت سنی آنها، سطح تحصیلات شان، وضعیت تاهل و تجربه های زندگی نیز نشانگر متغیرهای دیگری است. این متغیرها درواقع به ما کمک می کند که بفهمیم چگونه ارزش های مختلف زنان، انگیزه ها و تجارب شان باعث شکل گیری و ظهور استراتژی های مختلف مرتبط با کار آنها می شود. وقتی طلاعات را جمع آوری می کردم، مصاحبه شوندگان نمی دانستند که ازبیرون محل کارآنها آمدم چرا که بعضی از مصاحبه شوندگان اصلی، مرا می شناختند. بعد از اینکه توانستم با تعدادی ازمصاحبه شوندگان با همین شیوه تماس بگیرم، تعداد تماس هایم در هر مورد به تدریج بیشتر و بیشتر شد.

تحقیقات میدانی من براساس مصاحبه های نیمه عمیق و مورد به مورد در کنارمشاهده ها و جمع های غیر رسمی موضوعی شکل گرفت. روش قوم نگارانه مثل روایت های زندگی و مصاحبه های عمیق کمک کرد تا بتوانم معنایی را که زنان به کنش ها و تجربه هایشان می دهند، درک کنم. مصاحبه های من عمدتا شامل اطلاعات و ویژگیهای جمعیتی، ساختارخانواده و خانوار، معنای کار برای زنان، سابقه کار زنان و تجارب اخیر کاری، انتظارات و نقش های جنسیتی، تقسیم کار در خانه، کار خانگی، نگهداری بچه، مشکلات زنان در بازارکار و استراتژی هایی می شود که زنان برای کنارآمدن با این قبیل مشکلات بکارمی برند. در این میان نشست هایی هم با گروهی از مصاحبه شوندگان برگزار کردم. درباره تجارب آنها و بیشتر راه حل های شخصی آنها برای کنار آمدن با این محدودیت ها با هم حرف می زدیم. مقایسه استراتژی های مختلف در جریان این مکالمه های غیر رسمی در فهم پویش هایی که «سوبژکتیویته» زنان را شکل می دهد، بسیار مهم بود. با این حال در طول مکالمات هرگز یادداشت بر نمی داشتم و فضای به وجود آمده را خراب نمی کردم و فقط بعد از جلسات اقدام به یادداشت نکته ها می کردم.

«عاملیت» و محدودیت هایش

توانمندسازی زنان موضوع چند بعدی است که درمیانه برخورد محدودیت ها و فرصت ها وساختارها و عاملیت های فردی قرار گرفته است. دراین مقاله، من از تعریف گیدنز از ساختار و تعریف امیربایر و میش ازعاملیت استفاده کرده ام. ساختارها عبارت اند از «قوانین و منابع» که به صورت بازگشتی در بازتولید نظام های اجتماعی درگیر می شوند درحالی که «عامل» توانایی بازیگران برای شکل دادن به پاسخگویی به موقعیت های مسئله ساز تعریف می شود. (Emibayer& Mische 1998 :971)

این قوانین و منابع که افراد را در درون خود قرار می دهند، شدیدا وابسته به ویژگی های متغیر ساختارهای اجتماعی هستند. توانایی عامل درروابط زنان با منابع و نقش های ساختاری تغییر می کند و متغیر می شود چرا که عامل در درون سیستم های هم پوشان اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و حقوقی شکل پیدا می کند. همانطور که بوردیو می گوید، ساختار های چند گانه ای در درون جوامع وجود دارند و روابط بازیگر با این ساختارها از خلال جایگیری اجتماعی بازیگر[عملا] عاملیت بازیگر را تحت تاثیر قرار می دهد. روابط زنان با ساختارهای خانوادگی، بازار کار و دولت که خود دربردارنده ارزشهای خاص و یا حتی هنجارهای متناقض هم هستند، با توجه به موقعیت اجتماعی و هویت آنها متفاوت خواهد بود. از این جنبه، مفهوم «ساختار» دراستراتژی های زنان در مسیر رویاوریی با مشکلاتی پیش رویشان قرار می گیرد، قابل مشاهده و معنادار می شود. اینکه چگونه به دیگر اعضای خانواده ، همکاران و نهادها مرتبط می شویم خود متاثر از پویش های رژیم جنسیتی است که آنها هم مستقل از ساختارها و نهادهای اجتماعی نیستند. (Connel ,2000 )

همانطور که کنل می گوید ارتباط بین عامل و ساختار بسیار‌‌حساس است چرا که عاملیت زنان بطور بالقوه توانایی دگرگونی ساختارها را دارد. استراتژی های مختلف زنان در کشورهای در حال توسعه آنها را قادر کرده است تا محدودیت های موجود نظام پدر‌سالاری و اقتصادی را دگرگون کنند. اشکال مختلف عاملیت در استراتژی های این زنان قابل مشاهده و شناسایی است. کار کاندیوتی که در مورد چانه زنی بر سر قدرت متمرکز است، نشان می‌دهد چگونه چاپلوسی و دستکاری ها تبدیل به استراتژی زنان در جوامع کلاسیک پدرسالار مثل ترکیه شده‌اند. این استراتژهای شخصی از نمونه های سنتی و یا حتی جنبش های دسته‌جمعی "مدل غربی" کاملا متفاوت هستند. ( Mohanty,1988 ;Ong,1987 ). من معتقدم با ارزیابی استراتژی های زنان با عینک فرهنگ غربی ما عملا معنای محیطی و بستراقدامات آنها را نادیده خواهیم گرفت.

اقدامات و استراتژی های زنان در مجموعه های فرهنگی فقط زمانی می‌تواند معنا پیدا کند که آنها را با توجه به برداشت زنان براساس نظام های ارزشی و معنایی خود آنها درنظر بگیریم. با این حال، رمانتیک کردن «عاملیت» زنان و استراتژی‌های آنها، به عبارت دیگر اینکه اساسا نخواهیم پیامدهای این استراتژی‌ها را برای توانمند‌سازی زنان به پرسش بذاریم، نیز حرکتی مسئله ساز است. همانطور که افشار می‌گوید تمرکز برشرایط خاص زنان ممکن است اهداف مشترک را در حاشیه قراردهد. بنابراین تمایزگذاری میان توانمندسازی فردی و گروهی در تحلیل پیامدهای عاملیت زنان مفید است. ( Rowland ,1998 ;Gustafsson-Larsson, Thurén, Dahlger, &Westman,2007) علاوه براین تمایز تحلیلی میان منافع جنسیتی «عمل گرایانه» و «استراتژیک» برای ما مفهوم توانمندسازی را با ارائه درک بهتراز استراتژی‌های زنان فراهم می‌کند.

به نظر من تمایزگذاری بین منافع جنسیتی عمل گرایانه و استراتژیک مهم است. منافع جنسیتی استراتژیک ابزارهای لازم را برای کاهش محدودیت‌های ساختاری بر زنان بصورت دسته جمعی برای یک جایگزین و برای یک سازماندهی اجتماعی برابرخواهانه تر جنسیتی فراهم می‌کند. منافع جنسیتی عمل گرایانه همانند «جایگزین‌های عملی» کار می‌کند؛ در واقع اینها ابزارهای کپی‌برداری شده ای از محدودیت های فرهنگی و ساختاری هستند و در عین حال از تغییرمحدودیت ها در دراز مدت بدورند. با این حال، نیازهای استراتژیک و عملی در بعضی مواقع روی هم قرار می گیرند و نوعی همپوشانی درست می‌کنند؛ این تمایز تحلیلی به ما امکان می‌دهد تا بتوانیم استراتژی های زنان را مورد ارزیابی قرار دهیم. آنچه به عنوان دستاورد استراتژیک فردی در کوتاه مدت می تواند موجب تقویت فرهنگ پدرسالاری موجود شود، بر نابرابری جنسیتی استوار است یا اینکه اشکال جدید انقیاد پدرسالارانه را در درازمدت تقویت می‌کند. برعکس آنچه درکوتاه مدت در دستاورد شخصی مهم نیست، می تواند به توانمندسازی زنان در درازمدت بیانجامد. من دراین مقاله، «عاملیت» و «توانمندسازی» را با ایجاد نوعی تقابل میان توانمند سازی فردی در مقابل جمعی و منافع جنسیتی عملی در مقابل استراتژیک توضیح داده‌ام.

