بازی جنسیت

نویسنده : داوود غنیم

مترجم : محبوبه حسين زاده

آیا زنان دارای قدرت هستند؟ چگونه این قدرت در یک زمینه پدرسالار خود را بروز می دهد؟ آیا از این قدرت در جهت منافع زنان استفاده می شود؟ داوود غنیم در کتاب «خشونت و جنسیت در خاورمیانه » نشان می دهد که چگونه زنان از قدرت و عاملیت خود در «بازی جنسیت» استفاده می کنند. غنیم با توضیح ماهیت «قدرت غیررسمی» و «قدرت تکه پاره شده» زنان در عرصه خصوصی نشان می دهد در نهایت بازی جنسیت به برابری بین زن و مرد منجر نمی شود و احساس رضایت و دستاوردهای کمی که زنان از اجرای بازی جنسیت در عرصه خصوصی به دست می آورند، مانع می شود تا کل بازی جنسیت و ساختار اجتماعی حمایت کننده آن یعنی پدرسالاری را به چالش بکشند.

هرچند که قدرت زنان آنطور که باید و شاید ارزش¬ گذاری نشده است، اما این قدرت، واقعی است و به شکل های گوناگون وجود دارد. چیزی که در اینجا برای ما اهمیت دارد، این است که چگونه این قدرت در یک زمینه پدرسالار خود را بروز می دهد و آیا واقعا از این قدرت در جهت منافع زنان استفاده می شود. ساختار سنتی جامعه، زنان را ترغیب نمی کند تا از عاملیت و قدرت به شیوه ای هدفمند و مثبت استفاده کنند. روابط زناشویی در ازدواج یعنی راهی که زنان مجاز هستند تا در رابطه ای مرتبط با قدرت و عاملیت مشارکت داشته باشند، به صورت واضحی این مساله را ثابت می کند. مسلما هم مردان و هم زنان در رابطه زناشویی هم قدرت دارند و هم عاملیت. اما زنان هم همانند مردان، لزوما از این عاملیت و قدرت، استفاده مناسب و یا سرمایه گذاری سودمندی نمی کنند و یا از آن برای بهبود رابطه مشترک استفاده نمی کنند؛ سرمایه گذاری ای که به نفع هر دو شریک رابطه خواهد بود. بلکه برعکس، بیشتر زنان همانند مردان، از این قدرت و عاملیت در بازی روابط بین جنسیت استفاده می کنند که نتیجه آن اغلب منفی و مخرب است. ارتنر می گوید:

«یکی از بازی های اصلی زندگی در بیشتر فرهنگ ها، بازی جنسیت و یا به تعبیر دقیق تر، تعدد بازی های جنسیت موجود در آن زمان و مکان است. تلاش برای درک موضوع ساختن جنسیت و برهم زدن آن و آنچه جنسیت آن را می سازد، شامل درک: شیوه عمل این بازی ها، دربرگیرندگی و محروم کنندگی این بازی ها به همراه جایگاه های متعدد، نقش های پیچیده، اَشکال فعالیت بدنی، ساختارهای احساس و خواسته ها، بازی صِرف و یا ریسک برنده شدن و بازنده شدن هم می شود؛ این سوال را هم در برمی گیرد که چگونه خود بازی های جنسیت با هم درگیر می شوند و ناسازگاری پیدا می کنند، چگونه یک بازی جنسیت، شامل بازی جنسیت دیگری هم می شود و یا یک بازی جنسیت تمایل دارد تا در خدمت دیگر بازی های جنسیت قرار بگیرد».

بر حسب قطبی سازی اجتماعی جنسیت، رابطه بین زنان و مردان، بازی قدرت با حاصل جمع صفر است که هرگونه امتیاز و سودی برای یک طرف بازی به منزله زیان طرف مقابل است. رابطه قدرت بین زن و شوهر در قالب این نوع بازی جنسیت به نمایش در می آید. مبادله پول و رابطه جنسی بین شرکای رابطه، مولفه های اصلی این بازی است. این عوامل کلاسیک و همیشه حاضر بازی جنسیت، فقط مربوط به خاورمیانه نیستند، بلکه جهانی هستند. پول و رابطه جنسی، متداول ترین مسائلی هستند که در کشمکش های زن و شوهری به چشم می خورند.

مذهب هم نقش مهمی در تعیین شرایط بازی جنسیت بین شرکای رابطه دارد. اسلام با این فتواها که مردان باید نیازهای زنان را فراهم کنند، دست بالا را در مسائل مالی خانواده به مردان داده است و مانع زنان از ورود به مسائل مالی شده است. بنابراین اسلام در این زمینه، سویه پدرسالارانه قوی و پرزوری به رابطه مرد و زن تحمیل می کند. هم مذهب و هم فرهنگ- و نه زن و مرد شریک رابطه- احتیاج دارند که شوهر تامین کننده نیازهای خانواده باشد حتی اگر زن از لحاظ اقتصادی، قابلیت انجام این کار را داشته باشد. اسلام زنان را تشویق می کند تا ثروت شان را برای خود نگه دارند و این مساله را مطرح کرده تا نشان دهد که زنان در اسلام دارای احترام، ارزش و موقعیت بالایی هستند. اما در واقعیت، این مساله برخلاف منافع زنان عمل می کند و زمینه را برای ایجاد محدودیت در گزینه ها و انتخاب های موجود برای زنان در زندگی شان فراهم می کند. کنترل شوهر بر مسائل مالی خانواده به عنوان تامین کننده زندگی، منبع عظیمی از قدرت است که مرد برای تضمین فرودستی همسرش از آن استفاده می کند. علاوه بر این، از آنجا که کنترل یک فرد بر امور مالی را یکی از مشخصه های بالغ شدن در نظر می گیرند، عدم استقلال مالی زن(همسر) مانع تبدیل شدن وی به یک فرد رشدیافته کامل می شود. همین عدم بلوغ است که زن(همسر) را تحریک می کند تا فعالانه وارد رقابت جنسیتی ویرانگری با شریک رابطه اش شود، یعنی بازی جنسیت.

