زیر نگاه غربی: تحقیق فمینیستی و گفتمان استعماری

نویسنده : چاندرا تالپِید موهانتی

مترجم : لیلا اسدی

چاندرا تالپید موهانتی در سال 1984 هنوز یک دانشجوی دکترا بود که مقاله «زیر نگاه غربی: تحقیق فمینیستی و گفتمان استعماری» را نوشت و طی آن به تحقیقات فمینیستی تولید کننده «دسته بندی زنان جهان سوم» به عنوان یک موجودیت یکدست و یکپارچه و یک دیگری فرهنگی و ایدئولوژیک با استفاده از گفتمان های نمایندگی انتقاد کرد. چند سال بعد این مقاله بازنویسی شد و در سال 2003 با انتشار کتاب «فمینیسم بدون مرزها: تئوری استعمار زدایی و تمرین همبستگی» به تکمیل ایده های خود پرداخت. موهانتی درحال حاضر استاد و مدیر دپارتمان مطالعات زنان دانشگاه سیراکیوز است در حالی که نوشته هایش از سوی برخی فمینیست ها متهم به این می شود که نقش مهمی در ساخت گفتمان دوگانه تقابلی و مبتنی بر رابطه فرادستی و فرودستی دارند اما به دلیل اهمیت دادن به تحلیل های جامعه شناسی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی کلان در دستورالعمل های فمینیستی در کنار تأکید بر هویت جنسی برای ایجاد همبستگی میان گروه های مختلف زنان، آثارش در بسیاری از دانشگاه های کشورهای مختلف هم تدریس می شود.

حداقل از برخی وجوه مهم سیاسی، تاکنون بایستی مجموعه ای از معانی و استدلال های مرتبط با اصطلاح استعمار (Colonialism) در نوشته های اخیر فمینیستی و چپ ها مشخص شده باشد. استعمار در واقع به آن دسته از مبادلات اقتصادی سوء استفاده جویانه گفته می شود که هم از نظر مارکسیست های معاصر( به خصوص افرادی مانند Baran, Amin, Gunder –Frank) و هم نظریه پردازان سنتی تا زنان رنگین پوست فمینیست در ایالات متحده برای تبیین متناسب سازی مبارزه و تجربیاتشان از سوی جنبش های مسلط زنان سفید پوست به کار گرفته شده تا تعیین کننده هر چیزی باشد، از بدیهی ترین سلسله مراتب اقتصادی و سیاسی تا تولید یک گفتمان فرهنگی خاص در مورد آنچه موسوم به «جهان سوم» است. اما هرچقدر هم که کاربرد این واژه به عنوان یک ساختار توضیحی پیچیده و مسئله ساز باشد، واژه استعمار معمولا متضمن یک رابطه ساختارمند سلطه و سرکوبِ – اغلب خشن- سوژه های نامتنجانس است. آنچه در نظر دارم به طور خاص، تحلیلِ تولید زن جهان سوم به عنوان یک سوژه واحد یکپارچه در برخی متن های اخیر فمینیستی (غربی) است. تعریفی هم که من اینجا از استعمار در نظر دارم، در واقع یک تعریف غالبا استدلالی است و متمرکز بر نوع خاصی از متناسب سازی و تدوینِ تحقیق و دانش مربوط به زنان در جهان سوم است که از طریق دسته بندی های تحلیلی خاص به کار گرفته شده در برخی متون اعمال می شود و به موضوعاتی مرتبط است که مرجع علایق فمینیستی اند، چنان که در ایالات متحده و اروپای غربی هم در مورد آنها مفصل صحبت شده است.

نگرانی من در مورد چنین نوشته هایی از الزام شخصی و سرمایه گذاری ام در بحث های معاصر تئوری فمینیستی و ضرورت فوری سیاسی ( به خصوص در عصر ریگان) در ارتباط با شکل گیری ائتلاف های سیاسی در طول و عرض طبقه، نژاد و مرزهای ملی ناشی می شود. روشن است که گفتمان فمینیست غربی و رویه های سیاسی در اهداف، منافع و تحلیل هایشان نه یکدست اند و نه مشابه. با این حال می توان ردی از تأثیرات منسجم ناشی از پیش داوری های ضمنی غرب ( با همه پیچیدگی ها و تناقض هایشان) به عنوان مرجع اولیه تئوری و عمل آنها یافت. من با ارجاع به «فمینیسم غربی» اصلا قصد یکدست تلقی کردن فمینیست ها را ندارم بلکه تلاش می کنم تا به آثار مشابه استراتژی های متنی متعدد استفاده شده از سوی برخی نویسندگان اشاره کنم که دیگران را به عنوان یک غیرغربی تقسیم بندی می کنند و در نتیجه به طور ضمنی خودشان را غربی می دانند. با همین معناست که من واژه فمینیست غربی را به کار می برم. تحلیل هایی که در ادامه بحث می شود، به کار گرفته می شود تا رویه های سیاسی فمینیست غربی را تحریف کرده و امکان ائتلاف های معمول میان فمینیست های غربی (معمولا سفید) و فمینیست های کارگر و رنگین پوست در تمام دنیا را محدود کنند. محدودیت های همکاری و ائتلاف در اولویت بندی موضوعی ( به طور اجماعی) برای کنش حول آن چیزی که ظاهرا از همه زنان انتظار سازماندهی می رود، بدیهی است. ارتباط ضروری و بهم پیوسته میان تحقیق فمینیستی و رویه های سیاسی فمینیستی و سازمان دهی، اهمیت و موقعیت نوشته های فمینیست غربی را در مورد زنان جهان سوم مشخص می کند و نشان می دهد که برای تحقیقات فمینیستی همانند سایر تحقیقات، تحقیق در مورد زن جهان سوم صرفا تولید دانش در مورد یک موضوع خاص نیست. بلکه مستقیما یک امر سیاسی و رویه استدلالیِ هدفمند و ایدئولوژیک است. این تحقیقها شیوه ای از مداخله در یک گفتمان مسلط خاص ( به طور مثال سنت انسان شناسی جامعه شناسی انتقاد ادبی و ..) بوده اند، یک پراکسیس سیاسی که به مقابله و مقاومت در برابر الزام کلی نهادهای قدیمی دانش «مشروع» و «علمی» می پردازد. بنابراین رویه های تحقیقاتی فمینیستی ( خواه خواندن یا نوشتن و خواه با نگاه نقادانه یا صرفا بررسی متنی) در روابط قدرت ریشه دارند، روابطی که فمینیست ها با آن مقابله، در برابر آن مقاومت می کنند یا حتی شاید به طور ضمنی به حمایت از آن برخیزند. و البته هیچ تحقیق غیرسیاسی وجود ندارد.

رابطه بین زن – یک دیگری فرهنگی و ایدئولوژیک ساخته شده با گفتمان های متنوع نمایندگی ( علمی، ادبی، قضایی، زبان شناسانه، سینمایی و..) – و زنان – به عنوان سوژه های واقعی، مادی تاریخ های جمعی خود- یکی از سوالات اساسی رویه مورد توجه تحقیق فمینیستی است. این ارتباط میان زنان به عنوان سوژه های تاریخی و بازنمایی زن و تولید آن توسط گفتمان های مسلط، یک رابطه هویتی مستقیم، مشابه یا متناظر صرف نیست بلکه یک رابطه اختیاری تنظیم شده توسط فرهنگ های خاص است. نشان می دهم که نوشته های فمینیستی مورد تحلیل من در این مقاله، به شیوه ای استدلالی، عدم تجانس مادی و تاریخی زندگی های زنان را در جهان سوم استعمار می کنند که به موجب آن ترکیبی واحد از زن جهان سوم تولید/ نمایندگی می شود- تصویری که به نظر می رسد کاملا اختیاری ساخته شده اما با خود امضای مجوز دهنده گفتمان انسان غربی را حمل می کند. استدلال من این است که فرضیات دانشگاه های غرب محور (ethnocentric) و صاحب امتیاز از یک سو و خودآگاهی ناکافی در مورد تأثیر تحقیقات غرب در مورد جهان سوم در بافتار یک سیستم جهانی تحت سلطه غرب از سوی دیگر، در میزان قابل توجهی از کار فمینیست غربی در مورد زنان جهان سوم قابل تشخیص است. تحلیل «تفاوت جنسی» به شکل یک مفهوم واحد و یکپارچه از میان فرهنگی پدرسالاری یا سلطه مردانه (یعنی پدرسالاری امری مشترک در میان همه فرهنگ هاست) منتهی به خلق مضمونی تقلیل گرایانه و همگون از آنچه من «تفاوت جهان سوم» می نامم شده است- یک امر ایستا و غیرتاریخی که ظاهرا اگر نه همه زنان بلکه بیشتر آنها را در این کشورها سرکوب می کند و این موضوع- فرض یک پدرسالاری یا سلطه مردانه سرکوبگر- محصول «تفاوت جهان سوم» است که فمینیست های غربی طی آن پیچیدگی های بسیار بنیادین و تضادهای درونی زندگی زنان از طبقات مختلف، مذاهب ، فرهنگ ها و کاست ها را در کشورهای مختلف، متناسب سازی می کنند یا تحت استعمار خود در می آورند. در این فرایند همجنس سازی و سیستماتیک کردن سرکوب زنان در جهان سوم است که قدرت در بیشتر گفتمان های فمینیست غربی اعمال می شود؛ قدرتی که نیازمند تعریف شدن و نامگذاری است.

در بافتار امروزی موضع مسلط غرب از آنچه انوار عبدالمالک یک مبارزه برای کنترل شرق، قانونمندی و تصمیم گیری درباره فرایند توسعه جهانی در ارتباط با بنیان انحصار پیشرفته دانش و خلاقیت علمی می نامد، تحقیق فمینیست غربی در مورد جهان سوم باید به وضوح بر حسب تجویز این روابط قدرت و مبارزه مورد ملاحظه و بررسی قرار بگیرد. به نظر من هیچ چارچوب پدرسالاری جهانی وجود ندارد که این تحقیقات تلاش می کنند به مقابله و مقاومت در برابر آن برخیزند- مگر این که یک توطئه مردانه بین المللی یا سلسله مراتب قدرت یکپارچه و غیرتاریخی در نظر گرفته شود. اما یک تعادل قدرت جهانی خاص هم وجود دارد که هر تحلیلی از فرهنگ، ایدئولوژی و شرایط اقتصادی اجتماعی لزوما باید در درون این چارچوب انجام شود. اینجا دوباره استدلال عبدالمالک مفید به نظر می رسد که به ما در مورد میراث سیاست ها در گفتمان «فرهنگ» یادآوری می کند:

امپریالیسم معاصر به معنای واقعی یک امپریالسم سلطه گرانه است که میزان یک خشونت توجیه شده را تا سطح زیادی حتی نسبت به گذشته- که از طریق آتش و شمشیر میسر بود- به حداکثر می رساند اما با تلاش برای کنترل قلب ها و ذهن ها. به این دلیل محتوای آن با عمل ترکیب شده از مجموعه پیچیده صنعتی- نظامی و مراکز فرهنگی هژمونیک غرب تعریف می شود که همه آنها با سطوح پیشرفته ای از توسعه از طریق انحصار و سرمایه مالی و حمایت شده با منافع انقلاب علمی و تکنولوژیک و دومین انقلاب صنعتی میسر شده است.

