حذف قدرت از فرایند توانمندسازی: یک روایت تجربی

نویسنده : سریلاتها باتلیوالا

مترجم : هما مداح

مفهوم توانمندسازی زنان در دهه 1980 و از دل چندین نقد و بحث مهم بوسیله جنبش زنان در سراسر دنیا، بخصوص جهان سوم، ظاهر شد، یعنی در زمانی که در جهان سوم نارضایتی فزاینده ای نسبت به مدلهای غیرسیاسی و اقتصادی «زنان در توسعه»، «زنان و توسعه» و «جنسیت و توسعه» در مداخلات توسعه ای رایج به وجود آمده بود. در همین زمان میان فمینیسم و مفهوم و اقدامات مربوط به آموزش همگانی تعاملی به وجود آمد که مبتنی بر رویکرد «آگاهی بخشی» پائولو فریره در آمریکای لاتین در دهۀ 1970 و بخشی از «الهیات رهایی بخش» او بود. از سوی دیگر کشف دوباره ایده «فرودستان» گرامشی و نقش هژمونیک ایدئولوژیهای غالب و ظهور نظریۀ ساخت اجتماعی و پسااستعماری نیز تاثیر مهمی بر فعالان و جنبشهای اجتماعی نوپا در این زمانه داشتند. تا میانه دهه 1980، تاثیر متقابل این گفتمانهای قدرتمند جدید منجر به گسترش «توانمندسازی زنان» به مثابه ایده ای سیاسی و تحول خواهانه برای مبارزات شد که نه تنها پدرسالاری بلکه ساختارهای واسطه آن همچون طبقه، نژاد، قومیت- و در هند کاست و مذهب- را نیز به چالش می کشید. سریلاتها باتلیوالا، پژوهشگر و فمینیست هندی، در این مقاله توضیح می دهد که چطور توانمندسازی در دهۀ 1990 توسط ایدئولوژی های سیاسی محافظه کار مصادره شد، از یک اقدام جمعی به یک فرآیند فردی تبدیل شد و در خدمت خواسته های اقتصادی نئولیبرال درآمد.

احتمالا توانمندسازی بیشتر از همۀ لغات مد روزی که در ۳۰ سال گذشته وارد فرهنگ لغات توسعه شده اند، مورد استفاده و سوءاستفاده قرار گرفته است. مانند بسیاری دیگر از واژگانی که برای معرفی یک مفهوم کاملا سیاسی ابداع شدند، توانمندسازی نیز به شیوه ای «جریان سازی» شد که عملا معنا و ارزش استراتژیک خود را از دست داد. توانمندسازی یکی از بهترین نمونه های فرآیندی است که من در جایی دیگر اینگونه توصیف کرده ام:

«تحریف و تغییر ایده های خوب و اقدامات خلاقانه، به این ترتیب که از بستر سیاسی و تاریخی ای که در آن تکامل یافته اند جدا شده و در قالب فرمولهای «جریان غالب» بیان می شوند. این امر اغلب شامل تهی کردن ایده از خصوصیات فرهنگی اش، محتوای سیاسی اش و تبدیل آن به مجموعه ای از مناسک و مراحل است که عناصر مهم و ابتدایی آن را شبیه سازی می کنند اما فاقد قدرت تحول خواهانۀ امر واقعی اولیه هستند. بدین ترتیب ایده های خوب- که برای این تغییر یافته اند تا این قابلیت را پیدا کنند که به چالش های توسعه ای خاص بپردازند- تبدیل به نوش داروهای قابل استفاده در سراسر دنیا می شوند. انتقال رتوریک مناسب- یعنی لغات مدروز و عبارات جذاب تهی از معنای اولیه شان- بخشی اساسی از این شعبده بازی است.»( Batliwala 2007:89)