زنان طبقه کارگر:استراتژی های گرفتارمحدودیت ها

هدف اصلی خانواده های طبقه کارگر بقای اقتصادی است؛ استراتژی های زندگی روزمره برای فائق آمدن بر محدودیت‌های اقتصادی تمرکز دارد. امنیت اقتصادی و اجتماعی برای زنان طبقه کارگر با منابع و محدویت‌های بسیار اندک از طریق خانواده فراهم می‌شود که ابزاری حیاتی برای بقا است. زنان وقتی پشتوانه های خانوادگی قوی داشته باشند، می گویند که به لحاظ اقتصادی و اجتماعی احساس امنیت می‌کنند. آنها بر این باورند زمانی که به حمایت نیاز دارند اعضای خانواده برای کمک کردن به آنها صف می‌کشند. دوسویه بودن مسئولیت ها و انتظارات در خانواده ‌های گسترده و اعضای گروه جنبه دیگری از روابط خانوادگی زنان هستند. قدرت پیوندهای خانوادگی فقط در چنین صورتی می‌تواند محقق شود. آنها برای جلب توجه خانواده نیازمند پیروی از قوانین نانوشته و معمولا غیرکلامی هستند و در عین حال نیازدارند تا برای دریافت چنین حمایتی، وظایفی را که خانواده ها از آنها انتظار دارند، انجام بدهند.

یک شوهر شاغل سخت گیر نیازیک زن به پول درآوردن را کم می‌کند. بعلاوه انتخاب های محدود کار برای زنان طبقه کارگر که در اکثر مواقع شامل دستمزدهای بسیار پایین و محدود به فعالیت‌هایی مثل نظافت در خانه و کار داخلی منزل است، آنان را از کار کردن در بیرون از خانه ناامید و منصرف می‌کند. معمولا شوهران این زنان نیز بازخوردهای مثبت و منفی کار بیرون از خانه را ارزیابی و سبک سنگین می کنند. بعلاوه برای زنان طبقه کارگر که شاغل نیستند کار داخل منزل برای رفاه حال اعضای خانواده ضروری و مهم است. زمانی که بحث دستمزد پایین زنان در بیرون از خانه مطرح می شود، آن هم در کنار هزینه ‌هایی مثل حمل و نقل، نگهداری بچه‌ها، کارهای زیبایی و پیرایشی، در درون خانواده‌ کارگری اغلب به این نتیجه می‌رسند که دیگر اعضای خانواده هم باید درآمد ثابتی فراهم کنند، و دیگر زنان خانواده امکان کار کردن بیرون از خانه را از دست می دهند. بعلاوه، پایین آوردن ارزش کار دستمزدی و درآمد زنان توسط خودشان و خانواده‌شان، باعث می شود تصمیم آنها تحت تاثیر قراربگیرد. صدیقه زن ۳۱ ساله و مادر سه فرزند که از بابت درآمد منظم شوهرش اطمینان خاطر دارد، می‌گوید: « یک زن ستون فقرات خانواده‌اش است. من به اقتصاد خانواده از راههای مختلفی کمک می‌کنم؛ با وسواس پول خرج می کنم، دائما حراج ها را دنبال می‌کنم و مراقبت از فرزندانم را خودم به عهده می‌گیرم. این بهتر از این است که بیرون از خانه کاری داشته باشم. ماندن من در خانه به معنای درآمد بیشتر است.»

برای اکثر زنان، کاربیرون از خانه بیش از هر چیز به واسطه مخالفت شوهرغیر ممکن است. ارزشهای محافظه کارانه پدرسالارانه در کنار باورهای مذهبی قرار می گیرد و خانواده را دارای اهمیت بیشتری نسبت به فردیت و به ویژه فردیت زنان می داند. اعضای مرد خانواده درباره سازماندهی زندگی روزمره زنان تصمیم می‌گیرند. بنا بر گفته های زنانی که با آنها مصاحبه می کردم، شوهرانشان فکر می کنند که زندگی شهری برای یک زن «پاکدامن» خطرناک است، چرا که آزار جنسی در حمل و نقل عمومی و محل کار بالاست. همانطور که کومبتوغلو هم در پژوهش خود بحث می‌کند، زنان همانند شوهرانشان معتقدند که شهر «ناشناخته و خطرناک» است.

دلیل دومی که معمولا برای غیر ممکن بودن کارزنان در بیرون از خانه مطرح می‌شود، برداشت مردان از نقش شان به عنوان شوهر و فشارهای اجتماعی حاکم بر این نقش است. زنان در مصاحبه ها می‌گفتند که شوهرانشان نگران مسائل و باورهای مذهبی و قومی جامعه خودشان هستند. در این جامعه زنانی که بیرون از خانه کار می‌کنند به عنوان نشانه هایی از بی مسئولیتی و ناتوانی شوهر و البته تهدید کننده «مردانگی» شوهرانشان دیده می‌شوند. مسئولیت یک شوهر در این فضا دو معنا دارد: پذیرفتن بار مسائل اقتصادی و اینکه شوهر، فرد اول مقتدر تصمیم گیرنده و کنترل کننده رفتار همسرش است.

در مواردی که نیازهای اقتصادی شدید و زیادی وجود دارد، زنانی که شوهرانشان مخالف کارکردن آنها در بیرون از خانه هستند، استراتژی هایی را برای رویارویی با دغدغه‌های شوهرانشان پیدا می‌کنند. درک چنین موقعیت ها و مشکلات موجود دائما در حال تغییر، بعضی از این زنان را تشویق به چانه‌زنی و گاهی دادن امتیاز می کند تا بتوانند بیرون از خانه کاری پیدا کنند و شاغل شوند. در ذهن زنان، پول درآوردن و بهبود وضعیت زندگی خانواده‌شان بسیار مهم می شود. زبیده یکی از زنانی است که بیش از سی سال پیش از شمال ترکیه مهاجرت کرده است و نزدیک بیست سال است که به عنوان کارگر داخل منازل کار می‌کند. او استراتژی خود را اینچنین توضیح می‌دهد:

«ما مشکلات اقتصادی زیادی داشتیم. تصمیم گرفته بودم کار کنم اما می دانستم که پیش از آن باید نگرانی های شوهرم را درباره کار بیرون از خانه حل کنم. بنابراین لباس های گشاد و روسری سفت و محکمی پوشیدم. در روستایی که من زاده شده بودم ما هرگز اینجوری لباس نمی پوشیدیم، ما روسری نازکی روی سر می‌گذاشتیم. با این حال کار کردن با این لباس ها سخت هم هست. بعضی وقتها در زمستان کارم تا دیر وقت طول می کشید. مجبور بودم برای برگشت به منزل اتوبوسی سوار شوم که معمولا بسیار شلوغ بود. من با این لباس ها احساس امنیت بیشتری دارم؛ فکر می کنم یک مرد مسلمان فکر نمی کند که من زن بی عفت باشم. بنابراین نمی تواند به من تعرضی بکند یا آزاری برساند. او به من همانند مادر یا خواهر خودش احترام می‌گذارد. شوهرم هم این را می‌ داند.»