تحقیق فمینیست غربی نمی تواند از چالش های قرار گرفتن خود در چنین چارچوب اقتصادی و سیاسی بررسی نقش خود در آن، اجتناب کند. انجام هر چه غیر از آن به منزله نادیده گرفتن ارتباط پیچیده میان اقتصادهای جهان اول و سوم و تأثیر عمیق آن بر زندگی های زنان در این کشورهاست. من ارزش توصیفی و اطلاع رسانی بیشتر نوشته های فمینیست غربی را در مورد زنان جهان سوم نادیده نمی گیرم. همچنین وجود آثار ارزشمندی را که در دام های تحلیلی مورد اشاره من نیافتاده اند، به چالش نمی کشم. در واقع مخاطب من نمونه ای از این آثار است که در بخش های بعدی مقاله می آید. در شرایط یک سکوت حکمفرما در ارتباط با تحربیات زنان این کشورها و نیاز برای شکل دادن ارتباط بین المللی مبارزات سیاسی زنان چنین آثاری ساختارشکنانه و بسیار مهم اند. با این حال من هم به پتانسیل تببین کننده استراتژی های تحلیلی خاص به کار گرفته شده در این آثار و هم تأثیرات سیاسی در بافتار سلطه گرانه تحقیق غربی توجه می کنم. در حالی که تحقیقات فمینیستی در ایالات متحده هنوز خودشان در حاشیه قرار دارند (مگر از زاویه نگاه زنان رنگین پوست که زنان سفید پوست صاحب امتیاز را مخاطب قرار می دهند) نوشته فمینیست غربی در مورد زنان جهان سوم باید در بافت سلطه جهانی تحقیق غربی به طور مثال تولید، انتشار، توزیع و مصرف اطلاعات و ایده ها، مورد توجه قرار بگیرد. این نوع نوشته حاشیه ای باشد یا نه به هر حال تأثیرات سیاسی و پیامدهایی فراتر از مخاطب فوری و وابسته به حوزه فمینیستی را خواهد داشت. یک اثر مهم نمایندگی های مسلط فمینیسم غربی تلفیق آن با امپریالیسم به خصوص در نگاه زن جهان سوم است. به همین دلیل یک نیاز فوری برای بررسی پیامدهای سیاسی اصول و استراتژی های تحلیلی وجود دارد.

انتقاد من متوجه سه اصل تحلیلی بنیادینی است که در گفتمان فمینیست غربی در مورد زنان در جهان سوم مشهود است. از آنجایی که تمرکز اولیه من بر مجموعه موسوم به «زنان در جهان سوم» از انتشارات Zed است نظرات من در مورد گفتمان فمینیست غربی هم مبتنی بر تحلیلم از متن های منتشر شده در این مجموعه است. اگرچه من در حال کلنجار رفتن با فمینیست هایی هستم که خودشان را از لحاظ فرهنگی یا جغرافیایی از غرب متمایز می کنند اما آنچه در مورد استراتژیهای تحلیلی یا اصول ضمنی می گویم برای هرکسی که این روش ها را به کار می گیرد خواه جهان سومی باشد در غرب یا زن جهان سومی در جهان سوم که در مورد این موضوعات می نویسد و منتشر می کند، کاربرد دارد. استدلال در مورد غرب محوری فرهنگ گرایانه نیست بلکه تلاش من برآن است تا نشان دهم چطور جهانشمولی غرب محور در برخی تحلیل ها و در بافتار یک ارتباط سلطه جویانه جهان اول/ سوم تولید می شود. کشف این که غرب محوری از کجا نشأت می گیرد، کار چندان شگفت انگیزی نیست. بلکه بر اساس شواهد عینی و موجود، استدلال من در مورد هر گفتمانی به کار می رود که سوژه های نویسندگی خود را به عنوان منابعی تلویحی تنظیم می کند یا به طور مثال به عنوان معیارهایی که توسط آنها دیگرانِ فرهنگی را تدوین و نمایندگی کند و با این جهت گیری است که قدرت از طریق گفتمان اعمال می شود.

اولین اصلی که نگرانی های خود را بر آن بنا می کنم موقعیت استراتژیک یا وضعیت دسته بندی «زنان» در مقابل بافتار تحلیل است. فرض زنان به عنوان یک سوژه از قبل ساخته شده، گروه منسجم با منافع و خواست های یکسان بدون در نظر گرفتن طبقه، قومیت یا موقعیت نژادی یا تضادها، متضمن مفهومی از تفاوت جنسیتی یا جنسی یا حتی پدرسالاری ( به عنوان سلطه مردانه- مرد به عنوان یک گروه منسجم نسبتا یکپارچه) است که می تواند به طور جهانی و میان فرهنگی تعمیم یابد. متن این تحلیل می تواند هر چیزی از ساختارهای خویشاوندی و سازماندهی کار تا نمایندگی های رسانه ای را در بر بگیرد. اصل دوم شامل استفاده غیرنقادانه از برخی روش شناختی های خاص در ارائه شاهد برای اعتبار جهانشمولی یا میان فرهنگی است. سومین اصل هم بیشتر به طور خاص اصل سیاسی زیربنای روش شناختی ها و استراتژی های تحلیل است به طور مثال مدل قدرت و مبارزه ای است که آنها پیشنهاد می کنند و در بر دارند. به عنوان نتیجه دو نوع روش شناسی – یا حتی چارچوب های- تحلیلی که در بالا تشریح شده، من استدلال می کنم که یک مفهوم همگون (homogeneous) از سرکوب زنان به عنوان گروهی مفروض، در واقع تولید کننده تصویر یک زن میانگین جهان سوم است. این تصویر زن میانگین جهان سوم منتهی به یک اساسا زندگی خلاصه شده مبتنی بر جنسیت زنانه او ( بخوانید: از لحاظ جنسی محدود شده) و جهان سومی بودن ( بخواهید ناآگاه، فقیر، آموزش ندیده، سنت محور، خانگی ، خانواده محور، قربانی شده و ..) می شود که به نظر من در تضاد با خود نمایندگی- Self-representation- (تلویحی) زن غربی به عنوان یک زن آموزش دیده، مدرن و دارای کنترل بر بدن و سکسوالیتی خود و آزاد برای تصمیم گیری است. تمایز میان نمایندگی زنان جهان سوم توسط فمینیست غربی و خود نمایندگی فمینیست غربی به منزله همان تمایز مشابهی است که از نظر مارکسیست ها میان کنترل کارکرد زن خانه دار و نقش واقعی تولیدگر کار وجود دارد یا مشخصه های تعیین شده توسط توسعه گرایان از جهان سوم به عنوان جایی که درگیر تولید کمتر مواد خام در مقابل فعالیت سودمند جهان اول است. این تمایزها بر مبنای مزیت و برتری یک گروه خاص به عنوان هنجار یا مرجع ایجاد شده اند. مردان درگیر کار با دستمزد، تولید کنندگان جهان اول و به نظر من اینجا فمینیست های غربی که برخی اوقات زن جهان سوم را بر حسب «خودهای عریان» ( اصطلاح میشل روزالدو) تلقی می کنند، همه خود را به عنوان گروه مرجع در چنین تحلیل دوگانه ای قرار می دهند.

«زنان» به عنوان دسته بندی تحلیل یا ما همه خواهرانی هستیم در یک مبارزه

با «زنان» به عنوان یک دسته بندی تحلیلی، من به مفروض حساسی اشاره می کنم که در آن همه ما از جنسیت مشابه در طبقات و فرهنگ ها، تا حدی از نظر اجتماعی و قبل از هرگونه فرایند تحلیلی به عنوان یک گروه همگن شکل می گیریم. این مفروض نشان دهنده چنین گفتمان فمینیستی است که طی آن یکپارچه کردن زنان به عنوان یک گروه بر اساس مبانی بیولوژیکی بلکه بر مبنای جهانشمولی های ثانویه جامعه شناسی و انسان شناسی تولید می شود. بنابراین به طور مثال در هر بخش ارائه شده از تحلیل فمینیستی «زنان» به عنوان یک گروه واحد بر مبنای تجربه سرکوب مشترک در نظر گرفته می شوند و آنچه زنان را به یکدیگر وابسته می کند یک مفهوم اجتماعی از تشابه سرکوب شان است. در همین مرحله است که شکافی بین زنان به عنوان یک گروه استدلالی ساخته شده و زنان به عنوان سوژه های مادی تاریخ خود ایجاد می شود. پس همگونی زنان در نتیجه یک اجماع نظر استدلالی به عنوان یک گروه به اشتباه جایگزین واقعیت مادی تعین تاریخی گروه های زنان می شود. در نتیجه در گفتمان های علمی، اقتصادی، قانونی و اجتماعی فمینیستی، زنان همواره به عنوان یک گروه ساخته شده از قبل بدون قدرت، بهره برداری شده، آزار دیده از نظر جنسی و.. فرض می شوند. تمرکز در این تحلیل ها بر نشان دادن تعین های ایدئولوژیک و مادی نیست که یک گروه خاص زنان را بدون قدرت و در یک بافتار خاص تشکیل می دهد بلکه بر موارد متعددی از گروه های بدون قدرت زنان است تا طی آن یک استدلال کلی ثابت شود که زنان به عنوان یک گروه بدون قدرت اند.