در شرایطی که زن، کنترلی بر منابع مالی ندارد، بهترین کارت بازی وی در بازی جنسیت علیه شوهرش، مدیریت و تملک رابطه جنسی¬اش است. رویهمرفته این طور گفته می شود در جایی که فرهنگ تحت سلطه مردان و تمدن با سرکوب سکسوالیتی در ارتباط هستند، رابطه زنها با سکشوالیتی شان، بازتاب دهنده یک وضعیت خیلی طبیعی است. اغلب، زنان از رابطه جنسی به عنوان اهرم فشاری برای کسب پول و منابع استفاده می کنند. قدرت جنسی به موازنه ای برای قدرت اقتصادی شوهر تبدیل می شود و بنابراین، سکسوالیتی تبدیل به نبرد قدرت بین شرکای جنسی می شود. «کیدی» و «بک» می گویند یک واکنش سنتی دیگر از سوی زنان نسبت به انقیاد و فرمان برداری، مدیریت ماهرانه سکسوالیتی است. مینزز موافق این است که:« یکی از برگ برنده های اصلی زن، مدیریت ماهرانه سکسوالیتی شوهرش است؛ زن با نپذیرفتن الطاف و توجه شوهر به بهانه های گوناگون، او را « تنبیه» می کند و قدرت مردانه وی را کم ارزش می کند».

بنابراین سکسوالیتی در بازی جنسیت به عنوان ابزاری برای مدیریت ماهرانه بکار می رود. در حقیقت، اخراج و محروم سازی مذهبی و پدرسالارانه زنان از دنیای مالی، گزینه های خیلی کمی را برای زنان باقی می گذارد مگر اینکه از سکسوالیتی به عنوان یک امتیاز و پشتگرمی در این مسیر استفاده کنند. اگر بخواهیم منصف باشیم، حتی التزام مردان برای تامین خانواده، در واقعیت اعمال کنترل بر زنان و مدیریت ماهرانه سکسوالیتی آنان است. از آنجا که هم رابطه جنسی و هم پول به ابزارهایی برای مدیریت ماهرانه سکسوالیتی و کنترل تقلیل یافته اند، خشونت و کشمکش در روابط زناشویی افزایش می یابد.

با وجودی که زنها معمولا مدیریت ماهرانه سکسوالیتی را در روابط بین جنس ها بکار می گیرند، اما احکام مذهبی شدیدا برای این کار محدودیت قائل شده است. اسلام از طریق مقدس سازی سکسوالیتی زنان به عنوان یک وظیفه مذهبی که حق شوهر بر گردن زنان است، این منبع قدرت زنان مصادره کرده است. بنابراین به دلیل ناتوانی زنان در پشتیبانی مالی از خانواده و کنترل مذهبی بر سکسوالیتی زنان که می تواند محدودیت های زیادی را برای زنانی که از سکسوالیتی خود به عنوان یک ابزاری برای مدیریت ماهرانه استفاده می کنند، ایجاد کند، موقعیت زنان در بازی جنسیت شدیدا تضعیف شده است. وقتی مردان دست بالا را دارند و زنان تضعیف شده اند، فرصت های زنان برای بده بستان هم محدود می شود. این شکاف عظیم در ساختار قدرت بین زن و مرد و تقلیل توانایی زنان برای چانه زنی، منبعی برای افزایش کشمکش و خشونت در خانواده های خاورمیانه ای است.

ولیکن، زنان ابزار دیگری برای کسب قدرت در بازی جنسیت دارند. ویلی استدلال می کند:« وقتی که یک زن خودش را تسلیم رابطه زناشویی، اقتدار مردانگی و ارزش های غالب و مسلط می کند که توسط مردان تعریف و تعیین شده اند، همزمان نقش خود را در داخل نهادهایی که قدرت زن را نمی پذیرند، ایفا می کند. یک مثال از این رفتار، بازی زنان در داخل خانواده، بخصوص در رابطه با پسرانش است». زن رابطه ویژه ای را که با فرزندانش، بخصوص با پسرانش، دارد، به عنوان راهی برای موازنه موقعیت شوهر سلطه گر و غالب خود، دستکاری و کنترل می کند. بنابراین، رابطه زن با پسرانش بخشی از نبرد قدرت با شوهرش می شود. هرچند استفاده یک زن ار روابطش با فرزندانش در این راه، در دراز مدت برای همه منفی و مضر است.