تاریخچه مختصر

هم واژه و هم مفهوم توانمندسازی، تاریخی بسیار جذاب دارند.۱ برطبق تحقیقات اخیر ریشه ها و معانی این واژه (Gaventa 2002)، قدمتی به اندازۀ اصلاحات پروتستان در اروپا دارد و در طول قرون از مجرای کواکریسم، دموکراسی جفرسونی، سرمایه داری ابتدائی و جنبش قدرت سیاهان در اروپا و آمریکای شمالی انتشار یافته است. مفهوم توانمندسازی با اینکه در قالب واژگان دیگری بیان شده، اما در بسیاری از نبردهای تاریخی برای دستیابی به عدالت اجتماعی مستور بوده: برای نمونه، در ایالت کارناتکا، موطن من در جنوب هند، جنبش ورا شیوا علیه کاست و سرکوب جنسیتی خواستار تقسیم مجدد قدرت و دسترسی به دانش معنوی از طریق تخریب این اشکال از قشربندی اجتماعی بود. اما تنها در نیمۀ دوم قرن بیستم بود که این واژه حیاتی تازه یافت و معنایی سیاسی پیدا کرد، زمانی که جنبشهای الهیات رهایی بخش، آموزش همگانی، قدرت سیاهان، فمینیستی و جنبشهای دیگری آن را به کار بستند که در پی اشکال برابرتر، مشارکتی تر و دموکراتیک از تغییر و توسعۀ اجتماعی بودند.

برغم این پیشینۀ متنوع تاریخی، سیاسی و جغرافیایی، در دهۀ ۱۹۹۰، توانمندسازی ربوده شد، به مکانهایی بسیار عجیب و غریب انتقال یافت، از یک اقدام جمعی به یک فرآیند فردی تبدیل شد و به شکلی ماهرانه توسط ایدئولوژیهای سیاسی محافظه کارانه و حتی ارتجاعی مصادره شد تا بدین ترتیب بوسیله «توانمندسازی» جماعات برای انجام امور مربوط به خود، در خدمت برنامه آنها برای رهایی «دولت بزرگ» (که برای آنها به معنای دولت رفاه بود) از قدرت و کنترل مرسومش ،قرار بگیرد. اساتید مدیریت «توانمندسازی» را کشف کردند وآن را وارد مدیریت منابع انسانی و اقدامات انگیزشی دنیای کسب و کار کردند، بدین ترتیب توانمندسازی در خدمت سودسازی و رقابت در بازار درآمد. بنابراین در دهۀ ۱۹۹۰ ما شاهد مصادرۀ گستردۀ این واژه توسط مدیریت کسب و کار، جنبشهای سیاسی نئوکان و مروجان حقوق مصرف کنندگان هستیم.

یک کلمه چه چیزی در خود دارد؟

آیا باید خود را برای بررسی چیزی به دردسر بیندازیم که بسیاری آن را تغییر اجتناب ناپذیر یک واژۀ جذاب می دانند که می تواند به شکلی موفقیت آمیز قلمروهایی چنین متنوع و به لحاظ ایدئولوژیک متضاد را درهم نوردد؟ من معتقدم بله، چون این روند معرف یک هوس زبان شناختی معصومانه نیست بلکه نشان دهنده یک فرآیند جدی و زیرزمینی برای به چالش کشیدن و براندازی سیاستهایی است که این واژه قرار بوده نمادی از آنها باشد. گویاترین شاهد این پروژۀ سیاسی، حیطۀ توانمندسازی زنان است و من در اینجا برای نشان دادن مشکل، از تخریب و سیاست زدایی از این واژه در این بستر، بخصوص در کشور خودم هند، استفاده می کنم.

مفهوم توانمندسازی زنان در دهه ۱۹۸۰ و از دل چندین نقد و بحث مهم بوسیله جنبش زنان در سراسر دنیا، بخصوص جهان سوم، ظاهر شد. در جهان سوم نارضایتی فزاینده ای نسبت به مدلهای غیرسیاسی و اقتصادی «زنان در توسعه»، «زنان و توسعه» و «جنسیت و توسعه» در مداخلات توسعه ای رایج به وجود آمده بود. در همین زمان میان فمینیسم و مفهوم و اقدامات مربوط به آموزش همگانی تعاملی به وجود آمد که مبتنی بر رویکرد «آگاهی بخشی» پائولو فریره در آمریکای لاتین در دهۀ ۱۹۷۰ و بخشی از «الهیات رهایی بخش» او بود. الهیات رهایی بخش هر چند معرف یک چارچوب جدید قدرتمند و در تعارض با رویکرد «توسعۀ جماعتی» از بالا به پایین و پدرسالارانه بود که در آن زمان هنوز رواج داشت، اما به جنسیت و فرودستی زنان به عنوان عنصری مهم در رهایی توجهی نداشت. کشف دوباره ایده «فرودستان» گرامشی و نقش هژمونیک ایدئولوژیهای غالب و ظهور نظریۀ ساخت اجتماعی و پسااستعماری نیز تاثیر مهمی بر فعالان و جنبشهای اجتماعی نوپا در این زمانه داشتند.