در مورد زبیده، استراتژی پوشش دارای کارکردی دوگانه است. او نتوانسته دغدغه های شوهرش را رفع کند و البته نتوانسته به خودش نیز احساس امنیت بیشتری بدهد. این حجاب نوعی سپر سمبولیک برای محافظت او در برابر خطرات «زندگی شهری غریب» است. به تعبیر گافمن حجاب یک «نشانه سیار» است که اطلاعاتی را درباره «کدهای رفتاری» یک زن در تعاملات اجتماعی اش ارسال می‌کند. این همان چیزی است که کامبیوتی آن را « نشانه سنتی اطاعت » می خواند. این نشانه بطور سمبلیک حاوی اطلاعاتی درباره اطاعت یک زن نسبت به شوهرش، اعضای خانواده و جامعه در مقیاس وسیع است. زمانی که یک زن بدنبال شعلی بیرون از خانه می‌گردد اولین دغدغه او و خانواده اش این است که جلوی شایعات را درباره «ناموس» خود بگیرند. همانطور که اجویت در مطالعه خود نشان می دهد این زنان، به ویژه زنان جوان مجرد طبقه کارگر، زمانی که مجبور به کار بیرون از منزل هستند، به همراه خانواده خود به شدت نگران حفظ آبروی جنسی خود هستند. جلوگیری از بروز چنین شایعاتی به قدری مهم است که ممکن است کل شانس آنها را برای پیدا کردن شوهر در بازار ازدواج به خطر بیاندازد و یا اینکه کلا از بین ببرد. هنجارهای قابل احترام بودن و حمایت جنسی، دغدغه های مهمی در تصمیم گیری زنان برای کار کردن در بیرون از خانه است. نتیجه اصلی این دغدغه ها در زندگی روزمره زنان طبقه کارگر، پیدا کردن کاری است که یکی از اقوام، آن را پیدا کرده باشد یا اینکه کاری باشد که فقط با زنان سرو کار داشته باشد و یا کارهای کوچک خانگی باشد.

همه زنانی که با آنها مصاحبه کردم، کار خود را از طریق فامیل یا یکی از دوستان خانوادگی شان پیدا کرده بودند: آنها تاکید می کردند که داشتن شبکه ای برای پیدا کردن محل کاری «امن وپاک» اهمیت دارد. جواب های آنها تقریبا مشابه بود: یک محل کار امن هرگز خوشنامی یک زن را به خطر نمی اندازد. با این حال دستمزدها معمولا در پایین ترین میزان ممکن خود است. زنان به جد باور داشتند که کار کردن در یک محل امن و پاک به مراتب ازپول مهمتر است. آنها شغل هایی را که لازمه کار مختلط زنان با مردان باشد انتخاب نمی کنند بخصوص اگر این کار مختلط در فضاهای دربسته و محیط های کوچک باشد.

یکی دیگر از استراتژی ها، کار کردن در خانه است. نبود کمک دست برای نگهداری فرزند باعث می شود که زنها بیشتر در خانه بمانند. تولید خانگی در میان زنان جوانی که فرزند کوچک دارند، رواج دارد. این گروه کسانی هستند که هیچ فرصتی برای نگهداری فرزندشان توسط سایرین را ندارند و یا اینکه شوهرانشان شدیدا با کار بیرون از خانه مخالفت می کنند. زنان معمولا این کارها را از طریق شبکه خویشاوندی و یا همسایگان خود پیدا می کنند. اعضای مرد خانواده نیز این شبکه ها را ترجیح می‌دهند چرا که می تواند زنان را در مقابل «بیرونی ها» محافظت و البته فعالیت های آنها را کنترل کند. با اینحال کار غیر رسمی آنها فاقد مزایا یا امنیت شغلی است و معمولا این مشاغل زنان را جذب می کند چرا که آنها را قادر به ترکیب بچه داری و درآمد می کند و مخالفت شوهرشان هم کمتر می شود. زنان به میزان حداقلی و بسیار پایین درآمدی خود کاملا واقف هستند. اما در عین حال می دانند که این نوع کارها موقتی و مناسب شرایط بسیار محدود آنها است.

تصمیم برای پیدا کردن کاردستمزدی یکی ازمسائل اصلی است که در کانون گفت و گوها و چانه زنی های همسران قراردارد. همانطور که حتااوغلو می گوید، زنان و مردان به طور استراتژیکی از «تصمیم برای کار کردن» به عنوان ابزاری برای قدرت طلبی بر دیگری استفاده می کنند. زنان بسیاری که کار نمی کنند ارزشهای پدرسالارانه حاکم بر نقش های جنسیتی را درونی می کنند و از این ارزشهای استراتژیکی جنسیتی برای رها کردن خود از پذیرفتن بار مسئولیت اقتصادی و شانه خالی کردن در مقابل آن استفاده می کنند. شوهر«فضیلت» به او اجازه کار بیرون از منزل را نمی دهد. او تصمیم شوهرش را تنها با این شرط پذیرفت که شوهرش همه چیز را بدون کم و کاست برایش فراهم کند؛ او درواقع از کارکردن به عنوان تهدید استفاده می کند؛ او می گوید اگر به من اجازه کار کردن بیرون از خانه را ندهد، باید هرچیزی را که میخواهم برایم بخرد، آیا این کار منصفانه نیست؟ یا نه او می توانست بپذیرد که من هم کار کنم و برای رفع نیازهایمان پول در بیاورم.» یک رویکرد مشترک دیگر درمیان ارزشهای جنسیتی سنتی وجود دارد که کار زنان به عنوان مکمل کار مردان دیده می‌شود. بعضی از زنان مثل نسرین ۴۸ ساله که در کارخانه نساجی با حداقل دستمزد کار می کند کار خود را به عنوان کار مکمل شوهرانشان می بینند اما از پذیرش مسئولیت مسائل مالی اجتناب می‌کنند. نسرین و شوهرش، کارش را نوعی فداکاری برای بچه هایشان می‌بینند. همه درآمد او صرف بچه هایشان می شود در حالی که درآمد شوهرش بیشتر هزینه‌ها از جمله کرایه خانه را پوشش می‌دهد.

چانه‌زنی از طرف مرد شامل گلایه‌هایی مثل نرسیدن به امور خانه و تهدید به اجازه ندادن برای کار بیرون از منزل است بخصوص زمانی‌که زنان در مورد مسئولیت اصلی خود سهل انگاری کنند. مردان از این فشار برای افزایش انتظارات شان از زنان در کار خانه و برای محق بودنشان استفاده می کنند.

«خانم»، زن ۴۳ ساله‌ای که بیسواد نیز هست، آشپزی می کند: «اگر فراموش کنم که بلوزی را اتو بزنم شوهرم اتفاقا فقط می خواهد همان بلوز را بپوشد. اوسرم فریاد می‌زند که زمانی می توانی بیرون کار کنی که به خودت اعتماد می داشتی و کارهای خانه را خوب انجام می دادی . اگر من و خانه ات را همینطور نادیده بگیری، نمی گذاردم بیرون کار کنی. صبح ساعت چهار بلند می‌شوم لباس هایش را اتو می کنم و شام را آماده می کنم.»

مورد «خانم» به لحاظ نشان دادن پویش های قدرت جاری در میان زن و شوهر‌ها بر سر تصمیم گیری برای کار کردن مهم است. او هنوز درباره روز اول کار کردنش در بیرون از خانه با هیجان حرف می‌زد:« من تصمیم گرفته بودم زندگی ام را عوض کنم. به این دلیل که خانه ام چیزی جز زندان نبود. تصمیم گرفتم که کارکردنم را از شوهرم پنهان کنم. برنامه ام این بود که کار کنم و پول خود را در پایان هفته اول به شوهرم بدهم. سه روز اولی که سر کار رفتم، وقتی لباس هایم را پوشیدم می لرزیدم. فکر می کردم که نمی توانم تصمیم ام را عملی کنم بنابراین لباس هایم را درآوردم. شاید یکساعت مشغول درآوردن و دوباره پوشیدن لباسهایم بودم. بعد یکباره تصمیم گرفتم که سرکاربرم.هیچ چیز برای از دست دادن نداشتم.»