شیوه دیگری هم وجود دارد که زنان برای تاثیرگذاری بر موقعیت شان از آن استفاده می کنند. «الترکی» در مطالعه اش در مورد زنان عربستان سعودی توضیح می دهد:« گاهی زنان متاهلی که با شوهران شان کشمکش دارند، از امنیت و حمایت طبیعی موجود در رابطه دختر- پدر استفاده می کنند و شوهرشان را تهدید می کنند که به خانه پدری شان برمی گردند». اما همین مداخله و درگیر کردن خانواده پدری در این مسائل، یکی از موانع اصلی خانواده های جدید است که تضمین استقلال و بالغ بودنشان را سخت و مشکل می کند. بنابراین استفاده از شیوه های سنتی تکیه بر خانواده مادری به عنوان یک استراتژی از جانب زنان برای کسب مقداری قدرت و نفوذ در بازی جنسیت در نهایت می تواند مانع دستیابی به هدف شود. این شکل از پایداری و مقاومت، مشزوط به تاثیراتش است و متمایل به حمایت از همان سیستم سنتی و پدرسالارانه ارزشها است که زنان را از جایگاه اول به گوشه رانده است.

بازی جنسیت لزوما به برابری بین زن و مرد منجر نمی شود. در عرصه خانگی و داخلی، بازی جنسیت انعکاس دهنده تفاوت بین اقتدار و قدرت مشروع مرد و قدرت غیرمشروع و مدیریت شده زن است. درون عرضه داخلی و خانگی، روابط بین شرکای جنسی بر کنترل و استیلا متمرکز شده است. از آنجایی که زنان، غایبان عرصه عمومی هستند و یا از آن محروم و اخراج شده اند، حتی این رقابت، منصفانه نست تا جنسیت زنان در عرصه عمومی وارد بازی جنسیت شود. قدرت مردان در عرصه عمومی، تقریبا قدرت بدون چون و چرا است که به چالش هم کشیده نشده است. قدرت مردان در هر دو عرصه عمومی و خصوصی، دست بالا را دارد و کاملا زنان را تحت الشعاع قرار می دهد و آنها را به سمت یک موقعیت بی ثبات و پا در هوا می راند، همان طور که بواردیو توضیح می دهد:« زن مجبور است تا افسانه فرمانبرداری خویش را به مرد پیشکش کند، چون مرد بر این استیلا و سلطه پافشاری می کند».

پس در چنین شرایطی، عرصه خصوصی جایی است که بازی جنسیت خود را آشکارا نشان می دهد چون در این عرصه است که بازی جنسیت در آن تاثیر می گذارد، ایجاد چالش می کند، و قدرت زنان وارد رقابت می شود. هرچند ممکن است احساس رضایت و دستاوردهای کمی که زنان از اجرای بازی جنسیت به دست می آورند، مانع شود تا کل بازی جنسیت و ساختار اجتماعی حمایت کننده آن را به چالش بکشند.

قدرت غیررسمی

وقتی که قدرت زنان، مورد پذیرش و تائید عمومی نیست، این قدرت تبدیل به قدرت غیررسمی، غیرمستقیم و محدود می شود. فرایدل با مطالعه اسطوره های ایرانی توضیح می دهد که نفوذ شخصی زنان تنها تاثیری است که آنها دارند، چون زنان معمولا جایگاهی در سلسله مراتب قدرت کسب نمی کنند. فرنا در مطالعه قوم نگاری اش از یک روستای عراقی در دهه ۱۹۶۰ مشاهده کرد:« برغم ابهام نسبی از شرایطی که این زنان در آن زندگی می کردند، متوجه شدم که چقدر آنها بر مردها، شوهرانشان و بخصوص پسران شان نفوذ دارند». از سوی دیگر جوزف هم بر نقش روابط خواهر برادری در بازتولید روابط قدرت پدرسالارانه تاکید می کند. نه فقط برادرها در مورد خواهرانشان اعمال قدرت و کنترل می کنند، بلکه «خواهران هم کم و بیش بر برادران شان قدرت دارند. راه های بسیار زیادی وجود دارد که زنان، برادران شان را در زندگی خود وارد و درگیر می کنند، چون رفتار یک زن بلافاصله در شرافت و آبروی برادرش بازتاب می یابد و زن می تواند با اقدامات و رفتار خود، جایگاه و موقعیت برادرش را ارتقا و یا تنزل دهد و بصورت بالقوه برادرانش را وادار به اقدام کند». دیور با مطالعه ضرب المثل های مراکش، متوجه می شود که تصویری از زن مصمم قوی و زن سودجوی خاورمیانه ای وجود دارد که با قدرت غیررسمی و اطمینان به نفس قابل توجهی در عرصه خانوادگی در حال جولان دادن است.

قدرت زنان همچنین با تشکیل یک شبکه غیررسمی از بستگان، آشناها و دوستان در ارتباط است. این شبکه ها به عنوان سیستم حمایتی زنان و ابزاری برای سر و سامان دادن ازدواج ها که جنبه مهمی از زندگی اجتماعی در خاورمیانه است، مورد استفاده قرار می گیرند. ال ترکی ادعا می کند:« جداسازی جنس ها به انزوای افراطی زنان از زندگی عمومی منجر می شود. این جداسازی جنسیتی از لحاظ فرهنگی با بسط شبکه های دوستی و خویشاوندی رسمی و غیررسمی تلافی می شود. دیدارهای اجتماعی از مهم ترین ابزار زنان برای کاهش انزوایشان است. بنابراین جای تعجب ندارد که چنین شبکه هایی در بین زنان گسترده تر است و زنان این شبکه ها را خیلی جدی تر از مردان می گیرند». او ادامه می دهد:« همین انزوا که مانع زنان برای زندگی اجتماعی است، مردان را هم از عرصه ای که بر دغدغه های عمومی شان تاثیرگذار است، یعنی از عرصه خصوصی، محروم و اخراج می کند. دقیقا همین انزوا است که به زنان اطلاعاتی در مورد دختران دم بخت می دهد چون کسب چنین اطلاعاتی مستلزم ایجاد چنین گروه های خویشاوندی است در حالی که مردان اطلاعاتی در این مورد ندارند».