تا میانه دهه۱۹۸۰، تاثیر متقابل این گفتمانهای قدرتمند جدید منجر به گسترش «توانمندسازی زنان» به مثابه ایده ای سیاسی و تحول خواهانه برای مبارزات شد که نه تنها پدرسالاری بلکه ساختارهای واسطه آن همچون طبقه، نژاد، قومیت- و در هند کاست و مذهب- را نیز به چالش می کشید، ساختارهایی که ماهیت موقعیت و شرایط زنان در جوامع در حال توسعه را تعیین می کردند. فمینیستها با معرفی عنصر پیشتر غایب جنسیت به نظریات آگاهی بخشی و آموزش همگانی و با معرفی زنان به عنوان بخشی از طبقات فرودست گرامشی، فرودستی جنسیتی و ساخت اجتماعی جنسیت را به عنوان یک رده بندی تحلیلی اساسی در اقدامات مربوط به تغییر و توسعۀ اجتماعی وارد کردند. جنبشهای فمینیستی جهان سوم، بخصوص در آمریکای لاتین و جنوب آسیا، رویکرد خاص خود را ایجاد کردند، بدین ترتیب که افزایش آگاهی را وارد حیطۀ سازماندهی رادیکال و ساخت جنبش برابری جنسیتی کردند. نفوذ این گفتمانها منجر به استفادۀ گسترده از مفهوم توانمندسازی در بسیاری از حیطه های دیگر توسعه و عدالت اجتماعی مانند آموزش، مراقبتهای بهداشتی، توسعۀ روستایی و حقوق کارگران شد. در ابتدای دهۀ ۱۹۹۰، دیگر توانمندسازی از جایگاه ویژه ای در ادبیات توسعه برخوردار بود و با اینکه در ارتباط با گسترۀ وسیعی از فرایندهای تغییر اجتماعی به کار می رفت، اما شکی وجود ندارد که اغلب با ارجاع به زنان و برابری جنسیتی به کار گرفته می شد.

بنابراین جای تعجب نیست که «توانمندسازی»- و نه مفاهیمی که آن را می ساختند- تبدیل به یک لغت مد روز شد و همه از آن استفاده می کردند. دیدگاه سیاسی عمیقی که این واژه ریشه در آن داشت، به تدریج تحلیل رفت و رقیق شد. سازمانهای توسعه ای (چندملیتی، دو ملیتی و خصوصی) که همواره در پی عبارتهای جذابتر و گلوله های جادوئی هستند که بتواند فرآیند تحول اجتماعی را شتاب بخشد، این واژه را در هوا قاپیدند و شروع به استفاده از آن برای جایگزینی با واژگان قدیمی تر «مشارکت مردمی» و «توسعه زنان» کردند. چهارمین کنفرانس جهانی زنان در سال ۱۹۹۵ در پکن، نقشی اساسی در معرفی کلمه «توانمندسازی» به کنشگران دولتی بازی کرد و دولتها که در پی نشان دادن رویکردی مترقی به جنسیت بودند خیلی سریع عبارت جذاب توانمندسازی زنان را به کار گرفتند. برای نمونه، امضاکنندگان بیانیه اجلاس پکن متعهد شدند که همۀ تلاش خود را وقف « افزایش پیشرفت و توانمندسازی زنان در سراسر دنیا....» کنند (United Nations 1995: 7).

با این حال مهم ترین نکته آن است که همه تلاشها برای مفهوم پردازی از این واژه آشکارا بیان می کردند که توانمندسازی یک فرایند اجتماعی-سیاسی بوده است، که مفهوم مهم کاربردی حاضر در آن قدرت است و توانمندسازی به معنای تغییر در قدرت سیاسی، اجتماعی و اقتصادی، هم میان افراد و هم گروههای اجتماعی، است.

چطور قدرت، توانمندسازی را ترک کرد: تجربه ای از هند

حالا بگذارید با استفاده از مثالی از هند نشان بدهم که چطور ایده و عمل توانمندسازی زنان که زمانی بسیار قدرتمند بود به مداخلاتی غیرسیاسی، تکنوکراتیک و محدود تبدیل شده که ابدا چیزی نزدیک به تغییرات رادیکالی را که در ذهن رهبران جنبشهای زنان بود، خلق نمی کند و چطور به خدمت خواسته های اقتصادی نئولیبرال درآمده است.