استراتژی خانم عبارت بود از تکمیل مسئولیت های محوله به او در خانه، کسب درآمد و دادن پول به شوهر. او در پایان هفته اول از شوهرش می‌پرسد آیا تغییری در خانه احساس می کند؟ و وقتی شوهرش پاسخ می‌دهد نه، او می‌گوید که یک هفته ای هست که بیرون از خانه کار می کند و در آمدش را به شوهرش می داده است. زنان عموما از این ترفند استفاده می کنند تا کار کردن خود در بیرون از خانه را در نظر شوهرشان مشروع جلوه دهند. زنان نه تنها کارکردن خود را پنهان نمی‌کنند بلکه بخشی از در آمد خود را نگه می دارند، آن را خرج لباس فرزندانشان می کنند و یا به عنوان پول توجیبی برای خود نگه دارند و یا همه آن را خرج می‌کنند. زلال که زنی ۵۴ ساله است و در خانه های مختلفی به عنوان نظافت چی کار می کند، مقداری پول خارجی به عنوان پس انداز و در خانه یکی از مشتری هایش نگهداری می کند. دیگر لازم نیست وقتی نیاز به چیزی داشته باشد، با شوهرش کلنجار برود تا او را متقاعد کند.

خودبسندگی اقتصادی یا خودکفایی اقتصادی در نبود درآمد متناوب و منظم در خانواده بسیار دشوار است. درچنین مواقعی زنان در‌می یابند که انتخاب های محدودی دارند و فقط می توانند ازمیان کارداخل منازل، تولیدات خانگی و یا تولیدی برای بقای اقتصادی خانواده به کاری مشغول شوند. توجه به نمونه «کاظمه» زن ۲۹ ساله ای که در یک دبستان با قرارداد موقتی توسط یک شرکت نظافتی استخدام شده است، قابل توجه است. بعد از اینکه خانواده کاظمه به استانبول مهاجرت کردند، شوهر او به عنوان مردی سربراه و متعهد مشغول به کار شد. اما چندی بعد به الکل و قمار معتاد شد و عملا خانواده را از درآمد ثابت بی نصیب گذاشت. به همان اندازه که در داخل خانه با خشونت بیشتری با افراد خانواده برخورد می کرد، بی مسئولیتی اقتصادی اش هم بیشتر می شد و همین کاظمه را مجبور می‌کرد که به دنبال کار باشد و در عین حال برداشت او از نقش زنان را نیز عوض می کرد. او این تغییرات را این طور توضیح می دهد:

«من با چهار بچه چه کاری می توانستم انجام بدهم؟ پذیرش مسئولیت پنج نفر آدم، وظیفه جدا دشواری بود. دیگر نمی توانستم به ده خودم، جائیکه والدینم زندگی می کردند، برگردم. شوهر من بارها عفت من را زیر سوال برده بود و مرا کتک می‌زد. شروع کردم به کار کردن. به او گفتم اگر نتوانی نان بچه هایم را بدهی من باید به خاطر بچه هایم کاری پیدا کنم و کار می کنم. اگر تو شوهر با مسئولیتی شوی، من کارم را ترک می کنم. اما می دانستم که او دیگر مرد مسئولی نخواهد شد. او الان معتاد است. الان فقط هفته‌ای یکبار به خانه می‌آید و پولی که می آورد کفاف یک وعده غذا را می‌دهد. من به عنوان یک زن و یک انسان از وقتی شروع به کار کردن کردم، به حقوق خودم آشنا شده ام. من می توانم مسئولیت خود و آینده فرزندانم را به تنهایی به عهده بگیرم.»

در مواردی مشابه این، زنان مطلقه یا بیوه نیز می توانند مشکلات خود را در نبود حمایت خانواده هایشان با اشتغال خود رفع کند. فاطیما یکی از این زنان است. ۴۵ ساله است و در یک دبستان به عنوان نظافتچی مشغول به کار است. شوهر او به آلمان مهاجرت کرده و فاطیما و فرزندانش را به خانواده‌اش واگذار کرده است. در آلمان با یک زن آلمانی ازدواج کرده است. خانواده او در مورد سرپرستی فرزندانش مشکلی نداشته اند و آنها را پذیرفته اند اما بعد از ازدواج پسرشان با زن آلمانی هیچ مسئولیتی در مورد حمایت از فاطیما نمی‌پذیرند. پدر فاطیما بعد از طلاق از او حمایت کرد. او به مدت بیست سال هیچ خبری از فرزندانش نداشته و آنها را ندیده است. او می گوید:« از پدرم اجازه خواستم تا بعد از طلاقم کار کنم. او به من گفت ما مردمان شرقی نمی توانیم به دختران مان اجازه دهیم کار کنند تو در خانه من هستی و من موظفم تمام احتیاجات تو را بر طرف کنم. بعد از مرگ او، من با واقعیت سختی روبرو شدم. برادرم به من اجازه داد تا در خانه اش زندگی کنم اما اوگفت این تمام کاری است که می تواند برای من انجام دهد. من نه سال پیش به عنوان نظافتچی در یک اداره مشغول به کار شدم وهمچنان هم شاغلم.»

کارکردن در بیرون از خانه و مشارکت در زندگی اجتماعی برای یک زن بیوه در طبقه کارگر مشکلات خاص خود را دارد، آن هم در جامعه پدرسالاری که ارزش های خانوادگی و شرافتی براساس کنترل سکسوالیته زنان قرار دارد. استراتژی های اصلی زنان برای حفاظت از خود در مقابل آزار، تهمت و شایعات معمولا تدافعی است. فاطیما می گوید:« زندگی برای یک بیوه سخت است. باید خیلی مواظب باشی. من برای در امان ماندن از آزار مردان یک حلقه ازدواج دستم می کنم، این گام اول است . حمل و نقل عمومی خطرناک ترین چیز برای زنان است. اگر اتوبوس خیلی شلوغ باشد، تا خانه پیاده می روم. در مقابل تهمت ها و شایعات خیلی سخت می توان ایستاد. آرزو می کردم یک مرد بودم. زندگی برای یک زن تنها بسیار سخت است. »

حصیبه زن ۴۵ ساله دیگری است که پنج سال در یک کارخانه نساجی کار کرده است. مشکل او بیشتر رفت و آمد بعد از شیفت های اضافی است. با وجودی که یک سرویس رفت و برگشت در صبح و بعد از ظهر وجود دارد اما برای شیفت های اضافی تقریبا هیچ وسیله ای رفت و آمدی نیست. بازگشت بعد از ساعت ده شب جدی ترین مسئله زنان کارگر در کارخانه نساجی است. حصیبه و همکارانش برای حل این مشکل، اتوبوسی را دسته جمعی کرایه می‌کنند و در شیفت های اضافی معمولا لباس های پوشیده تری بر تن می کنند.

زنان طبقه متوسط : مادرانگی

دغدغه های شبیه به هم در میان زنان طبقه متوسط منجر به ظهور استراتژی های گسترده تری در رابطه با کار می شود. متغیرهای این استراتژی ها، اساسا بر منافع و رضایت شغلی قابل دسته بندی است. زنان طبقه متوسط شاغل بیرون از خانه عمدتا دربخش «یقه صورتی» ها و در مشاغلی مثل موقعیت های آموزشی مشغول هستند. زمانی که این مشاغل دربخش دولتی باشد، بسته های حمایتی و بیمه ای، زنان را تشویق می کند تا زمان بازنشستگی مشغول بکار باشند. درغیاب این مزایا، زنان کار خود را موقتی می بینند. کار کردن متناوب یکی از استراتژی های مشترک فردی وخانوادگی است که در خانواده های مختلف دیده می‌شود. در طول سال های بحران اقتصادی ۱۹۹۴، ۲۰۰۰ و ۲۰۰۱ به واسطه کاهش دستمزدها و بیکاری گسترده مردان، زنان زیادی از طبقه متوسط شروع به کار کردند. این گروه از زنان اظهار داشته اند که برای کم کردن مشکلات اقتصادی به کار کردن روی آورده بودند و بعد از حل مشکلات آن را کنار می گذارند. یکی دیگر از دلایلی که در پشت جستجوی کار متناوب وجود دارد، اهداف کوتاه مدت مثل خرید خانه یا ماشین و یا آموزش خصوصی فرزندان توسط معلم خصوصی و یا پرداخت بیمه بازنشستگی است. زنان فقط تا زمانی کار می کنند که به این اهداف برسند. همانطور که «سرتاب» می گوید:« من به عنوان کارمند در یک مرکز تجاری مشغول به کار بودم تا زمانی که خانه خریدیم. دیگر به کار کردن نیازی ندارم، به هدفمان رسیدیم. »