من در این بخش بر پنج روش مشخص توجه می کنم که توسط آن زنان به عنوان یک دسته بندی تحلیلی در گفتمان فمینیست غربی در مورد «زنان جهان سوم» مورد استفاده قرار می گیرند. هر کدام از این نمونه ها زنان جهان سوم را به عنوان یک گروه بی قدرت همگون و اغلب به عنوان قربانیان ضمنی سیستم های خاص اقتصادی و اجتماعی معین می کنند. من گروه متعددی از نویسندگان را انتخاب کرده ام- از فران هاسکن (Fran Hosken) که در مورد ناقص سازی جنسی زنان می نویسد تا نویسندگان مکتب زنان در توسعه بین المللی که در مورد تأثیر سیاست های توسعه ای بر زنان جهان سوم برای مخاطبان غربی و جهان سومی خود قلم می زنند. مشابهت فرضیات مربوط به زنان جهان سوم در همه این متن ها مبنایی را برای بحث و گفتگو خلق می کند. هدف من همخوانی همه متن هایی نیست که مطالعه کرده ام یا این که بخواهم نقاط قوت و ضعف آنها را با هم نشان دهم. نویسندگانی که به واسطه این نوشته با آنها سر و کار دارم به درجات مختلف از توجه به مسئله و پیچیدگی های آن می نویسند با این حال تأثیر نمایندگی کردن زنان جهان سوم در این متن ها یک امر منسجم است که استفاده از عبارت زنان به عنوان یک دسته بندی همگون در تحلیل و تأثیر آن، مرا وادار به بررسی این متن ها کرد. در این تحقیقات زنان به عنوان قربانیان خشونت مرد (Fran Hosken) قربانیان فرایندهای استعماری ( M. Cutrufelli)، قربانیان سیستم خانوادگی عرب (Juliette Minuces)، قربانیان توسعه اقتصادی (B. Linsday and "the liberal" WID School) و در نهایت قربانیان قوانین اسلامی (P.Jeffery) ذکر می شوند. این نوع تعریف ابتدایی زنان بر حسب موقعیت ابژه بودن آنها (اینکه آنها تحت تأثیر برخی نهادها و سیستم ها قرار می گیرند یا نه) همان چیزی است که شکل خاصی از استفاده از زنان را به عنوان یک دسته بندی تحلیلی نشان می دهد.. این ابژه سازی در متن نوشته های زنان غربی در مورد «زنان در جهان سوم» (با این که انگیزه خیرخواهانه دارد) نیاز به نشانه گرفتن و به چالش کشیده شدن دارد. همانطور که Valerie Amos and Pratibha Parmer با بیانی فصیح در مقاله اخیرشان مطرح می کنند: تئوری های فمینیستی که رویه های فرهنگی ما را به عنوان پس مانده های فئودالی بررسی می کنند یا به ما برچسب سنتی می زنند یا اینکه ما را از لحاظ سیاسی زنان نابالغی به تصویر می کشند که نیاز به موعظه و آموزش با خلق و خوی فمینیست غربی داریم. این تئوری ها باید به چالش کشیده شوند...

زنان به عنوان قربانیان خشونت مردانه

Fran Hosken در نوشته مربوط به رابطه میان حقوق بشر و ناقص سازی جنسی زنان در آفریقا و خاورمیانه تمام بحث/ محکوم کردن این رویه را بر یک پیش فرض اولیه بنا می کند: هدف این ناقص سازی از میان بردن لذت جنسی و احساس رضایت زنان است (FGM, P.11). این استدلال در واقع وی را به آنسو می کشاند که سکسوالیتی زنان و نیز پتانسیل باروری آنها تحت کنترل است. به نظر او « سیاست های جنسی مردانه» در آفریقا و اطراف جهان در یک هدف سیاسی مشترک سهیم اند: تضمین وابستگی و فرودستی زنان به هر وسیله ای (FGM, p.14). خشونت فیزیکی علیه زنان ( تجاوز، آزار جنسی و ناقص کردن آلت جنسی زنان و غیره) بنابراین با یک اجماع خارق العاده ای در میان مردان و در سراسر جهان انجام می شود. (FGM, p.14). اینجا زنان مستمرا به عنوان قربانیان کنترل مرد- از نظر جنسی سرکوب شده- تعریف می شوند. اگرچه درست است که پتانسیل خشونت مردانه علیه زنان بر موقعیت اجتماعی آنها تا حد خاصی تأثیر دارد اما دفاع از زنان به عنوان قربانیان تیپیکال آنها را در همان ابژه هایی که از خودشان در برابر مردان دفاع می کنند، مردان را به سوژه هایی که مرتکب خشونت می شوند و هر جامعه ای را به گروه بی قدرت ( بخوانید زنان) و قدرتمند ( بخوانید مردان) قالب بندی می کند. خشونت مردان باید درون جوامع خاص نظریه پردازی و تفسیر شود هم با این هدف که بهتر فهم شود و هم این که برای تغییر به نحو موثری سازمان دهی شود. خواهری نمی تواند مبنای جنسیت فرض شود بلکه باید طی یک تحلیل و رویه سیاسی و تاریخی انسجام یابد.

زنان به عنوانِ وابسته های جهانی

نتیجه گیری Beverly Lindsay در کتابش موسوم به دیدگاه های تطبیقی زنان جهان سوم: تأثیر نژاد، جنس و طبقه می گوید: «روابط وابستگی مبتنی بر نژاد، جنس و طبقه از طریق نهادهای اجتماعی، آموزشی و اقتصادی ساخته و پرداخته می شود. این نهادها پیوند دهنده زنان جهان سوم است». Lindsay در اینجا و نیز در موارد دیگر هم استدلال می کند که زنان جهان سوم گروهی قابل تشخیص را صرفا بر مبنای وابستگی های مشترکشان می سازند. اگر این وابستگی های مشترک مورد نیاز باشد تا ما را به عنوان یک گروه به هم مرتبط کند، زنان جهان سوم همواره به عنوان یک گروه غیرسیاسی بدون موقعیت فاعلیت (Subjective) دیده می شوند. در مقابل اگر هیچ هم نباشد، بافت مشترک مبارزه سیاسی علیه طبقه، نژاد، جنسیت و سلسله مراتبی های امپریالیستی است که می تواند زنان جهان سوم را به عنوان یک گروه استراتژیک در این تقاطع تاریخی بسازد. Lindsay همچنین می گوید که تفاوت های فرهنگی و زبانی بین ویتنامی ها و زنان سیاه آمریکایی وجود دارد اما هر دو گروه قربانیان نژاد، جنس و طبقه اند. دوباره زنان ویتنامی و سیاه پوست با موقعیت قربانی بودن شان تصویر می شوند و نیز جملاتی مانند این: «تحلیل من با این شروع می شود که همه زنان آفریقایی از لحاظ سیاسی و اقتصادی وابسته هستند»، «یا با این وجود خواه علنی و یا نامشخص فحشا هنوز مهمترین منبع کار برای زنان آفریقایی است اگر تنها منبع نباشد.». همه زنان آفریقایی وابسته اند. فحشا تنها گزینه کار برای زنان آفریقایی به عنوان یک گروه است. هر دو جمله نشان دهنده تعمیم هایی است که آزادانه از طریق انتشارات Zed با عنوان زنان آفریقا، ریشه های سرکوب توسط Maria Rosa Cutrufelli و معرفی شده بر روی جلد به عنوان یک نویسنده فمینیست سوسیالیست مارکسیست سرایت پیدا کردند. من فکر می کنم که آیا در سال ۱۹۸۴ کسی کتابی با عنوان زنان اروپا: ریشه های سرکوب، نوشته است؟ و اساسا دیگری فرهنگی چیست که به آسانی فرمول بندی یک تحلیل را به گروه بندی های یکدست و همگون بدون در نظر گرفتن تعین های تاریخی تسهیل می کند؟ دوباره بگویم که من به استفاده از دسته بندیهای جهانی برای اهداف توصیفی در یک تحقیق معترض نیستم. زنان قاره آفریقا می توانند به گونه ای توصیفی به عنوان زنان آفریقا تعریف شوند. اما وقتی مشکل پیش می آید که زنان آفریقا به یک گروه همگون اجتماعی تبدیل می شوند که با وابستگی های مشترک یا بدون قدرت یا حتی (توانایی) تعریف می شوند.

تفاوت های جنسیتی توصیفی به تقسیم میان زنان و مردان تبدیل می شوند. زنان گروهی را تشکیل می دهند که به دلیل عدم استقلالشان در مقابل مردان که به طور ضمنی مسئول این روابط هستند، قرار می گیرند. وقتی زنان آفریقا به عنوان یک گروه در برابر مردان آفریقا به عنوان یک گروه دیگر به نوعی دیده شوند که وابسته و سرکوب شده اند، تحلیل تفاوت های تاریخی مشخص غیرممکن می شود به این دلیل که واقعیت همواره با این تقسیمات ساختاربندی شده است- دو گروه انحصاری و به طور مشترک کامل متشکل از قربانیان و سرکوبگران. اینجاست که جامعه شناسی با بیولوژی جابجا می شود تا واحدی از زنان را بسازد. بنابراین پتانسیل توصیفی، تفاوت جنسیتی نیست بلکه موضع گیری اولویت مدارانه و تبینی ظرفیت جنسیتی به عنوان ریشه سرکوب است. همان چیزی که مورد شک و تردید من است. در استفاده از عبارت زنان آفریقا ( به عنوان گروهی که از قبل سرکوب شده، تعریف شده اند) به عنوان دسته بندی تحلیلی،Cutrufelli هر گونه تعین تاریخی را در ارتباط با موقعیت زنان به عنوان زیردست، قدرتمند، حاشیه ای، مرکزی و توصیف هایی از این قبیل را در مقابل گروه فاقد قدرت رد می کند. زنان یک گروه فاقد قدرت، قبل از تحلیل مسئله هستند. بنابراین صرفا موضوع، تعین متن بعد از واقعیت است. زنان اکنون در بافت خانواده یا محل کار یا درون شبکه های مذهبی چنان در نظر گرفته می شوند که انگار این سیستم ها اموری خارج از روابط زنان با دیگر زنان و زنان با مردان هستند.. مشکل این استراتژی تحلیلی این است که فرض را بر این می گذارد که زنان و مردان به طور پیشینی سوژه های سیاسی – جنسی مقدم بر ورود در روابط اجتماعی اند. تنها اگر با این فرض همراه شویم انجام این تحلیل امکانپذیر می شود که تأثیرات ساختارهای خویشاوندی، استعمار، سازماندهی کار و.. در مورد زنان بررسی شود؛ زنانی که قبلا به عنوان یک گروه ظاهرا مشترک بر مبنای وابستگی هایشان و بلکه به خاطر جنسیت شان تعریف شده اند اما از طریق این روابط و ورود در شکل دهی این روابط تولید می شوند. همانطور که Michelle Rosaldo می گوید: موقعیت زنان در زندگی اجتماعی انسانی با هیچ معنا و ربط مستقیم محصول چیزهایی نیست که یک زن هست( یا حتی کمتر کارکرد آنچه از لحاظ بیولوژیک سازنده یک زن است) بلکه به معنای فعالیت های او در تعاملات اجتماعی واقعی است. این زن- مادر بسیاری از جوامع به اندازه ارزش انضمامی به مادری در این جوامع ، مهم نیست. تمایز میان عمل مادری و موقعیت انضمامی به آن است که بسیار اهمیت دارد. موقعیتی که نیاز به ساخته شدن و تحلیل بافتاری است.