«توانمندسازی» با وام گیری از استفادۀ از این لغت توسط عالمان شناخته‌شده فمینیست در دیگر بخشهای دنیا، در میانۀ دهۀ ۱۹۸۰ وارد فرهنگ واژگان جنبش زنان در هند شد. تقریبا در همان زمان دولت و سازمانهای بزرگ حامی برنامه های مربوط به زنان حاشیه نشین، این واژه را جایگزین لغات قدیمی تر «رفاه زنان»، «توسعه زنان» و «تقویت زنان» کردند. برای مثال، در ۱۹۸۶، من با همکاری افراد دیگر، یک برنامۀ جدید برای بخش آموزش در وزارت توسعۀ منابع انسانی طراحی کردم که «آموزش برای برابری زنان» نام داشت و در آن رویکرد توانمندسازی (که کمابیش شباهتی به شیوه های آموزشی شناخته شده فمینیستی داشت) به شدت ترویج شده بود. بنابراین، توانمندسازی واژه ای بود که از مسیرهای سیاسی کاملا متفاوتی وارد حیطۀ برابری جنسیتی در هند شده بود: از طریق فمینیستهایی که روابط جنسیتی پدرسالارانه را به چالش می کشیدند، از طریق سیاستهای مترقی دولتی و از طریق سازمانهای کمک رسانی که در پی انجام کاری جدید بودند. بدین ترتیب در ابتدای دهۀ ۱۹۹۰، همۀ کسانی که دغدغۀ مسائل زنان و برابری جنسیتی را داشتند-یعنی کنشگران دولتی، سازمانهای کمک رسان، متخصصان توسعه و فعالان و مروجان فمینیست- از واژه «توانمندسازی» استفاده می کردند. اما در این انجیل امروزی، هیچ اثری از معنای دقیق آن نزد طرفداران مختلفش به چشم نمی خورد، چون معنایی که آنها بدان نسبت می دادند به ندرت به شکلی واضح یا مشخص بیان می شد. در آن روزها بسیار شایع بود که سازمانهای غیردولتی یا سازمانهای حامی مالی در گزارشهای سالانه خود از توانمندسازی به عنوان یکی از اهدافشان یاد کنند اما یافتن تعریفی جامع از معنای آن در نزد آنها غیرممکن به نظر می رسید.

در سال ۱۹۹۲ و در تلاش برای روشن ساختن این ابهام مفهومی و استراتژیک، از من دعوت شد تا تحقیقی در مورد نحوه درک و اجرای توانمندسازی توسط سازمانهای بومی توسعه ای زنان در جنوب آسیا انجام دهم که یکی از اهداف خود را توانمندسازی زنان بیان می کردند. بدین ترتیب از طریق یک فرآیند گسترده مشاوره و بحث با بیش از ۲۵ سازمان و تعدادی از برجسته ترین فعالان فمینیست در جنوب آسیا، یک چارچوب مفهومی و استراتژیک جدید (در آن زمان) به شیوه ای جمعی و پردردسر در طول مدت یکسال بسط داده شد و با عنوان «توانمندسازی زنان در جنوب آسیا: مفاهیم و اقدامات» منتشر شد (Batliwala 1993). در آن زمان این متن یکی از اولین مفهوم پردازی های جزئی و دقیق از توانمندسازی بود که براساس ادراک و اقدامات کسانی برساخته شده بود که آگاهانه در زمینه توانمندسازی زنان و ارتقای برابری جنسیتی فعالیت می کردند. همزمان نایلا کبیر نیز تحقیق و کتاب مهم خود با عنوان واقعیتهای وارونه را منتشر کرد که چارچوب موجود در تحقیق من را به خوبی مورد تدقیق قرار داده و ارتقا می بخشید (Kabeer 1994).