وقایع مهم زندگی مثل تولد فرزند یا بیماری یکی از اعضای خانواده درتعیین اشتغال زنان به عنوان نیروی کار بسیار تعیین کننده است. زنان مصاحبه شونده دائما می‌گفتند که مدام از خودشان این پرسش را می پرسند که کارکردن به نفع ماست، به نفع فرزندانمان هست یا نه؟ زمانی که زنان به واسطه مسئولیت های خانوادگی کار را رها می کنند، بازگشت مجدد به کار بسیار دشوار می شود. کامپیوتری شدن کارهای دفتری در سالهای اخیر، شروع به اشتغال را برای بسیاری از زنان دشوار تر کرده است. «سیبل» یک زن ۳۷ ساله که کتابدار است عملا نتوانسته در قسمت اداری مشغول بکار شود چرا که سواد کامپیوتری اش کم است. او شغل سابق اداری خود را ترک کرد و دیگر نتوانست در آن سطح مشغول بکار شود. نبود برنامه های آموزشی برای زنان میانسال جویای کار، بازگشت به کار را به مراتب دشوار تر از قبل کرده است.

«ترس از سقوط» درطبقه متوسط همه گیر است. ناامنی های اقتصادی و اجتماعی آنها ناشی از شرایط اقتصادی در حال تغییرترکیه است. برای زنان طبقه متوسط کارکردن یکی از راه های اصلی حفظ سطح مصرف و موقعیت اجتماعی شان به عنوان طبقه متوسط است. در این میان خانواده ها هم تلاش می کنند تا از افول موقعیتی خانواده جلوگیری کنند و با تاکید بر آموزش نسل بعد از این سقوط جلوگیری می کنند. برای زنان طبقه متوسط «مادرانگی» به معنای فراهم کردن محیط مناسب خانوادگی و پرورش فرزندان در محیط مناسب است. مادران با سبک و سنگین کردن مزایای کار کردن در مقابل نقش «مادرانگی» صرف، به عنوان فاکتورهای تعیین کننده موقعیت کنونی و آتی خانوادگی شان برخورد می کنند.

هویت برای زنان طبقه متوسط حول خانواده هسته ای شکل می گیرد به ویژه حول فرزندان. هویت فردی و اجتماعی زنان به نقش های مادری و همسری آنها وابسته است. فرزند همانند ادامه وجودی فرد دیده می شود و از این رو مادر خوبی بودن هدف اصلی است. انتظارات اجتماعی مراقبت و پرورش فرزندان نیز عمدتا به زنان معطوف است و از پدران فقط انتظار می رود که امکانات فراهم کنند. درعین حال دشواری ها و نبود امکان مراقبت از فرزندان، کار را برای زنان در این طبقه دشوارترهم می کند. بعضی از زنان طبقه متوسط حمایت هایی را از خانواده دریافت می کنند برای مثال بعضی از آنها ترجیح می دهند در نزدیکی مادرانشان زندگی کنند تا بتوانند در روزهایی که کار می کنند بچه را به مادرانشان بسپارند. اگر زنان حمایت خانواده را نداشته باشند زنان مهاجر را با پرداخت دستمزدهای بسیار پایین استخدام می کنند. البته همواره از این واگذاری مراقبت فرزندان خاطره خوبی ندارند. سرتاب می گوید:« یکروز که از کار به خانه بر می گشتم، پسرم به طرفم آمد و با لهجه غلیظ شرقی که از دایه اش یاد گرفته بود، شروع به حرف زدن کرد. همان لحظه تصمیم گرفتم که کارم را رها کنم. به خاطر رها کردن فرزندم بشدت پشیمان بودم کسی را که تنها معنای زندگیم بود با یک پرستار بیسواد و بی فرهنگ رها کرده بودم. اشتباهی که پرستار بچه‌ام مرتکب شده بود غیر قابل جبران بود.»

هویت های طبقاتی و قومی همواره دارای خاصیت متمایز کننده در میان زنان طبقه متوسط هستند، به ویژه در مورد ارزشهایی که به فرزندان آنها مربوط می شود. احتمالا اگر فرزندان آنها ارتباطات و تعاملاتی را با زنان و مردان شاغل در کارهای خدماتی از طبقات پایین تریا سایر قومیت ها پیدا کنند، معمولا اشکالی به وجود نمی آید. اما زنان طبقه متوسط در اموری مثل آموزش و یا نگهدای فرزند به این تفاوت ها و تمایزها حساسیت نشان می دهند. مردم پسند بودن رو به افزایش توضیحات اولیه روانشناسی در میان طبقه متوسط دلیل دیگری است که سرتاب آن را احساس می کند و او را ازادامه شاغل بودن منصرف کرده است. اکثر زنان مصاحبه شونده در این طبقه معمولا با ارجاع به کتاب هایی شبیه به هم، برایم از اهمیت پنج سال اول زندگی فرزند می گفتند. بنابراین می خواستند که در زمینه تربیت عاطفی و فیزیکی فرزندانشان فعال و دخیل باشند. زنان بسیاری از طبقه متوسط هستند که ریتم موقتی در مادرانگی را تجربه و گاه رها می کنند. آنها ریتمی ازکار را انتخاب می کنند که با رشد فرزندان شان هماهنگ باشد. برای مثال نسرین که یک شغل اداری و دختری نه ساله دارد، می‌گوید:« سه ماه پیش نتوانستم در مراسم مدرسه دخترم شرکت کنم. سخت ترین روز زندگیم بود. بهش گفته بودم که میایم و او را برای نمایش مدرسه آماده می کنم ولی رئیسم همان روز کار مهمی را به من محول کرد و من عملا از مدرسه دخترم بازماندم. رئیس من زنی است که این مدل چیزها را خیلی درک نمی کند . او از معتادان به کار است. بعد از این اتفاق از او خواستم که کارهای سبک تر و با مسئولیت های کمتر به من محول کند.»

زنانی که شوهرانشان با کار کردن آنها مخالف هستند به دنبال توسعه استراتژی هایی هستند که بیشتر بر وظایف مادری استوار است. بسیاری در جلسات انجمن های مادر-معلمی برای فعالیت های داوطلبانه مراقبت از فرزندان شرکت می کنند. حتی سنتی ترین و محافظه کارترین افراد، مشارکت زنان در فعالیت های مرتبط با مراقبت فرزندان را مشروع و مناسب می دانند. در این وضعیت انجمن های فوق نوعی گذار زنان برای ورود به زندگی اجتماعی هستند. حضور زنان در این انجمن ها باعث افزایش خودآئینی این زنان و توسعه شبکه اجتماعی شان می شود که هر دو می تواند به تقویت تجارب کاری آنها در آینده بیانجامد و شوهرانشان نیز تدریجا به حضور آنها درمکان های عمومی عادت می کنند. در بعضی موارد زنان با شرکت در چنین جمع هایی به طور مخفیانه به دنبال کار می گردند. «زمره» یک زن ۳۳ ساله است که می گوید معمولا به نام این جلسات در جستجوی کار نیمه وقت است.