زنان متأهل به عنوان قربانیان فرایندهای استعماری

در تئوری لوی اشتراوس در مورد ساختار خویشاوندی به عنوان سیستمی از مبادله زنان، آنچه که اهمیت دارد این است که مبادله به خودی خود دلیل فرودستی زنان نیست. زنان به دلیل واقعیت این تبادل، فرودست نیستند بلکه به دلیل شیوه های مبادله ای که نهادینه شده و ارزش های انضمامی به این شیوه ها فرودست می شوند. اما در مباحث مربوط به آیین ازدواج بمبا (Bemba) یک رسم ازدواج زامبیایی که طی آن مرد با خانواده همسر خود زندگی می کند، با مردمی که رسم مادرتباری در میان آنها جاریست Cutrufelli در کتاب زنان آفریقا بر واقعیت مبادله زناشویی زنان قبل و بعد از دوران استعمار غرب تمرکز می کند به جای این که ارزش منضم شده به مبادله را در این بافتار خاص بررسی کند. این امر منتهی به تعریف زنان بمبا به عنوان یک گروه منسجم متاثر از یک روش خاص استعماری می شود. اینجا دوباره زنان بمبا به عنوان قربانیان آثار و نتایج استعمار غربی در نظر گرفته شده اند. Cutrufelli این آئین ازدواج بمبا را به عنوان یک واقعه چند مرحله ای ذکر می کند که به موجب آن مرد جوان در گروه خانوادگی همسرش ادغام می شود، در کنار آنها اقامت کرده و در قبال غذا و نگهداری خدماتی را به آنها ارائه می کند. این آئین سال ها ادامه می یابد و روابط جنسی بر اساس میزان بلوغ جسمی دختر تعیین می شود. تنها وقتی که دختر به بلوغ می رسد و جشن ورود برای او برگزار می شود، مجوز رابطه جنسی به مرد داده می شود و مرد حقوق قانونی بر زن پیدا می کند. مراسم به بلوغ رسیدن دختر مهمترین عمل تقدیس قدرت باروری زنان است به نحوی که ربودن یک دختر قبل از برگزاری مراسم بلوغ عواقب خاصی ندارد اما فریب یک دختر در همین شرایط مجازات سنگینی را به دنبال می آورد. Cutrufelli ادعا می کند که تأثیر استعمار انگلیس این سیستم ازدواج را به کلی تغییر داده است. در حال حاضر مرد جوان مجاز است تا همسرش را در قبال بخشیدن پولی از خانواده اش دور کند. نتیجه این که زنان بمبا حمایت قوانین قبیله ای خود را از دست داده اند. با این وجود در حالی که می توان دید که چطور ساختار قرارداد سنتی ازدواج (در برابر قرارداد ازدواج استعماری) به زنان سطحی از کنترل بر روابط زناشویی اعطا می کرد با این حال تنها یک تحلیل در مورد اهمیت سیاسی این رویه عینی که به یک دختر بالغ در برابر دختر نابالغ ارجحیت داده می شود و نشان دهنده تغییر در روابط قدرت زن در نتیجه این مراسم جشن است، مناسبی در مورد حمایت قوانین قبیله ای از زنان بمبا تلقی می شود. اما امکان ندارد که در مورد زنان بمبا به عنوان یک گروه همگون در درون ساختار سنتی ازدواج بحث کرد. زنان بمبا قبل از مراسم بلوغ در مقابل آن دسته از زنان هم گروه خود بعد از مراسم، درون مجموعه متفاوتی از روابط اجتماعی قرار می گیرند. در نظر گرفتن آنها به عنوان یک گروه یکدستی که با مبادله بین خویشاوند مرد، تشخص پیدا می کنند، در واقع انکار تعین فرهنگی، اجتماعی و تاریخی موجودیت آنها و ارزش متفاوت منضم شده به تبادل آنها قبل و بعد از جشن بلوغ است. یعنی ملاحظه جشن بلوغ به عنوان یک آئین بدون نتایج یا تأثیرات سیاسی آن است. این برداشت همینطور مبتنی بر این فرض است که صرفا ساختار قرارداد ازدواج و موقعیت زنان را تشریح می کند. زنان به عنوان یک گروه در چنین ساختاری جای گرفته اند اما هیچ تلاشی نمی شود تا ردپای تأثیر رویه ازدواج بر زنان در درون شبکه متغیری از روابط قدرت بررسی شود. بنابراین فرض بر این است که زنان سوژه های سیاسی جنسی هستند قبل از این که وارد ساختار خویشاوندی شوند.

زنان و سیستم های خانوادگی

Elizabeth Cowie در متن دیگری به طور خاص بر ماهیت سیاسی ساختارهای خویشاوندی و تحلیل آنها به عنوان رویه هایی ایدئولوژیک تأکید می کند که زنان و مردان با آنها به عنوان پدر، شوهر، زن، مادر، خواهر و غیره تعریف شده اند. وی استدلال می کند که زنان به عنوان زنان در درون خانواده قرار نمی گیرند. بلکه در نتیجه سیستم خویشاوندی در خانواده است که زنان به عنوان زنان در درون و توسط گروه ساخته و تعریف می شوند. به عنوان مثال وقتی Juliette Minces ( انتشارات Zed، ۱۹۸۰) می گوید که خانواده پدرسالار مبنایی برای تقریبا تصویر عینی زنان جوامع عرب و مسلمان است، در همین دام گرفتار می شود. نه تنها صحبت کردن از تصویر مشترک زنان درجوامع عرب و مسلمان مسئله ساز است- بدون این که به ساختارهای قدرت ایدئولوژیک، مادی و تاریخی سازنده چنین تصویری توجه شود- بلکه سخن گفتن از خانواده پدرسالار یا ساختار خویشاوندی قبیله ای به عنوان مبنای وضعیت اقتصادی- اجتماعی زنان نیز فرض دوباره ای است که در آن زنان سوژه های جنسی و سیاسی هستند قبل از این که وارد خانواده شوند. لذا در حالی که از یک طرف زنان ارزش یا جایگاهی را در خانواده به دست می آورند فرض یک سیستم خویشاوندی پدرسالار ( مشترک در همه جوامع عرب و مسلمان) آن چیزی است که ظاهرا زنان را به عنوان گروه سرکوب شده در این جوامع می سازد. این سیستم واحد و منسجم خویشاوندی به طور مفروض بر دیگر موجودیت منفرد و معین زنان تأثیر می گذارد. پس همه زنان بدون در نظر گرفتن طبقه و تفاوت های فرهنگی، متأثر از این سیستم هستند. نه فقط همه زنان عرب و مسلمان تشکیل دهنده یک گروه سرکوب شده همگن هستند بلکه هیچ بحثی هم در مورد رویه های خاص درون خانواده ای که زنان مادر، همسر، خواهر و .. هستند وجود ندارد. به نظر می رسد اعراب و مسلمانان هیچ وقت تغییر نمی کنند. خانوده پدرسالار آنها نیز از زمان محمد پیامبر همچنان به موجودیت خود خارج از تاریخ ادامه می دهد.

زنان و ایدئولوژی های مذهبی

یک نمونه دیگر از استفاده زنان به عنوان یک دسته بندی تحلیلی در تحقیقات میان فرهنگی یافت می شود که تا حدی بر تقلیل گرایی اقتصادی در تشریح رابطه بین اقتصاد و فاکتورهایی مانند سیاست ها و ایدئولوژی صحه می گذارند. در این شرایط تقلیل سطح مقایسه تنها به روابط بین کشورهای توسعه یافته و در حال توسعه هر تعینی بر مسئله زنان رد می شود. Mina Moderes در یک تحلیل دقیق از وضعیت زنان و شیعه گری در ایران با انتقاد از برخی نوشته های فمینیستی بر این مسئله تمرکز می کند؛ نوشته هایی که در آن اسلام به عنوان یک ایدئولوژی جدای از رویه ها و روابط اجتماعی داخلی تلقی می شود به جای گفتمانی که شامل نقش های اقتصادی، اجتماعی و روابط قدرت درون جامعه شود. Patricia Jeffrey در نوشته بسیار عالی خود در مورد زنان پیرزاده در حجاب ( انتشارات ,Zed1979) ایدئولوژی اسلامی را به عنوان یک توضیح نسبی برای موقعیت زنان و توجیهی برای حجاب اسلامی می داند. در اینجا ایدئولوژی اسلامی به مجموعه ای از عقاید تقلیل پیدا می کند که توسط زنان پیرزاده درونی شده و منجر به تثبیت سیستم می شود. با این حال توجیه اولیه حجاب، کنترلی است که مردان پیرزاده بر منابع اقتصادی دارند و امنیت شخصی که حجاب برای زنان پیرزاده می آورد. با در نظر گرفتن یک نسخه خاص از اسلام، Jeffrey ویژگی منحصر به فرد و همگونی به اسلام نسبت می دهد. مدرس می گوید که: الهیات اسلامی در اینجا بر یک موجودیت جداگانه و معین موسوم به زنان تحمیل می شود. بعد از آن یکی کردن اتفاق می افتد: زنان ( به معنی همه زنان) بدون در نظر گرفتن تفاوت موقعیت شان در درون جوامع تحت تآثیر اسلام قرار می گیرند یا نمی گیرند. این مفاهیم اجزای مناسبی را برای امکان یک مطالعه درست میان فرهنگی در مورد زنان فراهم می کند. تعدادی از مطالعات میان فرهنگی در مورد وضعیت زنان که بر این نوع از تقلیل گرایی اقتصادی صحه می گذارند همین روش را با ادغام تمام تعین های ایدئولوژیک در روابط اقتصادی و عمومیت بخشیدن به آن بر مبنای این مقایسه به کار می برند.