تحقیق من توانمندسازی را به مثابه یک فرآیند و نتیجه یک فرآیند معرفی کرده بود، فرآیند تحول روابط قدرت میان افراد و گروههای اجتماعی. از آنجا که فعالان فمینیست جزو اولین گروههایی بودند که از این لغت به شکل گسترده استفاده کردند، این واژه یک معنای جنسیتی خاص را نیز در خود دارد: تغییر و تحول روابط قدرت میان مردان و زنان، درون و مابین انواع دسته بندی های اجتماعی مختلف. این تحقیق توانمندسازی را فرآیندی می داند که قدرت اجتماعی را به شیوه مهمی متحول می سازد: با به چالش کشیدن ایدئولوژیهایی که نابرابری اجتماعی را توجیه می کنند(مانند جنسیت یا کاست)، با به چالش کشیدن الگوهای رایج دسترسی و کنترل منابع اقتصادی، طبیعی و فکری و با تغییر نهادها و ساختارهایی که ساختارهای فعلی قدرت را تقویت و ابقا می کنند(مانند خانواده، دولت، بازار، آموزش و پرورش و رسانه). این تحقیق تاکید می کند که توانمندسازی تحول خواهانه از راه مقابله با تنها یکی از عناصر قدرت اجتماعی حاصل نمی شود و حتی در مرحله ابتدایی نیز معماران آن به وضوح بیان داشته اند که گلوله جادویی که «مستقیم» به هدف توانمندسازی زنان بخورد وجود ندارد، اقداماتی از قبیل امکان برخورداری زنان از وام، افزایش درآمد آنها یا مالکیت زمین. این چارچوب تاکید می کند که برای ابقای توانمندسازی و تغییرات اجتماعی واقعی، به تغییرات ایدئولوژیک و نهادی نیاز داریم.

در طول دهه ۱۹۸۰ و ابتدای ۱۹۹۰، ابتکارات در کل شبه جزیره و بخصوص در هند، شامل طیف وسیعی از اقدامات تجربی بود که تلاش داشتند فرآیند توانمندسازی را در عمل اجرایی کنند، میدان عمل آنها انواع جوامع حاشیه ای بود اما اغلب بر زنان فقیر شهری و روستایی تمرکز داشتند. این رویکردها تلاش می کردند تا از مداخلات پیشین دوری کنند، مداخلاتی که به زنان به دیده ذینفعان یک خدمت یا تولیدکنندگان یا کارگران می نگریستند. در عوض آنها استراتژیهای آموزشی عامه پسند فمینیستی را به کار می گرفتند که فضاهایی جدید برای زنان خلق می کرد تا حول تجربیاتشان از فقر، محرومیت و تبعیض متحد شوند، ساختارها و ایدئولوژیهایی را که موجب ابقا و تقویت سرکوبشان می شود نقادانه مورد تجزیه و تحلیل قرار دهند و آگاهی خود در زمینه فرودستی شان را افزایش بخشند. این فضاها و فعالان اجتماعی حاضر در آنها، شناسایی عاملیت این زنان و قدرتشان برای تغییر را تسهیل می کردند- قدرت آنها برای سازماندهی خودشان در جهت مواجهه با ترتیبات اجتماعی و اقتصادی و سیستمهای فرهنگی ای که آنها را تحت انقیاد قرار می دهند و البته تغییر این ترتیبات و سیستمها. ورودی اصلی این فرآیندها ایده ها و اطلاعات جدید بود و نه اعانات یا خدمات؛ فرصتی بود برای زنان تا تغییراتی که می خواهند بیابند و بیان کنند و استراتژی های لازم برای انجام این کار را بیابند. در گوشه و کنار کشور، در شهرها، شهرستانها و روستاها، زنان بومی در قالب سنگها یا ساموهایی ۲ بسیج شدند که از مجرای آنها برنامه ای سیاسی و در عین حال شخصی برای تغییر و همچنین قدرت جمعی و خلاقانه لازم برای پیشبرد برنامه هایشان را بسط دادند.

استراتژی های اساسی در قالب طیف وسیعی از فعالیتها در سراسر کشور نمایان می شد. گروههای زنان و جمعهای بومی زنانه شروع به صحبت در مورد دسترسی نابرابر خود به منابع اقتصادی و طبیعی، به آموزش و خدمات بهداشتی، به بهداشت و حقوق باروری کردند تا بدین ترتیب تقسیم جنسیتی کار و دسترسی به آموزش، مهارتهای فنی و اشتغال را تغییر دهند. برنامه های اعتبارات خرد موفق شدند منابع تولیدی را در اختیار زنان قرار دهند و در عوض نشان دادند که چگونه افزایش درآمد زنان موجب بهبود سطح تغذیه خانوار شده و وضعیت بهداشتی و تحصیلی کودکانشان را ارتقا می بخشد. تلاشهایی برای افشا و اصلاح انواع خشونتهای شایع و متنوع علیه زنان صورت گرفت- خشونتها و قتلهای مربوط به جهیزیه، تجاوز، زنده به گور کردن نوزادان دختر و سقط آنها پیش از تولد، خشونت خانگی و خشونتهای کاستی و محلی ای که زنان را نشانه می رفت- و دولت نیز خشونت را محکوم کرد. کارزارهای بزرگی برای اصلاح خود قانون و نحوه اجرای آن به راه افتاد- برای ایجاد سلولهای ویژه زنان در ادارات پلیس، برای حضور بیشتر زنان در نهادهای پانچیات راج ،۳ برای تعییرات در قانون تجاوز به گونه ای که بار اثبات را از دوش قربانی به جانب متجاوز بیندازد، برای ممنوعیت تکنولوژیهای تعیین یا انتخاب جنس جنین یا قانون گذاری در زمینه آن و برای وضع مجازاتهای سنگین برای خشونتهای مرتبط با جهیزیه و خشونت خانگی ( نگاه کنید به Kumar 1993).