ایجاد شبکه های غیررسمی و ترتیب دادن ازدواج، نشان دهنده نوعی از عاملیت زنان و قدرت آنان در جامعه است. با این حال، این شبکه ها همچنان بخشی از سیستم سنتی ای هستند که تضمین کننده کنترل و ظلم ساختاری بر زنان است. طبق گفته های ارتنر:« این خلاقیت زنان مطابق محدودیت های سیاست های سنتی شان است». شبکه های غیررسمی در همین محیط پدرسالار عمل می کنند و بوسیله هنجارها و ارزشهای پدرسالارانه نفوذ و پخش می شوند. در حالی که زنان به صورت موقت از چنین شبکه هایی سود می برند، اما در نهایت این سیستم سنتی است که ساختار جنسیتی پدرسالارانه را مستحکم و تثبیت می کند، ساختاری که در نهایت مخرب و ویرانگر منافع زنان است. بنابراین این شبکه ها در کوتاه مدت دارای جنبه های مثبت هستند ولی در نهایت منفی هستند. همچنین کسب بخش کوچکی از قدرت غیررسمی، یک ضرر و باخت برای زنان است چون در نهایت این شکل از قدرت زنان منجر به استحکام پدرسالاری می شود.

پس بین منافع بلاواسطه و فوری عاملیت و جایگاه برخی از زنان و عاملیت اجتماعی جمعی و جایگاه زنان به صورت کلی، کشمکش ایجاد شده است. این شکل از فاعلیت فردی زنان، با ایفای یک نقش فعال در استحکام و تقویت کنترل پدرسالارانه بر دیگر زنان فرودست، ابراز می شود. زنان اغلب با دخالت در زندگی دیگر زنان و مراقبت از رفتارهای آنها به استحکام کنترل پدرسالارانه کمک می کنند. این اِعمال قدرت زنان، ناگزیر شامل اقدامات تنزل دهنده و غیرانسانی علیه دیگر زنان می شود. در نتیجه در بستر پدرسالار، رابطه بین زنان و عاملیتی که تنزلش می دهند، به یک جنبه منفی تبدیل می شود. علاوه بر این، دور همی های زنان نه تنها منبع قدرت منفی است بلکه منبع غیبت، سر به سر گذاشتن و مسخره کردن، کشمکش و جر و بحث است که موقعیت نامساعد زنان و جایگاه پایین آنها در جامعه را نشان می دهد. یک ضرب المثل مراکشی می گوید:« دعوای زنان، دردسر است و دردسر زنان، فراموش ناشدنی است». پدرسالاری، سیستمی است که دسترسی زنان به اشکال مثبت و معنادار فاعلیت و مشارکت را نمی پذیرد و گزینه هایی که توسط سیستم پدرسالاری به زنان ارائه می شود، بسیار محدود، مشروط و مخرب است.

دلایل مختلفی وجود دارد که چرا زنان به دنبال شبکه های غیررسمی و دیدارهای اجتماعی هستند. یکی از دلایلش این است که زنان از کار و امور عمومی یعنی جایی که نه به انرژی و ابتکارهای آنها نیاز دارد و نه زنان با رضایت پذیرفته می شود، محروم و کنار گذاشته شده اند. با اینحال یک عرصه عمومی مولدتر و فراگیرتر و پروژه دولت دمکراتیک که بتواند انرژی و قابلیت های هم مرد و هم زن را جذب کند و ارج بگذارد، تاثیر متفاوتی بر ساختار جنسینی پدرسالارانه جامعه خواهد داشت.

از سوی دیگر زنان به دنبال تشکیل چنین شبکه هایی هستند چون زندگی زناشویی بدون عشق و ملال آوری دارند. اما اگر زنان به جای سرمایه گذاری شدید بر شبکه های سنتی، برای بهترشدن رابطه با شوهرشان تلاش می کردند، ممکن بود تلاش هایشان به خوبی به به نتایج مثبت تری در عرصه داخلی منجر شود. با این که زنان از عرصه عمومی محروم و کنار گذاشته شدند و محدود به عرصه داخلی شدند، اما زنان می توانند انتخاب کنند تا رفتار متفاوتی در این عرصهداخلی داشته باشند. زنان این گزینه و انتخاب را دارند که خود را کجا سرمایه گذاری کنند. آنها می توانند بیشتر در خارج از خانه سرمایه گذاری کنند، همچنین می توانند در بهبود روابط سالم با شوهرشان سرمایه گذاری کنند. این درست است که زنان با جستجوی شبکه های سنتی، شانس خود را برای به نمایش گذاشتن مقاومت و فاعلیت شان از دست می دهند، در عین حال این هم درست است که زنان می توانند با تلاش برای بهبود رابطه زناشویی شان هم این مقاومت و فاعلیت را به نمایش بگذارند. فاعلیتی که بتواند جان دوباره ای به کیفیت زندگی زناشویی بدهد، شکل مثبتی از فاعلیت است و بهبود روابط زناشویی هم شکل مثبتی از قدرت خواهد بود.