زنان طبقه متوسط در مقایسه با زنان طبقه کارگر از قدرت چانه زنی بیشتر و نسبی در مورد مسائل پولی برخوردار هستند. بیشتر زنان طبقه متوسط هزینه هایشان را خودشان در دست می گیرند و کنترل می کنند. رایج است که ببینید زنان این طبقه بخش مهمی از مبلمان و اثاث منزل را خودشان انتخاب می کنند و می خرند. این استراتژی ارزش کار آنها را نشان می دهد، آنها به جای اینکه برای هزینه های غیر قابل مشاهده ای مثل حمل و نقل یا غذا سرمایه گذاری کنند روی آیتم های نمایشی مثل اثاث خانه و وسائل تزئینی سرمایه گذاری می کنند تا بگویند که زن خانه دار موفق یا زن شاغل موفقی هستند. زنانی که پیش از این شاغل بودند و شوهرانشان با کار بیرون از خانه آنها مخالف بودند عمدتا بر سر امنیت پرداخت های ماهیانه خود چانه زنی می کردند و از شوهرانشان پرداخت ماهانه طلب می کردند. برای آنها چنین پرداخت هایی حیاتی بود چرا که فکر می کردند پس اندازهای خصوصی بتواند تضمین بهتری برای زندگیشان باشد. زنها در این دست مصاحبه ها می گفتند که اگر شوهر آنها نتواند یا نخواهد پرداخت ماهانه را انجام دهد آنها تصمیمی برای تغییر برنامه ریزی های مالی شان انجام نخواهند داد.

زنان طبقات بالا: «مذاکرات» خاموش و محدودیت های «نامرئی»

کار بخش مهمی ازهویت شخصی زنان شاغل طبقه بالا است و معمولا یک مسئولیت اجتماعی تلقی می شود. آنها درمشاغلی مثل مدرس دانشگاه، مهندس، پزشک، حقوقدان و مدیر ظاهر می شوند. بعد از بیست سال سرمایه گذاری و کسب مهارت، «کار» مفهوم اصلی و مرکزی هویت و زندگی آنها می شود. موقعیت اجتماعی بالای مشاغل شان به زنان این طبقه حسی از «خود احترامی» و جهش اجتماعی می دهد. نازلی یک مدیربازرگانی می گوید: «زمانی که کار می کنم احساس می کنم که زندگی می کنم، مسئولیتی دارم، این شغل من است.»

زنان طبقه بالای اجتماعی برغم رضایت مالی و احساسی، مشکلات بسیاری با تبعیض های جنسیتی دارند. زنان حرفه ای غالبا می گویند که محیط کاری آنها چندان با زنان دوستانه برخورد نمی کند. زنان را غالبا به عنوان یک همکار تمام عیار، مدیر و مسلط بر کار تلقی نمی کنند و مدیران غالبا به دنبال اشتباه یا نشانه هایی هستند که «حرفه ای نبودن» زنان را ثابت کند. زندگی کاری مثل برنامه ریزی های کاری و فعالیت های فوق برنامه غالبا با توجه به مدل های مردانه و با تناسب به نیازهای شاغلان مرد تنظیم می شود. مدیران مرد به ندرت درک می کنند که زنان چه دشواری هایی در هماهنگی مسئولیت های حرفه ای شان با مسائل خانه دارند. برای زنانی که غالبا نیاز به سفرهای برون شهری و برون کشوری دارند، برقراری توازن بین دو حوزه مناقشه برانگیز خانه و زندگی کاری غالبا دشوار است. زنان غالبا ازترکیبی از تبعیض جنسیتی محل کار و انتظارات نقش های جنسیتی سنتی در خانه رنج می برند.

مسئولیت های خانوادگی زنان بیشتر به عنوان اصلی ترین موانع زندگی حرفه ای آنها تلقی می شود؛ از زنان انتظار می رود که برای انجام مسئولیت های خانگی، شغل شان را نادیده بگیرند. اجویت گوندوز خوشگور و توکلوغلو معتقدند که زنان مجبورند برای اینکه خود را در محیط کاری شان به اثبات برسانند سخت کار کنند و برای اینکه نشان دهند سخت کار می کنند حتی بیشتر از مردان کار می کنند. آسیه که خود یک مهندس است، می گوید:

«زنان مهندس باید اثبات کنند که «مهندسان خوبی »هستند. مجبورند بیش از زمان عادی و تعطیلات سر کار بایستند فقط برای اینکه نشان دهند مسائل خانوادگی آنها زندگی حرفه شان را تحت تاثیر قرار نمی دهد.»

با توجه به اظهارات مصاحبه شونده هایم، زنان شاغل نیاز دارند خود را «حرفه» ای نشان دهند تا در مقابل شایعات و اتهام های نادرستی که اینجا و آنجا درباره جنسیت شان شنیده می شود، از خود محافظت کنند. محل کار جایی است که در آن تهمت و شایعات زیاد شنیده می شود. یکی از مصاحبه شوندگان که مدیر رده بالا است، توضیح می داد که چگونه همکار[زن] جوان و موفق اش که توانسته بود ترفیع بگیرد نهایتا به چه اتهام های جنسی که منتسب نشد. «حرفه»ای بنظر آمدن به معنای نمایش ندادن ویژگی های زنانه در ظاهر و رفتار است. زنانگی در بسترها و شکل ها مختلفی می تواند بروز پیدا کند: با پوشیدن یک روسری، آرایش کردن، بلند خندیدن. مدل پوشش محافظه کارانه فقط یکی از جنبه های «حرفه» ای بودن است. زنان درعین حال با ملاحظه کار در بیان احساسات شان و فاصله گرفتن فیزیکی با همکاران مردشان به نوعی گرایش و رفتارهای خنثی جنسیتی از خود نشان می دهند. در عین حال نسبت به سقف شیشه ای نیز ابراز ناامیدی می کنند. همکاران مرد عمدتا و معمولا در پست های مدیریتی و اداری غلبه دارند و از دید زنان تغییر این ساختار پدرسالارانه غیر ممکن است. تنها استثنائات این وضعیت زنانی هستند که نسبت های خانوادگی با مدیران دارند مثلا دختران آنها که معمولا بطور نمادینی برای این پست ها انتخاب می شوند.

زنان طبقه متوسط به بالا با درآمدهای بالاتر، زنانی را از طبقات پایین تر برای انجام کارهای عادی منزل مثل نگداری از بچه ها، آشپزی و نظافت استخدام می کنند. کیفیت خدماتی که این زنها در خانه ارائه می دهند عمده ترین نگرانی این گروه از زنان شاغل است. داشتن کسی که خدمات را به شکل «مطلوب» ارائه کند خود تبدیل به یک شاخص موقعیتی شده است. مصاحبه های من نشان می دهد که درمیان زنان طبقه بالا رقابت و بگومگوهایی درباره مسئله «سرقت» توسط خدمتکاران شان وجود دارد که خود یک دغدغه مشترک میان آنهاست. همانطور که راتمن می گوید، زنان طبقه بالا «مادران-مدیر» هستند. آنها از مزایای بدست آمده استفاده می کنند و از موقعیت «مادرانگی» با حضور زن دیگری در مقام پرستار لذت می برند. لیلا، یک استاد دانشگاه است که این موقعیت را به کلام خودش اینطور برایم تعریف کرد:

«من همه درآمدم را به عنوان استاد دانشگاه به پرستار دخترم تا ۱۱ سالگی می دادم. پرستارش تحصیلکرده دانشگاه بود و مدرکی هم در روانشناسی کودک داشت. زمانی که من خانه را ترک می کردم بواسطه حضور او احساس امنیت می کردم و کاملا بر کارم می توانستم تمرکز کنم. وقتی به شوهرم گفتم که آماده ام کل درآمدم را صرف پرداخت دستمزد پرستار کنم اوپی برد که کار من تا چه میزان برایم مهم است. من وابسته به درآمد او بودم. من خودم را قربانی می کردم اما پرستار بچه ام واقعا عالی جای من را برای او پر کرده بود.»

با اینحال فقدان ساعت های کاری منظم به واسطه فعالیت های ساعت اضافه کاری باعث بروز تنش هایی در روابط خانوادگی شده است. در صورت بروز موارد اضطراری مثل بیمار شدن فرزند یا یکی از والدین، زنان ساعت های کاری خود را کاهش می دهند و آن را قربانی تسهیلات ویژه مادران شاغل می کنند. نرگس که حقوقدانی ۵۰ ساله است، می گوید:

«وقتی فرزندم بیمار شد، تصمیم گرفتم مسئولیت هایم را کم کنم. نقشه واقع گرایانه ای کشیدم. از میان پرونده هایم چند تایی را گزینش کردم. هدفم این بود که به لحاظ اقتصادی مستقل بمانم. چندان به فکر این نبودم که زن موفقی باشم. وقتی پسرم بهتر شد دوباره روح رقابت در من زنده شد و سعی کردم بهتر و موفق تر باشم. وکیل مستقل بودن یکی از بهترین مشاغلی است که زنان می توانند در آن وقت خود را با الویت هایشان تطبیق دهند.»