جالب است که در تمام این دوران، جنبش زنان به دولت به دیده یکی از عاملان مهم فرآیند توانمندسازی می نگریست، حتی در زمانی که موضع آنها خصومت آمیز بود. در عوض چندین بخش از دولت هند- و بخصوص بعضی از بوروکراتهای پیر متعهد- مبدع حمایت و ایجاد برنامه هایی شدند که مبتنی بر مفهوم تحول خواهانه توانمندسازی بود و فضایی برای بسیج و سازماندهی بعضی از فقیرترین و سرکوب شده ترین زنان کشور برای به چالش کشیدن و تغییر شرایط اجتماعی، سیاسی و اقتصادی شان فراهم کرد، آنها این کار را حتی در شرایطی که اقداماتشان به قیمت مقابله با بخشهای مربوطه شان در دولت و سیاستها و برنامه های آن تمام می شد نیز ادامه دادند۴. البته که این حمایتها تماما نوع دوستانه نبود، اما اغلب از فهمی زیرکانه در این باره سرچشمه می گرفت که شاید فرآیند توانمندسازی این زنان به ارائه بهتر برنامه ها و خدمات دولتی کمک کند، باعث شود آنها در زمینه شاخصهای توسعه از دیگر ایالات و نواحی پیشی بگیرند و جمعیت زیر خط فقر را کاهش دهند.

سازمانهای حامی مالی نیز خیلی زود همین راه را در پیش گرفتند و رویکردهای سابق «زنان در توسعه»، «زنان و توسعه» و «جنسیت و توسعه» را کنار گذاشتند تا توانمندسازی را هم به عنوان یک هدف و هم یک متدولوژی به کار گیرند. هرچند حامیان مالی نقش مهمی در تعریف یا ارتقای رویکرد توانمندسازی در هند ایفا نکرده بودند، اما به سرعت آن را در میان شرکای توسعه ای خود تبلیغ کردند و بسیاری از سازمانهای غیردولتی و سازمانهای توسعه ای زنان وادار به تغییر زبان، اگر نه استراتژی، خود شدند تا در شعارجدید توانمندسازی جای بگیرند. این امر به همراه استفاده دولت از این واژه، نقش مهمی در گسترش استفاده از ترمینولوژی توانمندسازی و تبدیل تدریجی آن به یک لغت مدروز بی معنا بازی کرد.

بازنگری در گذشته نشان می دهد که این موفقیت سریع رویکرد توانمندسازی- هر چند که امروزه نگرانی ای در مورد نحوه اندازه گیری میزان این موفقیت یا زمان تاثیرگزاری بسیار طولانی آن و دیگر نگرانیهایی از این دست وجود دارد- بود که سهوا موجب ابزاری شدن متعاقب و تبدیل آن به نه تنها به یک لغت مدروز که یک گلولۀ جادویی برای امحای فقر و توسعه اقتصادی سریع- و نه یک فرآیند چندبعدی برای دستیابی به تحول اجتماعی بخصوص در حیطه برابری جنسیتی- شد. از میانه دهه ۱۹۹۰ اگرچه هند شروع به تمجید مشتاقانه از سیاستهای اقتصادی نئولیبرال کرده بود، اما همچنان یک دموکراسی مبتنی بر انتخابات بود که در آن فقرا-بخصوص فقرای روستایی- بزرگترین منبع کسب رای بودند و به کرات رژیمهایی را که منافع و نیازهای آنها را مرتفع نمی کردند سرنگون می ساختند. بنابراین تاسیس بازارهای روستایی و افزایش درآمد فقرا برای بقای سیاسی الزامی بود. در فضای سیاسی پوپولیستی هند، توانمندسازی هدفی خنثی برای مصادره توسط بازیگران سیاسی متفاوت بود که اغلب آنها در پی تحدید پتانسیل تحول خواهانه آن بودند.