برخلاف آنچه در ظاهر به نظر می رسد، اتخاد استراتژی بهبود روابط زنها با شرکای جنسی شان، در ابتدا مستلزم این است که زنان از نقش اصلی خود در ازدواج های هماهنگ شده، یکی از منابع مهم قدرت زنان در ساختار جنسیتی، چشم پوشی کنند. ازدواج های هماهنگ شده یکی از خصیصه های مهم اجتماعی هستند که در نهایت هم به شکست ازدواج ها کمک می کنند. مداخله زنان در سازماندهی ازدواج، مشخصا نوعی از قدرت زنان است که سرانجام در درازمدت به منافع زنان آسیب می رساند. انتخاب همسر و هماهنگی و سازماندهی ازدواج، اغلب با نقش مستبدانه مادرشوهر در ارتباط است و مکانیسمی است تا خانواده، کنترل خود را بر زن و شوهر تازه ازدواج کرده، حفظ کنند.

قدرت غیررسمی زنان، محصول جداسازی و انزوای زنان از زندگی عمومی و ازدواج های بدون عشق، ملال آور و ناکارآمد است. شبکه ها و دیدارهای اجتماعی، بیشتر از اینکه نشانه ای از عاملیت فعال زنان باشد، در تلافی شرایط ناخوشایند زنان تشکیل می شود. همه دورهمی های زنان در بستر دنیای جداسازی شده، معانی متفاوتی به خود می گیرند. این دور همی ها، محدودیت دنیای زنان شده است. در حقیقت، این دور همی ها، همه دنیای زنان شده است. در مطالعه ای که توسط «منش ات ال» در مورد نوجوانان مصری انجام شده، اینطور نتیجه گیری می شود:« وظیفه مهم اجتماعی سازی نوجوانان، بخصوص دختران، بیشتر یادگرفتن این است که چطور چنین شبکه های اجتماعی را بسیج کنند تا اینکه یاد بگیرند چطور مستقل از نسل قبلی شان بشوند». در حقیقت این بحث که زنها جداسازی شده، اما قوی هستند، مشکوک و سوال برانگیز است.

در جوامعی که فقط وقتی زنان را به عنوان شخص به رسمیت می شناسد که ازدواج کرده باشند، زنان ازدواج نکرده جایگاه بسیار پایینی دارند و یا اصلا جایگاهی ندارند. با اینحال زنان همین میزان اندک به رسمیت شناخته شدن را به قیمت الصاق به کنترل و سلطه شوهر، به عنوان خدمتکار خواسته های شوهر، به دست می آورند. وقتی که زن فرزندانی دارد، بخصوص فرزند پسر، موقعیت و جایگاهش ترفیع خارق العاده ای پیدا می کند. ولیکن این ترفیع جایگاه به همراه هزینه سربار و ناخوشایند این واقعیت است که او به تنهایی مسئول انجام کارهای پایان ناپذیر خانه و مراقبت از عضای خانواده، شوهر و فرزندانش، است. ترفیع جایگاه یک مادر همیشه در برابر خواست و اراده شوهرش آسیب پذیر است و همواره در معرض خطر حق کنترل ناشدنی مرد برای طلاق قرار دارد. با این فرض مسلم، نقش مادرشوهر، بالاترین جایگاهی است که یک زن می تواند در ساختار مردسالارانه کسب کند. هرچند این نقش هم منوط به حمایت و روا داری مرد است. البته موقعیت مادرشوهر با ناخشنودی و عدم ثبات خانواده جدید و همچنین وظیفه تحمیل خشونت به زن دیگریعروس خانواده از طریق درخواست فرمانبرداری و مطیع بودن وی همراه است.

از آنجا که قدرت و جایگاه زنان به شدت تحت فشار و محدودیت های اعمال شده از جانب سلطه مردان است-سلطه ای که مورد تائید مردسالاری مذهبی و فرهنگی نیز هست- زنان با جایگاه و موقعیت مردان در جامعه و در خانواده دچار کشمکش و ناسازگاری هستند. رسام توضیح می دهد:« این واضح است که جایگاه زنان تا حدود زیادی به این بستگی دارد که او چقدر خوب متوجه التزام و پاییندی خود به مردان خانواده باشد و این پایبندی را با مهارت اداره کند». رسام ادامه می دهد:« برخلاف مردان، زنان یک حق موروثی به قدرت ندارند؛ همان قدرت کمی را که با مدیریت به دست می آورند، هم محدود است و هم ناپایدار، چون مشروط به ایفای نقش های همسر، مادر و مادرشوهر است».

علاوه بر این، ساختار جنسیتی مردسالارانه به زنان اجازه نمی دهد تا خودشان فعالانه شروع به ترفیع و بهبود جایگاه خود کنند. فرایدل با مطالعه در افسانه های قومی ایرانی نتیجه می گیرد که در این داستانها، سرنوشت زن معمولا وابسته به اقدامات مردی، مثل شوهر و پدر، است که دارای اقتدار بر زن است. واضح و آشکار است که در تمام موارد موجود در ساختار جنسیتی غالب که زنان به ناچار برای ترفیع جایگاه خود رفتارهای منفی انجام می دهند، دلیل واقعی اش این است که اندک گزینه های دیگری برای زنان وجود دارد. حتی عاملیت تضمین شده نقش مادرشوهر برای زنان، محدودیت ها و شرایط خودش را دارد.