زنان طبقه متوسط میانی نیز با بروز موارد اضطراری از بازار کار عقب نشینی می کنند. زرین ۵۵ساله که مهندس شیمی موفقی است به واسطه بیماری والدین و مراقبت از فرزندان، کارش را رها کرد. باوجود ی که قرار بود وقفه بوجود آمده کوتاه مدت باشد، شروع مجدد کار برای زرین بسیار دشوار بوده است :« همیشه دلیلی وجود دارد که تو به سر کار برنگردی.» وقتی زنان طبقه متوسط به بالا تصمیم به بازگشت به کار می گیرند درمی یابند که سن شان و نداشتن مهارت کافی در مورد فناوری های جدید مانع از اشتغال مجدد آنهاست. زرین می گوید:

«من نمی توانم تحت نظارت کسی کار کنم که از من کوچکتر است، مرا ناامید می کند. فکر می کنم که یک بازنده واقعی هستم. بعلاوه نیازی به پول ندارم. بنابراین ترجیح می دهم که در فعالیت های خیریه ای مشارکت کنم که می تواتم هم مفید و هم موفق باشم.»

مشارکت او در فعالیت های خیریه ای به زرین اجازه می دهد تا فضای خاص خود را داشته باشد که در رقابت با شوهرش نیست. مصاحبه های من می گوید که برای زنان این طبقه عدم رقابت با شوهر تاکتیک بسیار مهمی است. موقعیت اجتماعی زنان طبقه متوسط به بالا که به لحاظ اقتصادی فعال نیستند در واقع در امتداد موقعیت شوهرانشان است که هم درآمد، شغل و زندگی اجتماعی را با هم ترکیب کرده اند. شریک شدن و حفظ این موقعیت اجتماعی که اساسا بر موقعیت اجتماعی «شوهر» استوار است، برای این دست زنان استراتژی بسیار مهمی است. اگر زنان بعد از سالها ترک اشتغال تصمیم بگیرند که به کار برگردند، درآمد و موقعیت کاری آنها احتمالا در مقایسه با شوهرانشان به مراتب پایین تر و ضعیف تر است. برای اینکه در حوزه دیگری خارج از فضای رقابتی بصورت آلترناتیو فعال باشند، فعالیت های داوطلبانه و یا خیریه ای به این زنان اجازه می دهد تا خود را دراین موقعیت اجتماعی عاریتی شریک بدانند. وقتی از زنان طبقه بالا درمورد کنترل در آمدها یا هزینه ها می پرسیدم سوالهایم با استقبال مواجه نمی شدند و صحبت از پول معادل« چرک کف دست»، بی ادبانه، حتی غیرضروری تلقی می شد. با اینحال آنها می گفتند که آزادی استفاده از پول را دارند گرچه در برخی موارد می گفتند امیدوارند که که بدون اجازه از شوهر آن را خرج کنند.

عاملیت زنان و استراتژی های مرتبط با کارکردن درمیان طبقات مختلف

درمیان خطوط طبقاتی مختلف زنان با توجه به منابعی که در اختیار داشتند و الویت ها و انگیزه هایشان دست به توسعه استراتژی هایی زدند. من این استراتژی ها را در چهارگروه کلی طبقه بندی کرده ام: پذیرش یا ترجیح نقش های جنسیتی سنتی در منابع موجود و آماده در خانواده، اقدامات پنهانی برای بدست آوردن قدرت مانور و چانه زنی هایی که براساس امتیازگیری جلو می رود و در نهایت جبران کردن محدودیت های ساختاری. زنان معمولا این استراتژی ها را با هم ترکیب می کنند تا به اهدافشان برسند. این تمایز تحلیلی شباهت ها و تفاوت هایی را بین استراتژی های زنان در بین طبقات مختلف ترسیم می کند.

پذیرش یا ترجیح نقش های جنسیتی سنتی در آماده بودن منابع و دارایی های خانواده استراتژی است که زنان همه طبقات آن را بکار می گیرند. مخالفت شوهر یا برادر علیه کار کردن زنان نمونه ای از نقش های پدرسالارانه است که نقش های جنسیتی سنتی را ترویج می کند. حتی درصورت مخالفت نکردن شوهر، زنان همه طبقات به محاسبه بازخوردهای مثبت و منفی کار خود می پردازند. اگر باور داشته باشند که با کارکردن بیشتر می بازند ترجیح می دهند که کار را کنار بگذارند و کار نکنند.

برای زنان طبقه کارگر این محاسبات عمدتا براساس نگرانی های مالی است، در حالیکه زنان طبقه متوسط احتمالا با شوهرانشان چانه زنی می کنند تا شوهرانشان در عوض کارنکردن آنها، مبلغ ماهیانه و مطمئنی را به آنها بپردازند. زنان طبقه متوسط به بالا که نمی خواهند موقعیت اجتماعی شان تنزل کند با اتکا به موقعیت شوهرانشان به شکل استراتژیکی انتخاب می کنند که دیگر کار نکنند.

محدودیت های خود آئینی اجتماعی و اقتصادی زنان، آنها را به اقدامی پنهانی برای کسب فضا در روابط کاری شان سوق می دهد. زنان گاهی کار یا درآمد خود را از شوهرانشان مخفی می کنند. این معمولا اقدامی کوتاه مدت است که ممکن است زنان به آن ادامه بدهند و گاهی آن را راهی برای کمک به بستگانشان می یابند یا درآمد پنهان شده را صرف مخارج شخصی و گاه پس انداز کنند. زنان تمام طبقات دست به این اقدامات پنهانی می زنند. اما شیوه های پنهان کردن در میان طبقات مختلف تنوع دارد: زنان طبقه پایین کارگر از خشونت شوهرانشان در صورت مطلع شدن از شاغل بودن آنها یا خریدهایشان مثل لباس یا ظرف می ترسند. ماهیت کار که عموما غیررسمی و پاره وقت است به زنان اجازه می دهد تا فعالیت های درآمدزای خود را مخفیانه نگه دارند. زنان طبقات بالا معمولا نیازی به پنهان این واقعیت ندارند که بگویند شاغل هستند اما در مورد اینکه چقدر درآمد دارند یا آن را چگونه هزینه می کنند محتاط و تو دارهستند. این پنهان کاری عمدتا برای جلوگیری از مداخله شوهر است.

توانایی محدود زنان برای بی اثر کردن تبعیض های جنسیتی در خانه و محل کار ممکن است آنها را برای چانه زنی به سمت امتیاز دهی سوق دهد. پوشیدن یک روسری برای یک زن مجرد یا انداختن حلقه ازدواج استراتژی های تدافعی هستند که در میان زنان طبقه کارگر متداول است؛ هدف این است که این زنان نشان دهند پاکدامن یا تحت حمایت یک مرد هستند. زنان با استفاده از این استراتژی ها، خود را در مقابل آزار جنسی محافظت می کنند. زنان طبقه متوسط به بالا نیز استراتژی بسیار شبیه این یعنی نوعی «خنثی سازی جنسیتی» را در محل کار برای مصون ماندن از شایعات و اتهام زنی ها بکار می گیرند. «اِّبر زن» نیز یکی دیگر از استراتژی هایی است که زنان کارگر برای فرار از انتقاد های شوهر بکار می برند: «ابرزن» یعنی زنی که در هیچ یک از وظایف خانه داری خود کوتاهی نمی کند . آنها ساعت ها کار می کنند و آسایش فیزیکی و حتی زمان استراحت و خواب خود را فدای مشروعیت بخشیدن به کارکردن و شاغل بودن می کنند. زنان اغلب در فعالیت های اجتماعی قابل قبول مرتبط با مادرانگی مشارکت دارند. این دست فعالیت ها احتمالا به قصد داشتن زندگی اجتماعی و شاید جستجوی فعالیت های منعطف تر درآمد زا است. ترکیب مفهوم ایده آل مادرانگی و فقدان خدماتی مثل نگهداری از فرزند زنان طبقه متوسط به بالا و متوسط را مجبور کرده است که «یکی در میان» نقش مادرنگی ایفا کنند. تسهیلات ویژه ای که برای مادران شاغل در نظر گرفته شده است به آنها اجازه می دهد تا بین وقت مادرانگی و شاغل بودن توازن برقرار کنند در حالی که زنان طبقه کارگر ترجیح می دهند تا کار در منزل را دنبال کنند.