در نتیجه رژیم های حاکم و احزاب سیاسی مختلف به سرعت مفهوم و اقدامات توانمندسازی زنان را به کار گرفتند و به طور همزمان آن را به دو حیطه نسبتا کوچک و قابل مدیریت از لحاظ سیاسی محدود کردند: ۱٫ گروههای «همیار» زنان که قرار بود ماهیت توانمندسازانه سنگها و ساموها را که در بالا بدانها اشاره کردیم، شبیه سازی کنند، اما در عمل کاری بیشتر از جمع آوری پس اندازها و قرض دادن انجام نمی دادند ؛ و ۲٫ اختصاص جایگاهی به زنان در بدنه حکومتهای محلی که قرار بود منجر به توانمندسازی سیاسی شود. هر دوی اینها به مثابه رویکرد «توانمندسازی زنان» توصیف می شد، هر چند شواهد اندکی مبنی بر ایجاد تغییرات پایدار در موقعیت یا شرایط زنان در خانواده ها، جوامع محلی یا کل جامعه توسط این مداخلات وجود دارد. در واقع، گروه فزاینده ای از تجزیه و تحلیلها بر این باورند که تاثیرات توانمندسازانه این مداخلات پیچیده اند و شاید باعث تحکیم سلسله مراتب قدرت فعلی و همچنین خلق مشکلاتی جدید از جمله دستکاری و مصادره توسط منافع سیاسی غالب، افزایش بدهکاری و قروض، دو و سه برابر شدن کار زنان و اشکال جدیدی از خشونت جنسیتی شوند (Cornwall and Goetz 2005: 783-800; Burra et al. 2005; Fernando 2006) . از سوی دیگر، سیاستهایی همچون توسعه روستایی که بیشترین نفوذ را دارند با قطعیت تعیین کرده اند که اهداف امحای فقر و توانمندسازی از طریق گروههای همیار و پانچیاتها محقق خواهد شد .۵

هرچند در ظاهر همۀ سیاستهای دولت ادعای حمایت از توانمندسازی زنان را داشتند، کنکاش دقیقتری در سیاستها و استراتژیهای اجرایی آنها ( که بر روی وبسایت همه وزارتخانه های مرتبط با امحای فقر، گروههای اجتماعی حاشیه ای و زنان و دختران موجود است) آشکار می سازد که رویکردهای وسیع، چند وجهی و رادیکال در زمینه افزایش آگاهی که در برنامه هایی همچون ماهیلا ساماخا دردهه ۱۹۸۰ و ابتدای دهه ۱۹۹۰ وجود داشتند، ناپدید شده اند. در دوران حذف و خصوصی سازی فزاینده، مداخلات محدود هر وزارتخانه زیر چتر توانمندسازی گردآوری شده اند. سیاست توسعه روستایی هند اهداف خود را امحای فقر و توانمندسازی توصیف می کند و ادعا می کند که این امور از طریق استراتژیهایی همچون گروههای همیار و تقویت حکومتهای محلی، یعنی مکانهای دوگانه رویداد «توانمندسازی زنان»، محقق می شوند. نمونه بهتری از «کوچک شدن» استراتژی توانمندسازی، پروژه توانمندسازی زنان در اداره آموزش است:

از آنجا که توانمندسازی زنان عمیقا در گروی توانمندسازی اقتصادی آنان است... هدف اصلی پروژه توانمندسازی زنان، سازماندهی زنان در گروههای کارآمد همیار است ۶.

در فضای سیاسی هم رویه نگران کننده ای به چشم می خورد که در آن ایده توانمندسازی تحریف شده و بوسیله چارچوبهای ایدئولوژیک بنیادگرایی مذهبی مصادره می شود، چارچوبهایی که در سیاست هند عمیقا تثبیت شده اند: جایگاه زنان در بعضی از گروههای اقلیتی خاص و نیاز آنها به «توانمندسازی» ( به اشکال بومی اش)- و در مقابل برساخت زن هندو به عنوان موجودی تحصیلکرده، برابر و توانمند شده- یکی از اجزای اصلی پروژه سیاسی و ایدئولوژیک هندوها بود. با این وجود هندوها تمایلی به صحبت درمورد ناتوانی و انقیاد ملیونها زن به دلیل گسترش رسوم منطقه ای و متعلق به طبقه بالای کاست هندو- مانند جهیزیه یا سقط جنینهای مونث- ندارند(Hassan 1998; and Sarkar 1998).