زنان و فرایند توسعه

بهترین نمونه هابرای جهانی کردن تقلیل گرایی اقتصادی را می توان در ادبیات لیبرالِ «زنان در توسعه» یافت. طرفداران این دیدگاه تلاش دارند تا اثر توسعه را بر زنان جهان سوم و اغلب از دیدگاه های فمینیستی بررسی کنند. حداقل این موضوع، علاقه و تعهد بدیهی آنها به بهبود زندگی زنان در کشورهای در حال توسعه را می رساند. محققانی مانند Irene Tinker, Ester Boserup و Perdita Huston همه در مورد آثار سیاست های توسعه ای بر زنان جهان سوم نوشته اند. هر سه فرض را بر این گذاشته اند که توسعه مترادف با توسعه اقتصادی یا پیشرفت اقتصادی است. همانطور که در آثار مربوط به خانواده پدرسالار Minces، کنترل جنسی مردان Hosken و استعمار غربی Cuturfelli از هر سه دیدگاه، توسعه همواره به معنای برابر سازی است. زنان به طور مثبت یا منفی متآثر از سیاست های توسعه اقتصادی هستند. مقایسه میان فرهنگی بین زنان کشورهای در حال توسعه با این فرض که زنان متأثر از سیاست های اقتصادی هستند، دوباره مسئله ساز می شود. به طور مثال Perdita Huston عنوان می کند که هدف مطالعه وی تشریح آثار فرایندهای اقتصادی بر واحد خانواده و اعضای آن در مصر، کنیا، سودان، تونس، سری لانکا و مکزیک است. وی می گوید که مشکلات و نیازهای مطرح شده توسط زنان روستایی و شهری در این کشورها همه متمرکز بر آموزش و پرورش، مشارکت سیاسی و حقوق برابر است. او این نیازها را به فقدان سیاست های توسعه ای حساس به جنسیت مرتبط می کند که زنان را به عنوان یک گروه یا دسته بندی نادیده گرفته اند. به نظر او راه حل ساده است: بهبود سیاست های اقتصادی که بر آموزش زنانی است که روی زمین های کشاورزی کار می کنند، استفاده از زنان آموزش دیده و افسران زن توسعه روستایی، تشویق به تعاونی های زنان و...متمرکز باشد. اما اینجا دوباره زنان به عنوان یک گروه یکپارچه یا یک دسته بندی قبل از ورود به فرایندهای توسعه فرض شده اند. Huston تصور می کند که همه زنان جهان سوم مشکلات و نیازهای مشابهی دارند. بنابراین باید اهداف و منافع مشترکی نیز داشته باشند. اما منافع زنان خانه دار آموزش دیده، طبقه متوسط و شهری مصری ممکن است با منافع زنان فقیر و غیرآموزش دیده یک کشور دیگر مشابه نباشد و سیاست های توسعه ای هر دو گروه زنان را به یک شیوه تحت تآثیر قرار نمی دهد. رویه هایی که جایگاه و نقش زنان را متمایز می کند بر اساس طبقه می تواند بسیار متفاوت باشد. زنان به عنوان زنان از طریق تعاملات پیچیده میان طبقه ، فرهنگ، مذهب و دیگر نهادها و چارچوب های ایدئولوژیک ساخته می شوند. آنها صرفا زنان- یک گروه همگون- بر مبنای یک سیستم یا رویه خاصی اقتصادی نیستند. چنین مقایسه های میان فرهنگی تقلیل گرایی به استعمار تعارض ها و تضادهایی منتهی می شود که مشخص کننده زنان از طبقات اجتماعی و فرهنگهای مختلف است.

پس طبق نظر Huston زنان در کشورهای جهان سوم – همانطور که می نویسد- نیازها و مشکلاتی دارند اما در مقابل، انتخاب های محدود و آزادی عمل کمی هم در اختیار دارند. این نوع سخن گفتن نشان از یک شیوه نمایندگی بسیار جالب از زنان در کشورهای جهان سوم دارد. روشی که نوعی خود نمایندگی پنهان زنان غربی از زاویه ای است که به موضوع نگاه می کنند. او می نویسد: آن چیزی که باعث تعجب و حیرت من شد همچنان که به زنان در این مجموعه های فرهنگی مختلف گوش می کردم این بود که به طور مشترک- خواه تحصیلکرده یا بیسواد خواه روستایی یا شهری- ارزش های بسیار بنیادینی دارند مانند اهمیتی که به خانواده ، کرامت و خدمت به دیگران می دهند. سوال من این است که آیا Huston چنین ارزشهایی را برای زنان غربی نامتعارف می داند؟

آنچیزی که مسئله ساز است این نوع استفاده از زنان به عنوان یک گروه، یک دسته بندی ثابت تحلیلی است که فرض را بر یک اتحاد جهانی، غیرتاریخی میان زنان مبتنی بر تعمیم مفهوم فرودستی به همه آنها می گذارد. به جای تحلیل تولید کننده زنان به عنوان گروه های سیاسی اجتماعی اقتصادی در درون بافت های محلی خاص، این حرکت تعریف سوژه زن را به هویت جنسیتی محدود می کند که کاملا طبقه اجتماعی و هویت های قومیتی را نادیده می گیرد. آنچه زنان را به عنوان یک گروه در جنسیت شان متمایز می کند ( از لحاظ جامعه شناسی و نه ضرورتا بیولوژیک) برتر و بالاتر از هر چیز دیگر، نشان دهنده یک مفهوم تک گویانه از تفاوت جنسی است. به این دلیل که زنان یک گروه منسجم اند، تفاوت جنسی با فرودستی زنان هم مرز می شود و قدرت به طور اتوماتیک در قالب اصطلاحات دوگانه تعریف می شود: مردمی که صاحب قدرت اند (بخوانید مردان) و افرادی که فاقد آن هستند ( بخوانید زنان). مردان بهره برداری می کنند. زنان سوءاستفاده می شوند. همانطور که در بالا اشاره شد، چنین فرمول های ساده انگارانه ای هم تقلیل گرا هستند و هم غیرموثر در تعیین استراتژی های لازم برای مبارزه با سرکوب. همه این فرمول ها تقسیم های دوگانه بین زنان و مردان را تقویت می کنند.

کدام تحلیل مشابه این دیدگاه ها نیست. تحقیق Maria Mies یک نمونه از آثار مثال زدنی در این مورد است. تحقیقی که نقاط قوت کار زنان فمینیست غربی در مورد زنان جهان سوم را نشان می دهد اما در دام های اشاره شده در صفحات فوق هم نمی افتد. این مطالعه سازنده های بندهای ابریشمی در نارساپور- -Narsapur هند ( انتشارات Zed، ۱۹۸۲) تلاش دارد تا به دقت صنعت خانواری را تحلیل کند که در آن زنان خانه دار نخ های ابریشمی برای مصرف در بازار جهانی تولید می کنند. از طریق یک بررسی دقیق ساختار صنعت نخ سازی، روابط تولید و بازتولید، تقسیم جنسی کار، منافع و بهره کشی و پیامدهای کلی تعریف زنان به عنوان خانه داران غیرشاغل و کار آنها به مثابه فعالیت زمان فراغت، Mies لایه های مختلف بهره کشی در این صنعت و تأثیر این سیستم تولید بر کار و شرایط زندگی زنان درگیر در آن را نشان می دهد. به علاوه او می تواند ایدئولوژی زن خانه دار، مفهوم زن خانه نشین را تحلیل کند که یک عنصر اجتماعی- فرهنگی با فاعلیت سابجکیتو ضروری برای خلق و حفظ سیستم تولیدی ارائه می کند که به افزایش تنگدستی زنان و به طور کلی پراکنده و متفرق کردن کارگران منتهی می شود. تحلیل Mies نشان دهنده آثار یک شیوه خاص تاریخی و فرهنگی از سازمان پدرسالار است؛ سازمانی که به تعریف سازندگان این نخ های ابریشمی به عنوان خانه داران غیرشاغل در سطوح خانوادگی، محلی، منطقه ای و بین المللی می پردازد. پیچیدگی ها و آثار شبکه های قدرت نه تنها در این تحقیق مورد تأکید قرار می گیرند بلکه مبنایی را برای تحلیل Mies می سازند که چطور این گروه خاص زنان در مرکز یک بازار جهانی سلطه جویانه و بهره کشی جای می گیرند. این تحقیق نمونه خوبی است از آنچه یک تحلیل از نظر سیاسی به دقت متمرکز و در سطح محلی می تواند انجام دهد. تحلیلی اینگونه نشان می دهد که چطور دسته بندی زنان در مجموعه ای از بافتهای سیاسی ساخته می شود که اغلب به طور همزمان و گاه لایه لایه روی هم به موجودیت خود ادامه می دهند. برای هدایت زنان در هند یا «زنان در جهان سوم» نمی توان به آسانی تعمیم داد و هیچ تقلیل گرایی از ساختار سیاسی بهره کشی از تولید کنندگان نخ نمی تواند به انفعال یا فرمانبرداری آنها بیانجامد تا با آن بتوان این زنان و موقعیت شان را مشخص کرد. در نهایت این شیوه تحلیل محلی، سیاسی که دسته بندی های نظری را از درون وضعیت و بافتار تولید می کند، می تواند استراتژی های موثر مرتبط با سازمان دهی علیه بهره کشی از زنان خانه دار سازنده نخ را هم نشان دهد. این زنان نارساپور صرفا قربانیان فرایند تولید نیستند به این دلیل که در برابر این فرایند های بهره کشی مقاومت کرده اند، آنها را به چالش کشیده اند و در جهت های مختلف هدایت کرده اند. این تحقیق یک نمونه از مواردی است که Mies طی آن ارتباطات بین ایدئولوژی زنان خانه دار و روابط آنها، خودآگاهی سازندگان بندهای ابریشمی و روابط درون گروهی آنها را که موثر بر مقاومت پنهان شان است، ترسیم می کند.