مهم است که این را هم اضافه کنم هرچند اغلب ادعا شده است که اسلام به زنان در خاورمیانه شان و احترام بخشیده است، اما این ادعا به جایگاه، قدرت و حقوق واقعی و ملموس برای زنان تبدیل نشده است. در حقیقت، جابجایی «جایگاه» و «قدرت» زنان با « احترام» به آنان، فقط به آلام و نارضایتی زنان در چنین جوامعی دامن زده است. این ادعای احترام نسبت به زنان، پیروی بدون چون و چرا و عادی شده زنان را تا حد اطاعت مطلق و سلطه پذیری تضمین می کند. این نکته هم قابل ذکر است که فرهنگ های خاورمیانه ای با این تناقض های پارادوکسیکال در مورد گرد هم آوردن چنین ارزشهای اجتماعی کاملا نامتجانس و متفاوتی دچار مشکل نمی شود. مسلما «احترام» و « اطاعت»، هر دو مانعه الجمع هستند و وجود یکی از آنها، دیگری را نفی و خنثی می کند. می توان چنین گرایش مشابهی را در فرمان های اسلامی و فرهنگی در مورد اطاعت فرزندان از والدین به عنوان نشانی از احترام فرزندان نسبت به والدین پیدا کند. «مورد احترام بودن» فقط در تصور و اندیشه می تواند به زندگی بهتر و جایگاه بالاتری برای زنان منجر شود. حقوق اولیه انسانی محدود شده زنان در چنین جوامعی با هرگونه اندیشه و تصوری از «درک ارزش» و «مورد احترام بودن» زنان مغایرت دارد. این امکان را هم می توان در نظر گرفت که این درجات بالای احترام برای زنان که در خاورمیانه جار زده می شود، موردی از تفاوت فاحش بین لفاظی توخالی و واقعیت تیره و تاری است که در این مناطق یافت می شود.

قدرت تکه پاره شده

رسام یکی از طرفداران این بحث است که سود بردن زنان از قدرت و جایگاه، باعث شده تا این قدرت تکه پاره شود، چیزی که در واقعیت امکان دارد به منافع کلی زنان آسیب برساند. او می گوید:« به عقیده من، رقابت اجتناب ناپذیر زنان برای کسب قدرت خانگی در خانوار گسترده پدرسالار، مانع ایجاد بالقوه هرگونه اتحاد بین زنان می شود و موقعیت آنها را در مقابل مردان ضعیف می کند. علاوه بر این، طبیعت تکه پاره شده و متفاوت قدرت موجود برای زنان، در هر زمانی مانع کسب قدرت زیاد و حفظ آن توسط هر زنی می شود». سیستم سنتی اجتماعی، که در آن پسرها همسر خود را برای زندگی مشترک به خانه مادرهایشان می آورند، به زنان اجازه می دهد که فقط به بخش کوچکی از قدرت داخلی دسترسی پیدا کنند. با چنین تکه پاره شدن قدرت، زنان نمی توانند هیچ زمانی، قدرت مستحکم و زیادی داشته باشند، بنابراین در حفظ سلطه مردان مشارکت می کنند.

این منابع تکه پاره شده قدرت، که در آن زنان قدرت کمی را از این طرف و آن طرف بدست می آورند، منجر به ایجاد یک شکل یکپارچه و جامع قدرت برای همه زنان نمی شود؛ قدرتی که بتواند یک تاثیر بالقوه مثبت بر جایگاه زنان در عرصه عمومی داشته باشد. یک مثال عینی و محسوس از تاثیر مضر قدرت تکه پاره شده، ایجاد شبکه های غیررسمی زنان است. هرچند چنین شبکه هایی تمایل دارند تا به زنانی که به صورت مستقیم درگیر این شبکه ها هستند، نفع برسانند اما با این حال برای ایجاد شبکه های رسمی که برای ترفیع زنان در کل جامعه مفید است، سودی ندارند. درست است که تحت کنترل اقتدارگرایانه، فقدان آزادی و توانایی برای ابراز عقیده، جامعه مدنی تضعیف و یا تشکیل نمی شود و همین وضعیت در مورد مشارکت زنان در زندگی عمومی هم صادق است، اما توضیح چنین شرایطی، کار چندان ساده ای نیست.

واقعیت این را ثابت می کند که مردان تا آن حد عقلانیت به خرج نمی دهند که سلطه خود در عرصه عمومی را از لحاظ شرعی و قانونی توجیه کنند، در عین حال که واقعیت این را هم ثابت می کند که زنان فاقد عقلانیت، آگاهی، و عقل سلیم نیستند تا مانعی برای مشارکت در عرصه عمومی داشته باشد. در افسانه هزار و یک شب، می توان فهمید که لزوما عقلانیت و آگاهی مربوط به حکمران این داستان، شهریار، و یا به طور کلی مردان نیست، بلکه شهرزاد یعنی شخصیت زن داستان دارای این عقلانیت و آگاهی است. واکنش حکمران به خیانت همسرش، احساسی و ناآگاهانه است. واکنش مرد، افراطی، وحشیانه و خشن است که دقیقا این واکنش ها شاخص های فقدان قدرت هستند. این داستانها، قدرت مردان را ضعیف به تصویر می کشند و ضعف زنان را به عنوان شکلی از قدرت و آگاهی به تصویر می کشند.