استراتژی هایی که بر اساس جبران محدودیت های ساختاری بکار گرفته می شود در میان زنان از همه طبقات بسیار متداول است. برای مثال زنان طبقه کارگر ترجیح می دهند که کاری با دستمزد در خانه پیدا کنند. آنها نمی خواهند که زمان یا پول را برای رفت و آمد یا نگهداری بچه هزینه کنند. زنان شاغل طبقه متوسط ترجیح می دهند در نزدیکی مادرانشان زندگی کنند تا حمایت مراقبت از کودک را از خانواده هایشان بگیرند، استراتژی که خود یک رویکرد جبرانی دارد. «مادر –مدیر» بودن استراتژی جبرانی دیگری است در مقابل محدودیت های ساختاری؛ اینکه مراقبت از کودک را به فرد دیگری محول کنی و در عین حال فرصت های مالی خود را نیز حفظ کنی تا در محیطی مردانه دوام بیاوری که بندرت فضای دوستانه و خانوادگی دارد.

با تکیه بر استراتژی های مرتبط با کارزنان، آنها در همه طبقات تلاش می کنند تا به جای اینکه جریان وقایع در زندگی شان را قبول کنند، آن را تحت تاثیر قرار دهند. زنان طبقه کارگر بطور خاص تاکید می کردند که وقتی به اهدافشان می رسند، عزت نفس شان افزایش پیدا کرده و احترام بیشتری برای خودشان قائل هستند. زنان طبقه کارگر با شور و اشتیاق جزئیات این تلاش ها را بازگو می کردند. این گام ها در ساخته شدن هویت زنان به عنوان افرادی که کنترل زندگی هایشان را از طریق برنامه ریزی و کار سخت بدست گرفتند بسیار حیاتی است. برغم وجود محدودیت های اجتماعی و فردی آنچه آنها با تکیه بر همین استراتژی ها بدست می آورند، مثل تهیه پول تو جیبی برای هزینه های فردی و بچه ها، نشان دهنده منفعت بسیار بزرگی است. این استراتژی ها برای حفظ موقعیت طبقه اجتماعی زنان طبقه متوسط و بالا بسیار مهم است و مثلا ترس از دست دادن موقعیت اجتماعی و اقتصادی تبدیل به دغدغه اصلی شده است.

نتیجه گیری : پرسش از توانمند سازی

در ساختار محدود سیاسی، اجتماعی و اقتصادی ترکیه زنان راه های فضای تنفس فردی را برای مانور دادن در جهت دستاوردهای بلند مدت دسته جمعی باز می کنند. آنها تلاش می کردند تا راه هایی را نه تنها برای چانه زنی با شوهرانشان، بلکه برای رویارویی با نظام های غالب پدرسالاری بیابند که بر نقش های جنسیتی و جنسی سنتی کنترل زنان تاکید می کنند. در این مقاله، من توضیح دادم که چگونه کنش های زنان در تغییر زندگی روزمره آنها بسیار مهم است چرا که فرصت های جدیدی را فراهم می کند و موقعیت نسبتا مطلوب تری را در روابط شان ایجاد می کند. من نشان دادم که این استراتژی ها شخصی و راههای عملی هستند که زنان برای کسب امنیت اقتصادی از طریق خانواده ها و منابع خاص خودشان بدست می آورند. در عین حال، این استراتژی ها ارزشهای پدرسالاری و نقش های سنتی جنسیتی را تقویت می کنند. از این جنبه، این استراتژی های فاصله زیادی دارند تا تبدیل به ابزار زنان برای توانمندی دسته جمعی شان بشوند. در واقع، بعضی استراتژی های دفاعی که بر امتیاز دهی استوار است مثل پوشیدن روسری باعث آسیب پذیری آن دسته از زنانی می شود که مثلا حجاب نمی گذارند. استراتژی دیگری که بر امتیاز دهی استوار است این است که «زنان» خود را تبدیل به «ابرزن» کنند که این نقش نیز از تغییر نقش ها و ارزش های جنسیتی موجود در سطوح فردی و جمعی بسیار دور است. این کنش ها در ترکیبهای اجتماعی-فرهنگی آنها و به عنوان ابزاری برای بهبود وضعیت خود زنان در کوتاه مدت جای گرفته است، اما این استراتژی ها در دراز مدت نمی توانند استراتژی هایی تحول خواه تلقی شوند.

استراتژی های مرتبط با کار زنان، نظام ارزشی پدرسالار موجود را نه تغییر می دهد نه زیر سوال میبرد. بلکه این استراتژی ها، بازی پدرسالاری را با توجه به نقش های خودش ازطریق باز کردن برخی فضاها برای تغییرات جزئی جلو می برد. بر اساس تمایزی که «سرتو» بین «تاکیتک» و «استراتژی» می گذارد، مکانیسم هایی که این زنان بکار می برند بیشتر شبیه «تاکتیک» است که از درون امکانات موجود بروز پیدا می کنند. آنها تا خلق قوانین جدید برابری ساز جنسیتی یا توانمندسازی زنان بصورت دسته جمعی فاصله زیادی دارند.

رژیم های جنسیتی پدرسالاری در خانواده، بازار کار و سیاست های دولت به زنان اجازه نمی دهند تا اعضای کامل و برابری از جامعه باشند. انقیاد اجتماعی و اقتصادی زنان از منظر این مقاله ریشه درنهادهای اجتماعی دارد، در این معنا نه تنها هویت جنسیتی بلکه موقعیت زنان در این نهادها و جامعه نیز بطور کلی مسیر شکل گرفتن انقیاد زنان را تعیین می کند. نبود قدرت برابر در درون خانواده، آموزش و یادگیری، فقدان خدمات نگهداری از بچه ها برای مادران، بیمه اجتماعی، حمل و نقل امن و حمایت های قانونی جلوگیری از تبعیض جنسیتی در محل کار و همه این عناصرو ترکیب آنها باعث کاهش توانمندی های زنان و مانعی در مقابل توسعه استراتژی های جنسیتی دسته جمعی می شود.

شکاف فزاینده میان شیوه زندگی طبقات مختلف زنان به واسطه نابرابری در حال رشد اجتماعی –اقتصادی باعث شده است تا تجربیات فردی انقیاد به مشکل کنش جمعی تغییرشکل پیدا کند. ساختاریابی مجدد کار و محل کار از طریق تولید خانگی افزایش یافته است و اشکال فعالانه اتحادیه گرایی را کاهش داده است و حتی انزوای اجتماعی زنان کارگر را بیشتر هم کرده است. زنان در طبقات مختلف به این نکته پی نبرده اند که آنها از چهره های مختلف محدودیت های مشابه ساختاری رنج می برند و در میان از الگوهای مشابه توسعه فضاهای فردی بیش از استراتژی های دسته جمعی پیروی می کنند. فقدان پیش بینی های خاص قانونی و قوانین روشن نیز به نوبه خود به این فرآیند کمک می کند. تنها راه حل های نهادی مثل سیاست های اجتماعی-اقتصادی که بر حقوق سیاسی و اقتصادی و اجتماعی زنان تمرکز می کند می تواند منابع تاثیرگذاری را برای توسعه عاملیت زنان به سمت توانمندی جمعی هموار کند.


*دکترای جامعه شناسی دانشگاه فنی خاورمیانه آنکارا