«با اصرار بر ایدئولوژی زن خانه دار، دریافت زنان سازنده نخ از خود به عنوان تولید کنندگان ناچیز کالا به جای کارگر نه تنها از سوی ساختار صنعت تقویت می شود بلکه با تبلیغ تعمدانه و مستحکم کردن هنجارها و نهادهای پدرسالار واکنشی به آن همراه است. لذا بیشتر این سازندگان نخ در مورد قواعد حجاب و انزوای در اجتماعات خودشان همان نظری را دارند که از سوی کارفرمایان بند کفش ترویج می شود. به خصوص زنان کوپا (Kupa) گفتند که هرگز از خانه هایشان بیرون نرفته اند، یا اینکه زنان اجتماع آنها نتوانسته اند هیچ کاری به غیر از خانه داری و درست کردن این بندها انجام دهند. اما برغم این که بیشتر آنها هنوز کاملا به هنجارهای پدرسالار زنان گوشا- Gosha- صحه می گذاشتند اما عناصر متعارضی هم در آگاهی آنها مشاهده می شود. بنابراین اگرچه به زنانی که خارج از خانه کار می کردند، به دیده تحقیر می نگریستند مانند در دسترس نبودن زنان مالا- Madiga- و مادیگا- Mala- یا زنانی که از طبقات پائین تر بودند، اما این واقعیت را هم کتمان نمی کردند که این زنان پول بیشتری به دست می آوردند حالا به این دلیل که آنها نه زنانی قابل احترام بلکه کارگر بودند و در یکی از بحث ها حتی اعتراف کردند که بهتر بود آنها نیز می توانستند از خانه خارج شوند و کاری که حتی احتیاج به مهارت زیادی نداشت- به طور مثال کارهای سخت- انجام دهند تا اینکه در خانه بمانند. وقتی از آنها سوال شد که آیا برای بیرون رفتن از خانه و کار در جایی مانند کارخانه آماده اند، گفتند: بله. این موضوع نشان می دهد که حجاب و ایدئولوژی زن خانه دار اگرچه کاملا می تواند درونی شود اما قبل از آن ممکن است ترک هایی برداشته باشد، به این خاطر که در چالش با واقعیت های متعددی قرار گرفته است.

فقط با درک تضادهای ذاتی در موقعیت زنان درون ساختارهای متفاوت است که اقدام سیاسی موثر و به چالش کشیدن ساختارها می تواند توصیه شود، مطالعه Mies راه زیادی می رود تا این گونه تحلیل و تحقیق را پیشنهاد کند. در حالی که هم اکنون تعداد بیشتری از نوشته های فمینیست های غربی با اینگونه انجام می شود اما همچنان و متأسفانه بخش زیادی از نوشته ها هستند که مغلوب تقلیل گرایی فرهنگی می شوند که در موردش بحث شد..

جهانشمولی روش شناختی یا « سرکوب زنان یک پدیده جهانی است؟»

نوشته های فمینیست غربی در مورد زنان در جهان سوم بر انواعی از روش شناسی ها صحه می گذارد تا ثابت کند که یک عملیات میان فرهنگی جهانی از سرکوب و بهره کشی از زنان توسط مردان وجود دارد. من ۳ روش شناسی را اینجا خلاصه و نقد می کنم و از ساده ترین روش به پیچیده ترین آنها حرکت می کنم.

اول این که: ادله مربوط به جهانی بودن این سرکوب از طریق استفاده از یک روش ریاضی وار مقرر می شود. استدلال این است که: تعداد بیشتر زنان با حجاب به معنای جهانشمول بودن تفکیک جنسی و کنترل زنان است. همینطور تعداد زیاد مثال های متفاوت و خرد از کشورهای متعدد ظاهرا به این واقعیت جهانشمول می افزاید. به عنوان مثال زنان مسلمان در ایران، پاکستان، عربستان سعودی، هند و مصر همه نوعی از پوشش حجاب را دارند. از همین رو کنترل جنسی زنان یک واقعیت جهانشمول در کشورهایی است که زنان آن با حجاب اند. Fran Hosken می نویسد: تجاوز، فحشای اجباری، چند همسری، ناقص سازی جنسی زنان، پورنوگرافی و خشونت علیه زنان و دختران، حجاب ( جداسازی جنسیتی زنان) همه نقض های حقوق بشر بنیادین هستند (FGM, p.15). او با معادل کردن حجاب با تجاوز، خشونت خانگی و فحشای اجباری، کارکرد جنسی را به عنوان توجیه اولیه حجابا در هر بافتی ادعا می کند. نهاد حجاب با هرگونه تعین تاریخی و فرهنگی و تناقض های موجود در آن انکار می شود و به طور بالقوه جنبه های مقابله با آن را غیرمحتمل می داند. در هر دوی این مثال ها مشکل در ادعای گسترده و همه گیر بودن حجاب نیست. ادعایی که ممکن است بر مبنای آمار و یک تعمیم توصیفی هم ثابت شود. اما این پرش تحلیلی از رویه گسترده بودن حجاب به استدلال کنترل زنان است که باید مورد تردید قرار بگیرد. ممکن است شباهتهای فیزیکی در حجاب زنان عربستان سعودی و ایران وجود داشته باشد اما معنی خاص ضمیمه شده به آن مطابق با بافت های فرهنگی و ایدئولوژی هر کشور تفاوت می کند. به طور مثال همچنان که مشهور شده است، زنان طبقه متوسط ایرانی در طول انقلاب ۱۳۷۵ حجاب را انتخاب کردن تا همبستگی خود را با خواهران طبقه کارگرشان نشان دهند در حالی که در شرایط فعلی ایران، قوانین به همه زنان ایرانی حجاب اجباری را دیکته می کند. همچنان که در این نمونه ها دلایل مشابهی می تواند برای حجاب ارائه شود ( مخالفت با شاه و استعمار فرهنگی غرب در اولین مورد و اسلامی سازی اسلامیزاسیون واقعی ایران در دوران بعد از انقلاب) معانی منضم شده به حجاب زنان ایرانی به وضوح در دو بافت تاریخی هم متفاوت است. در مورد اول پوشیدن حجاب یک تقابل و ژست انقلابی در بخشی از زنان طبقه متوسط ایرانی و در مرحله دوم دستورالعملی نهادینه شده و اجباری است. فقط از طریق چنین تحلیل متمایز مبتنی بر بافتی است که نظریه پردازی و عمل یک فمینیست اهمیت می یابد و بر مبنای چنین تحلیل هایی است که استراتژی های موثر سیاسی خلق می شوند. فرض این که وجود رویه حجاب در تعدادی از کشورهای اسلامی نشان دهنده سرکوب جهانی زنان از طریق تفکیک جنسی است، نه تنها از لحاظ نظری و تحلیلی تقلیل گرا است بلکه در مرحله استراتژی های سیاسی نیز بی فایده می شود.

دوم این که: در این روش شناسی ها مفاهیمی مانند باروری، تقسیم جنسی کار، خانواده، ازدواج، پدرسالاری و غیره اغلب بدون تعین خاص آنها در بافت های تاریخی و فرهنگی محلی مورد استفاده قرار می گیرند. این مفاهیم توسط فمینیست ها استفاده می شوند تا توجیهاتی را برای فرودستی زنان، ظاهرا با فرض قابلیت اعمال جهانی آنها ارایه کنند. به طور مثال چطور ممکن است به تقسیم جنسی کار اشاره کرد وقتی محتوای این شکاف ممکن است به شکل بسیار محسوسی از یک محیط به محیط دیگر و از یک مقطع تاریخی به مقطع تاریخی دیگر تفاوت کند. در انتزاعی ترین سطح، واقعیت واگذاری متفاوت وظایف مطابق با جنس است که اهمیت پیدا می کند اما کاملا با معنی یا ارزش شکاف جنسی کار در بافت های مختلف فرق می کند. در بیشتر موارد واگذاری مسئولیت ها بر مبنای جنس یک خاستگاه ایدئولوژیک دارد. تردیدی وجود ندارد که زنان بیشتر در تعداد زیادی از کشورهای دنیا بر مشاغل خدماتی متمرکزند و این توصیف واقعیت معتبر است. پس شاید از لحاظ توصیفی وجود یک شکاف جنسی کار مشابه برای زنان در مشاغل خدماتی مانند پرستاری، مددکاری و .. و مردان در سایر مشاغل در بسیاری از کشورهای متفاوت می تواند ادعا شود. اما شکاف جنسی کار معنایی بیشتر از یک دسته بندی توصیفی را می رساند. این دسته بندی توصیفی ارزش افتراقی بار شده بر کار مردان در مقابل کار زنان را هم نشان می دهد. اغلب این تقسیم کار صرفا به عنوان سندی برای سرکوب زنان در جوامع مختلف تفسیر می شود که ناشی از سردرگمی میان ظرفیت توصیفی و توجیهی مفهوم تقسیم کار است. به طور خاص موقعیت های مشابه می توانند اساسا کاملا متفاوت و از نظر تاریخی تبیین های خاص خود را داشته باشند و نمی توانند همه به یک شیوه برداشت شوند. به طور مثال افزایش تعداد زنان سرپرست خانوار در طبقه متوسط آمریکا می تواند به عنوان استقلال بیشتر و پیشرفت فمینیستی تلقی شود که بر اساس آن، زنان انتخاب کرده اند که تک والد باشند ( تعداد مادران همجنس گرا نیز در حال افزایش است) اما افزایش تعداد زنان سرپرست خانوار در آمریکای لاتین که زنان ممکن است دارای قدرت تصمیم گیری بیشتری هم باشند، متمرکز بر محور اقشار فقیر است که انتخاب های زندگی آنها بیشتر از لحاظ اقتصادی محدود است. همین نوع استدلال می تواند در ارتباط با بالارفتن تعداد زنان سرپرست خانوار سیاه پوست و چیکانا- اسپانیایی تبارهای آمریکا -نیز صحت داشته باشد. ارتباط مثبت میان این استدلال و سطوح فقر در میان زنان رنگین پوست و زنان سفید پوست طبقه کارگر در آمریکا در حال حاضر به عنوان زنانه شدن فقر نامیده می شود. لذا ممکن است که تعداد این زنان در آمریکا و آمریکای لاتین افزایش یافته باشد اما بالا رفتن آمار نمی تواند صرفا با یک شاخص جهانشمول در مورد استقلال زنان مورد بحث قرار بگیرد یا از زاویه بهبود وضعیت زنان. معنی و توجیه این افزایش آمار مطابق با بافت های تاریخی و اجتماعی فرق می کند. همینطور وجود یک شکاف جنسی کار در بیشتر بافت ها نمی تواند توضیح کافی برای تحقیر جهانشمول زنان در محل های کار باشد. این شکاف و بی ارزش کردن کار زنان بایستی با تحلیل دقیق بافت های محلی نشان داده شود. مفاهیم تقسیم جنسی کار فقط وقتی می توانند که از طریق تحلیل های بافتی و محلی تولید شده باشند. اگر چنین مفاهیمی فرض بر قابلیت اعمال جهانشمول را داشته باشند نتیجه همگون سازی طبقه، نژاد، تعین های تاریخی ، فرهنگی و مذهبی زندگی های زنان در جهان سوم می شود که می تواند معانی نادرستی از وجوه مشترک سرکوب ها، منافع و مبارزات در میان زنان سراسر دنیا خلق کند. فراتر از خواهری هنوز نژادپرستی، استعمار و امپریالیسم وجود دارند.