قدرت غیرمستقیم زنان، واقعیتی است که به سختی می توان آن را انکار کرد. هرچند مهم است که این قدرت را به عنوان غرامت همسنگ با استیلا و ظلم بر زنان تفسیر نکنیم، بلکه در مورد وجود چنین قدرتی برغم تحت تسلط و ظلم بودن زنان روشنگری کنیم. این به نفع خود زنان هم هست که قدرت تکه پاره شان را به قدرتی که بیشتر به رسمیت شناخته شده است، تبدیل کنند، یعنی به قدرتی که دستیابی به حقوق انسانی بهتر و جایگاه بالاتری را برای زنان در جامعه تضمین کند. برعکس احساس رضایت و خرسندی که زنان از قدرت تکه پاره و محدود خود در داخل عرصه داخلی دارند، در دراز مدت به ضرر منافع خود زنان کار می کند. این مهم است که عاملیتی را که زنان در روابط جنسیت دارند به رسمیت بشناسیم ولی به همین اندازه مهم است که بپرسیم: این عاملیت تا کجا به درد زنان می خورد؟

قدرت و عاملیت، یک رابطه متقابل و منطقی با هم دارند. عاملیتی که کسب قدرت در کوتاه مدت را تامین می کند ولی در بهبود وضعیت زنان در جامعه شکست می خورد، عاملیتی است که لزوما تامین کننده قدرت واقعی و ماندگار زنان نیست. ال خیاط در مطالعه اش درمورد زنان عراقی، توجه ما را به این واقعیت جلب می کند: «هرچند تعداد زیادی از زنان به ظلمی که به آنها می شود، آگاه هستند، اما این مساله را به عنوان یک مشکل شخصی می بینند و رفتار هرروزه آنها فقط باعث تشویق به ادامه چنین ظلمی می شود ». روسالدو هم می گوید: « تا وقتی که عرصه داخلی، عرصه زنانه باقی بماند، جوامع زنان، هرچقدر هم قوی باشد اما هرگز از لحاظ سیاسی هم سنگ جامعه مردان نخواهد شد».

مرز تعیین کننده قدرت و ضعف در روابط جنسیت، به آسانی ترسیم نمی شود. برای مثال یک نفر می تواند به نقش مادرشوهر- بالاترین درجه قدرت زنانه برای یک زن- از زوایای دیگری نگاه کند و تصویر خیلی متفاوتی را ببیند. از سوی دیگر، یک نفر می تواند این نقش را به عنوان مثال روشنی از قدرت زنان و مقاومت و پایداری در برابر سیستم جنسیتی ببیند. از سوی دیگر این نقش می تواند به عنوان ضعف و همدستی با ایدئولوژی مسلط پدرسالاری دیده شود که در آنِ واحد هم انعکاس دهنده قدرت زنان است و هم ضعف آنان.

این وضعیت باعث می شود تا زنان از هر شانس و فرصتی که سیستم جنسیتی به آنها ارائه می دهد، برای سود و منافع خود استفاده کنند، صرفنظر از هزینه ای که برایشان به همراه دارد و یا شخصی که ممکن است به او آسیب برسانند. بلندپروازی زنان برای چیزی متفاوت و یا پرورش گونه ای از قدرت زنان که می تواند با موقعیتفعلی زنان مبارزه کند، گزینه مورد تحمل سیستم مردسالاری نیست. نظر فرایدل این است: « انتظار می رود که زنان به تلاش برای استفاده از ابزار و شیوه های سنتی- همچون مقاومت و ایستادگی- در راستای ایجاد قدرت برای اداره زندگی شان ادامه دهند، یا حتی وقتی که دیگر منابع قدرت برای زنان محدود شده است، باز از همین تاکتیک ها بیشتر استفاده می کنند». مک لئولد در مطالعه اش در مورد زنان قاهره، توضیح می دهد:« تاب آوری در برابر روابط قدرت چیزی نیست که زنان آن را ناآگاهانه انجام دهند، بلکه تا حدودی نتیجه شیوه مبارزه زنان است».

عدم توانایی در بسیج زنان برای به چالش کشیدن ساختار مردسالارانه روابط جنسیتی، یک مساله بحث برانگیز در مناظرات مربوط به قدرت زنان است. قدرت زنان، نه تنها در به چالش کشیدن پروسه جنسیت با شکست مواجه می شود، بلکه در حقیقت بخش بسیار زیادی از قدرت زنان از مطابقت شان با همین سیستم جنسیت فراهم شده است. فرایدل ادعا می کند:« یک خانه دار راضی، شایسته و سازگار می تواند قدرت مدیریت شده قابل ملاحظه ای بدست بیاورد». « زنان با پذیرش الگوی مردانه می توانند دیدگاه مردان را راجع به دیگرانی که در موقعیت های پایین قرار دارند یعنی دیدگاه مردان را راجع به زنان، به یک منبع کسب قدرت برای خودشان تبدیل کنند». آسیه جبار می گوید:« زنان مسلمان اغلب ساکت هستند و به نظر می رسد که همیشه همین طور ساکت هستند. این پیش فرض –گهگاه اغراق شده-در مورد زنان مسلمان که آنها در پشت صحنه اعمال قدرت می کنند، در حقیقت تسلای اندکی است که معمولا به اقلیت تحت ظلم پیشکش می شود».

پس این اَشکال عاملیت زنان و قدرت غیررسمی به بهبود وضعیت زنان کمک نمی کند. مشارکت زنان در بازار کار خاورمیانه، در بهترین حالت، حدود ۲۵تا۳۰درصد است که کمترین میزان مشارکت زنان در جهان است. این اختلاف و نابرابری در عرصه عمومی، با توجه به نتایج انتخاباتی که در خاورمیانه برگزار شد، کاملا مشهود است؛ با وجودی که زنان بیشتر از نیمی از رای دهندگان را تشکیل می دادند، اما باز زنان در انتخابات شکست خوردند. زنان همچنان کمتر از ده درصد نمایندگان مجلس در پارلمان های خاورمیانه را تشکیل می دهند، یعنی کمترین نرخ در سراسر جهان. این مساله تعجب برانگیز است که چرا قدرت، نفوذ و عاملیت زنان در عرصه داخلی به موفقیت آنان در عرصه عمومی، حتی در سطوح خیلی پایین، منجر نمی شود. مبارزه زنان کویت برای کسب حقوق سیاسی، مدتها قبل از اینکه بالاخره به آنان اجازه مشارکت در سیستم سیاسی داده شود، شروع شده بود اما با این حال حتی یک زن هم در انتخابات برنده نشد. این اتفاق در دیگر کشورهای حوزه خلیج فارس هم رخ داده است. در بحرین، هیچ زنی در انتخابات پارلمانی دو مرحله ای رای نیاورد. در عراق هم، بعد از موافقت با تصویب رسمی سهمیه خاص زنان برای کرسی های پارلمان، ۲۵درصد کرسی ها به آنان اختصاص یافت. البته حتی بیشتر زنان« انتخاب شده» برای مجلس، وکیل مدافع ثابت قدم ایدئولوژی های ضدزن و مردسالارانه بودند که اقداماتی برخلاف توانمندسازی زنان انجام می دهند. علاوه بر این نظرسنجی گالوپ در سال ۲۰۰۶ در هشت کشور مسلمان نشین نشان می دهد که که اکثریت زنان در عربستان سعودی هنوز موافق نیستند که زنان باید اجازه تصاحب مناصب سیاسی را داشته باشند. همچنین ۵۰۰ زن در سال ۲۰۰۵ میلادی در نامه ای به پادشاه عربستان از او درخواست کردند تا کشور را از یورش و تهاجم ایده های غربی شده در مورد زنان نجات دهد و به ممنوعیت زانندگی زنان و اشتغال آنان در کنار مردان ادامه دهد.

قدرتی که زنان در عرصه داخلی دارند، به شکل خشونت، بخصوص علیه زنان دیگر، اِعمال می شود. در حقیقت، ابراز این قدرت، یک اقدام فرصت طلبانه و خشونت علیه افراد ضعیف تر در یک سیستم اجتماعی است که بر سلسله مراتب، کنترل، انقیاد و سلطه پذیری پافشاری می کند. عاملیتی که از آن برای دائمی سازی چرخه خشونت و قربانی سازی استفاده می شود، در فرودست سازی زنان مشارکت دارد و صرفنظر از این واقعیت که این عاملیت از خود زنان ناشی می شود، اما عاملیتی مخرب و خشن است.

نقش مادرشوهر، بالاترین جایگاه و مقام قدرت و کنترل است که یک زن در ساختار قدرت پدرسالار می تواند به دست بیاورد؛ اما فقط یک قدرت تکه پاره است. بنابراین حتی قدرت زنان که در اوج خودش می تواند اندکی اینجا و اندکی آنجا اِعمال شود، نمی تواند در قالب قدرتی پرزور و موثر متراکم شود تا ساختار ایدئولوژی پدرسالار را به چالش بکشد. بنابراین این قدرت تکه پاره، مخرب، علیه خود و به شکلی است که موجب آسیب به خود می شود. سیستم پدرسالار، این نوع قدرت را تحمل می کند فقط به این دلیل که قدرت تکه پاره نمی تواند هیچ چالش جدی نسبت به ارزشها و پیش شرط های اساسی این سیستم به وجود بیاورد. پدرسالاری یک مکانیسم جدایی ناپذیر برای مدارا با قدرت تکه پاره و محدود زنان دارد. این مدارای حداقلی، همنوایی، تطابق و مشارکت فعالانه زنان در سیستم پدرسالاری را تضمین می کند. بنابراین مدارای حداقلی قدرت زنان، ثابت می کند که این قدرت در اختیار منافع سیستم پدرسالار است. این سیستم مدارا به توضیح بقا، مقاومت و ماندگاری سیستم پدرسالار کمک می کند.

سیستم پدرسالار تضمین می کند که هر قدرت تکه پاره و محدودی که زنان موفق به کسب آن می شوند، از دست رفته باشد پس سیستم پدرسالار در نتیجه مدارا با این قدرت زنان حتی ماندگارتر شده است. مسلما این سوال مطرح می شود که آیا این یک مبادله منصفانه است؟ سوال دیگر این است که آیا زنان هیچ گزینه و انتخاب دیگری ندارند؟ قطعا پدرسالاری انتخاب های زنان را محدود به همان گزینه هایی می کند که از ساختارهای پدرسالار حمایت می کنند. با این حال جای تعجب دارد که چرا سیستم پدرسالار همچنان اجازه می دهد تا وجود اجتماعی زنان و مردان تعریف و تعیین شود. از آنجا که دستاوردهای حداقلی پدرسالاری برای زنان، الهام بخش هیچ تعییر جدی در جایگاه و موقعیت زنان در جامعه نبوده است و نیست، آیا زمان خوبی نیست تا منطق و ارزشهای اساسی ایدئولوژی پدرسالاری را مورد تردید و سوال قرار دهیم؟