در نهایت این که برخی نویسنده ها از جنسیت به عنوان یک دسته بندی فرودست در نظم دهی تحلیل خود با جهانشمول کردن و نمونه سازی آن به وجود می آورند. به عبارت دیگر مطالعات عینی تفاوت های جنسیتی با سازمان دهی تحلیلی کارِ میان فرهنگی درآمیخته می شوند. بررسی Beverly Brown از کتاب طبیعت، فرهنگ و جنسیت به بهترین وجه این نکته را نشان می دهد. Brown پیشنهاد می کند که طبیعت: فرهنگ و مرد: زن، دسته بندی های کلانی هستند که با همین منطق گروه های کوچکتری را سازمان دهی و تعیین می کنند (مانند وحشی/ اهلی و بیولوژی/ تکنولوژی). این دسته بندی ها جهانشمول شده اند به این معنا که یک سیستم نمایندگی/ نمایش جهانی را سازمان دهی می کنند. رابطه ای – دسته بندی های کلان و خرد- که می تواند کاملا مستقل از یکدیگر باشد. انتقاد وی منوط به واقعیات - -Fact است به جای این که این تعمیم ها را به روشنی نشان دهد، به جای این که قابلیت تعمیم این دسته بندی های مافوق، طبیعت: فرهنگ، مرد: زن را توضیح دهد. کتاب طبیعت، فرهنگ و جنسیت، جهانی شدن این معادل ها را به دروغی تعبیر می کند که بر حقایق عینی استوار شده اند. حقایقی که از طریق کار میدانی بررسی می شوند. بنابراین مفید بودن این معادل ها طبیعت: فرهنگ، مرد: زن، به عنوان طرحی جهانی از نمایندگی، درون هر سیستم تاریخی اجتماعی گم می شود. اینجاست که جهانشمولی روش شناختی بر مبنای تقلیل به این دسته بندی های نظری فرض می شود تا صرفا ادله و شواهد عینی وجود این دسته بندی ها را در فرهنگ های متفاوت اثبات کند. گفتمان های نمایندگی با واقعیت های مادی و تمایز اولیه میان «زن» و «زنان» مغشوش می شود. کار فمینیستی در مورد زنان در جهان سوم است که این تمایز را تیره و تار می سازد(که در شیوه خود نمایندگی فمینیست های غربی حاضر است) به جای این که رابطه مادی زنان با نوع نمایندگی آنها را بررسی کند. در نتیجه تیره شدن این تمایزها منتهی به ساخت تصاویری یکپارچه از زنان جهان سوم به عنوان زنانی می شود که تنها سوژه های مادی اند.

به طور خلاصه: من در مورد سه جهت گیری روش شناختی قابل مشاهده در کار فمینیستی و دانشگاهی میان فرهنگی بحث کرده ام که به دنبال افشای یک جهانشمولی در موقعیت فرودستی زنان در جامعه اند. بخش بعدی و پایانی مقاله بخش های قبلی را در کنار هم قرار می دهد تا یک تصویر کلی از آثار استراتژی های تحلیلی در بافت نوشته های فمینیست غربی در مورد زنان در جهان سوم بسازد. این استدلال ها مخالف تعمیم و تعین تاریخی یک مجموعه پیچیده خاص دقیق نیستند با این که ضرورت شکل دهی هویت و پیوندهای سیاسی استراتژیک را هم انکار نمی کنند. بنابراین در حالی که زنان هندی از مذاهب، کاست ها و طبقات مختلف می توانند یک اتحاد سیاسی برای سازماندهی در برابر رفتارهای وحشیانه پلیس نسبت به زنان تشکیل دهند هر تحلیلی از وحشی گری پلیس باید مبتنی بر بافت باشد. ائتلاف های استراتژیک که هویت های سیاسی تقابلی را شکل می دهد به نوعی خودشان مبتنی بر تعمیم گرایی هستند اما تحلیل این هویت های گروهی نمی تواند بر دسته بندی های جهانشمول و غیرتاریخی بنا شود.

سوژه/سوژه های قدرت

بخش آخر ماهیت ذاتا سیاسی تحقیق فمینیستی را یادآور می شود و تلاش دارد تا نقطه نظرم را در مورد امکان ردیابی یک حرکت استعماری در مورد ارتباط سلطه جویانه جهان اول- سوم در حوزه تحقیقات بیان کند. ۹ متن در مجموعه منتشر شده از سوی انتشارات Zed در مورد زنان جهان سوم مورد بحث قرار گرفت که متمرکز بر حوزه های مشترک در ارتباط با موقعیت زنان در بسیاری از جوامع بودند: مذهب، ساختارهای خانوادگی/ خویشاوندی، سیستم قانونی، تقسیم جنسی کار، آموزش و در نهایت مقاومت سیاسی. بسیاری از نوشته های فمینیست های غربی در مورد زنان جهان سوم در این زمینه هاست. اما متن های انتشارات Zedکمی هم متفاوتند. به طور مثال دو مطالعه در مورد زنان فلسطین ( انتشارات Zed، ۱۹۸۲) و زنان هند در مبارزه ( انتشارات Zed ، ۱۹۸۰) صریحا بر جنگجویی زنانه و فعالیت سیاسی است در حالی که زنان در جامعه عرب (انتشارات Zed ، ۱۹۸۰) با وضعیت خانوادگی، مذهبی و قانونی زنان مرتبط است. هر متن هم به اندازه کافی به روش شناسی و تعمیم توجه می کند اما تقریبا همه نوشته ها زنان را به عنوان یک دسته بندی تحلیلی به شیوه طرح شده در بخش های قبل در این نوشتار می بینند. یک گروه یکپارچه هویتی درون فرهنگ های متفاوت قبل از ورود به روابط اجتماعی. لذا Omvedt می تواند درباره زنان هندی صحبت کند در حالی که به گروه خاصی از زنان در ایالت ماهاراشترا- Maharashtra- ارجاع می دهد، Cutrufelli در مورد زنان آفریقا می نویسد و Minces به زنان عرب می پردازد انگار که این گروه از زنان نوعی انسجام فرهنگی آشکار متمایز از مردان و از جوامعشان دارند. وضعیت یا جایگاه زنان به عنوان گروهی که از قبل در درون ساختارهای قانونی، خانوادگی، مذهبی و اقتصادی ساخته شده اند، بدیهی به نظر رسیده است. اما این تمرکز بر وضعیت زنان به عنوان یک گروه یکپارچه در تمام بافت ها بدون در نظر گرفتن طبقه، نژاد جهان را دوگانه نگر در قالب اصطلاحات دوگانه در نظر می گیرد که زنان در تقابل با مردان هستند و پدرسالاری لزوما به معنای سلطه مردانه است و سیستم های مذهبی، قانونی، اقتصادی و خانوادگی به طور ضمنی توسط مردان شکل گرفته اند. بنابراین زنان و مردان کل جمعیتی را تشکیلی می دهند که روابط سلطه و بهره کشی آنها نیز بر حسب کلیت این جمعیت شکل می گیرد- همه در این روابط سوء استفاده جویانه قرار دارند. این نوع نگاه دوگانه وقتی شکل می گیرد که زنان و مردان به عنوان دسته بندیها یا گروه های دارای تجربیات شکل گرفته، شناخت و منافع از قبل ساخته شده، در نظر گرفته می شوند.

این رویکرد درباره ساختار و کارکرد روابط قدرت متضمن چیست؟ تنظیم وجه مشترک مبارزات زنان جهان سوم در طول و عرض طبقات و فرهنگ های مختلف علیه یک مفهوم کلی سرکوب ( ابتدائا گروه در مسند قدرت مانند مردان) مستلزم فرضی است که به تعبیر میشل فوکو مدلی از قدرت حقوقی- استدلالی است،که ویژگی های اصلی آن این است: روابط منفی (محدودیت و فقدان)، اصرار بر قاعده (که سیستم دوگانه را شکل می دهد)، چرخه ای از ممنوعیت، منطق سانسور و یکپارچگی عملکرد در سطوح مختلف. گفتمان فمینیستی در مورد جهان سوم فرض می کند یک دسته بندی همگون یا گروه موسوم به زنان ضرورتا از طریق تقسیم های اولیه قدرت عمل می کنند. روابط قدرت بر حسب منبعی از قدرت و یک واکنش انباشته به قدرت ساخته می شوند و تقابل یک پدیده تعمیم یافته است که در واکنش به قدرت- خلق می شود که در واقع در اختیار گروه خاصی از مردم است. مشکل اصلی چنین تعریفی از قدرت این است که مبارزات انقلابی را در یک ساختار دوتایی- صاحب قدرت در برابر بی قدرت- قفل می کند. زنان گروه های بی قدرت یکدست هستند. اگر مبارزه برای یک جامعه عادلانه بر حسب حرکت از سوی بی قدرتی به قدرتمندی برای زنان به مثابه یک گروه صورت می گیرد و این نتیجه ضمنی را برای گفتمان فمینیستی دارد که ساختاهاری تفاوت جنسی بر حسب تفاوت میان جنس ها است، پس جامعه جدید از لحاظ ساختاری منطبق بر همان سازمان موجود روابط قدرت است و خود را صرفا به عنوان واژگونگی موجودیت حاضر می سازد. اگر روابط سلطه و بهره کشی بر حسب تقسیمات دوگانه نگری تعریف شوند- گروهی که مسلط اند و گروهی که تحت سلطه اند- مطمئنا معنای ضمنی این است که دسترسی زنان به عنوان یک گروه به قدرت کافی است تا سازماندهی روابط قدرت موجود از میان برود؟ اما زنان به عنوان یک گروه به طور ذاتی برتر یا مصون از خطا نیستند. معمای مسئله در فرض اولیه زنان به عنوان یک گروه یا دسته بندی همگون ( سرکوب شده) یک فرضیه آشناست که در فمینیسم لیبرال و رادیکال ریشه دارد.

چه اتفاقی می افتد وقتی که این مفروض « زنان به عنوان یک گروه سرکوب شده» در بافت نوشته های فمینیست غربی در مورد زنان جهان سوم قرار می گیرد؟ همینجاست که من حرکت استعماری را مکان یابی می کنم و با تمرکز بر نشان دادن زنان جهان سوم و خودنمایندگی فمینیست غربی در این متن ها، برایم بدیهی است که فمینیست های غربی به تنهایی سوژه این تقابل با تاریخ می شوند. از سوی دیگر زنان جهان سوم هرگز فراتر از تعمیم ها و موقعیت ابژه بودنشان قرار نمی گیرند. در حالی که فرضیات فمینیست لیبرال و رادیکال از زنان به عنوان یک طبقه جنسی می تواند استقلال مبارزات زنان در غرب را توضیح بدهد (اگرچه نه به طور کامل) اعمال مفهوم زنان به عنوان یک دسته بندی همگون برای زنان جهان سوم، تکثر گروه های مختلف زنان با موقعیت مشابه در چارچوب های نژادی و طبقاتی را استعمار کرده و متناسب سازی می کند. همینطور آن گروه از نویسندگان انتشارات Zed هم که استراتژی های تحلیلی بنیادین مارکسیسمِ سنتی را دنبال می کنند، به طور ضمنی «واحدی» از زنان را با جایگزین کردن فعالیت زنان به جای کار به عنوان جایگاه نظری اولیه زنان خلق می کنند. اینجا دوباره زنان به عنوان گروهی منسجم نه بر مبنای کیفیت های طبیعی یا نیازها بلکه بر اساس واحد جامعه شناسیِ نقش آنها در تولید خانگی و دستمزد در نظر گرفته می شوند. به عبارت دیگر گفتمان فمینیست غربی با فرض زنان به عنوان یک گروه متجانس از قبل گروهی را تشکیل داده است که ساختارهای خویشاوندی، قانونی و سایر موارد زنان جهان سوم را سوژه هایی خارج از روابط اجتماعی می بینند به جای این که به راهی بنگرند که زنان از طریق این ساختارها به عنوان زنان ساخته می شوند. ساختارهای خانوادگی، مذهبی، اقتصادی و قانونی پدیده هایی هستند که باید توسط استانداردهای غربی مورد قضاوت قرار بگیرند. همین جاست که جهانشمولی غرب محور نقش اجرا می کند. وقتی این ساختارها به عنوان توسعه نیافته یا در حال توسعه تعریف می شوند و زنان در این ساختارها قرار می گیرند یک تصویر میانگین ضمنی از زن جهان سوم تولید می شود. این تحولِ ( به طور ضمنی غربی) زن سرکوب شده به زن سرکوب شده جهان سوم است. در حالی که دسته بندی زن سرکوب شده با تمرکز انحصاری بر تفاوت جنسیتی تولید می شود، زن سرکوب شده جهان سوم یک صفت اضافی هم دارد- تفاوت جهان سوم. تفاوت جهان سوم شامل نگرش های پدرسالار به زنان در جهان سوم می شود. از آنجا که بحث های مطرح شده بالا مانند خویشاوندی، آموزش، مذهب و .. در بافت عدم توسعه نسبی جهان سوم ( که چیزی کمتر از توسعه گیج کننده غیرقابل توجیه با جداکردن الگوی به کار گرفته شده توسط غرب در توسعه خود، همینطور نادیده گرفتن هدایت گری رابطه قدرت جهان اول- سوم نیست) زنان جهان سوم به عنوان گروه یا دسته ای دیده می شوند که به طور اتوماتیک و ضرورتا مذهبی ( بخوانید غیرپیشرفته)، خانواده محور ( بخوانید سنتی)، مهجورین قانونی( بخوانید آنها هنوز نسبت به حقوق خود آگاهی ندارند)، خانگی( بخوانید عقب گرد) و گاهی اوقات انقلابی ( بخوانید کشورشان در حالت جنگ است و آنها باید مبارزه کنند) دیده می شوند. این شیوه ای است که تفاوت جهان سوم با آن تولید می شود. وقتی دسته بندی زنان سرکوب شده از لحاظ جنسی، درون سیستم های خاصی در جهان سوم قرار می گیرد که به عنوان یک مقیاس مبتنی بر هنجارهای غرب محور تعریف می شوند نه تنها زنان جهان سوم قبل از ورود به روابط اجتماعی از قبل قالب بندی شده اند بلکه از آنجا که هیچ ربطی بین چرخش های قدرت جهان اول و سوم برقرار نشده است، تقویت کننده این فرض است که مردم جهان سوم به اندازه جهان اول تکامل یافته نیستند. این شیوه تحلیل فمینیستی با همگون سازی و همدردی با تجربیات گروه های متفاوت زنان در این کشورها تمام شیوه های مقاومت و حاشیه ای دیگر تجربیات را محو می کند. مهم است که هیچ کدام از این متن های بررسی شده در انتشارات Zed بر سیاست لزبین ها یا سیاست های نژادی و گروه های حاشیه ای مذهبی در گروه زنان جهان سوم تمرکز ندارد. مقاومت تنها یک امر واکنشی انباشته دیده می شود نه امری ذاتی در اعمال قدرت. اگر قدرت همچنان که میشل فوکو استدلال کرده است می تواند فقط در بافت مقاومت فهم شود، این مفهوم سازی نادرست از قدرت هم از نظر تحلیلی و هم استراتژیک مسئله ساز است به این دلیل که تحلیل های نظری را محدود می کند و به تقویت امپریالیسم فرهنگی غربی منجر می شود. برای این چارچوب تعادل قدرت جهان اول/ سوم تحلیل های فمینیستی ایده برتری غرب را از طریق تولید یک مجموعه صحه گذار بر تصاویر جهانی از زن جهان سوم مانند زن باحجاب، مادر قدرتمند، باکره عفیف، زن فرمانبردار و ... ادامه می دهند. این تصاویر در مجمومه پر زرق و برق جهانشمولی غیرتاریخی به سمت یک گفتمان استعماری حرکت می کنند که اعمال کننده قدرتی بسیار مشخص در تعریف، تدوین و صیانت از ارتباط های موجود جهان سوم است.

برای نتیجه گیری اجازه بدهید که چند شباهت نگران کننده را بین تأیید چنین نوشته های فمینیست غربی در مورد زنان جهان سوم و امضای مجوز دهنده پروژه انسان گرایی به طور عام- انسان گرایی به عنون یک پروژه سیاسی و ایدئولوژیک غربی که شامل رمق بخشیدن الزامی به شرق و زنان به عنوان دیگران می شود- نشان دهم. بسیاری از متفکران معاصر مانند فوکو، دریدا، کریستوا، دلیز و سعید به اندازه کافی در مورد زیربنای فکری قائل شدن جنبه انسانی برای خدا (Anthropmorphism) و غرب محوری نوشته اند که خود یک سلطه انسان گرایانه مسئله ساز را تشکیل می دهد به نوعی که مکررا بر محوریت مرد مشروعیت بخشیده و آن را تأیید می کند. نظریه پردازان فمینیست مانند لوسی ایری گاری، سارا کافمن، هلن سیکسوس و سایرین هم در مورد فقدان زنان/ زن در این انسان گرایی غربی نوشته اند. تمرکز کار همه این متفکران می تواند خیلی ساده به عنوان شکافتن منافع سیاسی باشد که تشکیل دهنده لایه زیرین منطق دوگانگی و گفتمان انسان گرایی و ایدئولوژی است که به همین دلیل اخیرا یک مقاله ارزشمند ذکر کرده است: اولین اصطلاح (اکثریت) شامل هویت، جهانشمولی، فرهنگ، بی علاقگی، حقیقت، عقلانیت، عدالت و ... که در واقع ثانویه و اشتقاقی اند ( به عنوان یک ساخت) بر اصطلاح دوم (اقلیت) شامل تفاوت، معاصر، آنارشی، اشتباه، علاقمندی، جنون، انحراف و..) اولویت دارند و به استعمار آنهایی می پردازند که در واقع اولیه و اصلی هستند. به عبارت دیگر فقط تا جایی که زنان/ زن و شرق به عنوان دیگری تعریف می شود، یا خارجی انسان گرایی/ مرد غربی می تواند خود را به عنوان مرکز نشان دهد. این مرکز نیست که خارج را تعریف می کند بلکه ثانویه یا خارجی است که در بی مرز بودن خود به تعریف مرکز می پردازد. همانطور که فمینیست هایی مانند کریستوا، سیکسوس و دیگران ساختار جنبه انسانی بخشیدن به خدا را در گفتمان غربی از هم می شکافند، من هم اینجا استراتژی موازی را در کشف غرب محوری پنهان در نوشته های فمینیستی خاص در مورد زنان در جهان سوم نشان داده ام.

همانطور که قبلا هم بحث شد، یک مقایسه میان خودنمایندگی فمینیست غربی و نمایندگی کردن زنان جهان سوم توسط همین فمینیست ها ما را به نتایج مهمی می رساند. تصاویر جهانشمول از زنان جهان سوم شامل زن با حجاب، باکره عفیفه و .. تصاویری ساخته شده در نتیجه اضافه کردن تفاوت جهان سوم به تفاوت جنسی است که پیش بینی فرضیاتی است (اینجا آشکارا باید بیشتر مورد توجه قرار بگیرند) که طی آنها زن غربی به عنوان سکولار، آزاد و صاحب کنترل بر زندگی خود تصویر شده است. من اینجا ضرورتا به گفتمان خود نمایندگی و نه واقعیت های مادی اشاره می کنم. اگر واقعیت مادی فقط در نظرم بود هیچ نیازی به جنبش های سیاسی در غرب- یک محتوای احمقانه در این روزهای ماجراجویی امپریالیستی جفری فالوی ((Jerry Falwell و ایندیانا جونز(Indiana Jones) نبود. همینطور تنها از نقطه برتری غرب است که تعریف جهان سوم به عنوان توسعه نایافته و از لحاظ اقتصادی وابسته ارائه می شود. اگر بدون یک گفتمان غلوآمیز جهان سوم خلق می شد هیچ جهان اول برتر و واحدی وجود نداشت. بدون زن جهان سوم هم خودنمایندگی خاص زنان غربی ذکر شده در بالا مسئله دار می شد. به اعتقاد من ، فقط یکی، دیگری را توانا و ادامه دار می کند. البته استدلال من به این معنا نیست که نوشته های زنان غربی در مورد جهان سوم اقتدار مشابه مانند پروژه انسان گرایی غربی را دارند. با این حال در بافت سلطه جویانه تحقیقات غربی و تولید و انتشار متون و در ساختار مشروعیت بخشی گفتمان های انسای گرایی و علمی، تعریف زنان جهان سوم به عنوان یک امر یکپارچه می تواند با محورهای ایدئولوژیک و اقتصادی کلانترِ «بی علاقگی» مرتبط باشد. تحقیق علمی و تکثرگرایی صرفا مانیفست های سطحی وظاهری یک استعمار فرهنگی و اقتصادی پنهان جهان غیر غربی اند. این زمان، زمان حرکت فراتر از مارکس است که می گفت: آنها نمی توانند خودشان را نمایندگی کنند بلکه باید نمایندگی شوند.