یک مرثیه

بعد از سال ۲۰۰۰، واژه «توانمندسازی» که زمانی در همه جا حاضر بود، عملا از گفتمان توسعه- و به تبع آن بستر برابری جنسیتی- در هند ناپدید شد، بجز در چند مورد معدود در سیاستهای دولت۷. من دلیل این امر را چند گرایشی می دانم که در اواخر دهه ۱۹۹۰ آغاز شد: نفوذ بیش از پیش مدل اعتبارات خرد و گروههای همیار به عنوان جایگزین فرآیندهای جامع توانمندسازی در سالهای اول فعالیتهای فمینیستی؛ کنار گذاشته شدن توانمندسازی بوسیله «رویکرد مبتنی بر حقوق» که از خلال انتقادها و مخالفتها با استراتژی های نئولیبرالی تقلیل گرایانه و ابزاری برای دستیابی به توسعه اقتصادی و عدالت اجتماعی ظهور یافت؛ و رویکرد مدیریتی «نتیجه-محور» که تعداد زیادی از برنامه های کمکهای توسعه ای و حامیان مالی، آن را به کار گرفتند، حتی آنهایی که سرسختانه با استراتژیهای دستیابی سریع به اهداف مخالفت ورزیده بودند.

در حالیکه سازمانهای حامی مالی (جز استثناهای اندکی) با سرعت هر چه تمامتر توانمندسازی را به عنوان متدولوژی ای که دیگر مد روز نبود دور می انداختند و با شور و شوق برنامه های اعتبارات خرد گسترده را به عنوان سریع ترین راه برای توانمندسازی زنان ( و توسعه اقتصادی در کل!) به کار می گرفتند، مفهوم و اقدام فمینیستی توانمندسازی بدون هیچ مراسم تشییعی به خاک سپرده شد. فعالان و جنبشهای بومی محلی فهمیدند که دیگر نمی توانند با استفاده از زبان و استراتژیهای توانمندسازی کمک مالی جمع آوری کنند و باید آن را در چارچوب یا رتوریکی مد روز (مسائلی مانند حقوق، اعتبارات خرد، شفافیت، پاسخگوئی و غیره) مخفی کنند. بعضی از حامیان مالی منابع خود را از رویکردهای گسترده تر توانمندسازی خارج کردند، چرا که آنها نتایج «قابل شمارش» نداشتند و/یا با سرعت کافی به پیش نمی رفتند.

از آنجا که فرآیند توانمندسازی- و آثار و نتایج آن- بوسیله منافع و شرایط افراد مشارکت کننده در آن تعیین می شود و به همین خاطر تعیین نتایج آن نسبتا غیر قابل پیش بینی است، این رویکرد به قدر کافی «نتیجه-محور» نیست، موضوعی که اخیرا در بودجه های توسعه به اولویتی مهم تبدیل شده است. در نهادهای توسعه ای، رویکرد «مبتنی بر حقوق» ( هر چند که توانمندسازی هم چیزی جز احقاق حقوق نیست!) محبوبیت بیشتری دارد، چون مداخلات مبتنی بر حقوق – دستیابی بهتر و بیشتر به غرامت، به اهداف توسعه ای هزاره، به قوانین جدید- کمّی ترند. اما این رویکردها اغلب عاملیت را به دست واسطه های حرفه ای (وکلا، فعالان سازمانهای غیردولتی، متخصصان سیاست گذاری) می سپارند و از زنان و جماعات حاشیه ای دور می کنند. همچنین آنها بیشتر بر ساختارها و برابری رسمی متمرکزند تا نهادهای غیررسمی و سیستمهای فرهنگی ای که فرایندهای قدیمی توانمندسازی سعی در تغییرشان داشتند (هر چند که همیشه هم در این کار موفق نبودند).

در این میان، و در هماهنگی با غلبه موذیانه ایدئولوژی نئولیبرال و هسته مصرف گرایانه آن، ما شاهد تغییر مکان توانمندسازی به بیرون از قلمروی تغییرات اجتماعی و سیستماتیک و به درون حیطه فردی و شخصی هستیم- از نامی که ناظر بر قدرت اجتماعی بود به فعلی که نشانه قدرت فردی است: « خودتان را توانمند کنید»، این متنی بود که پارسال روی تابلوی تبلیغاتی بزرگی برای استخدام در یک شرکت فناوری اطلاعات در بنگلور، شهر من، نقش بسته بود. به شکلی استهزاآمیز، نفوذ این مفهوم به دنیای مدیریت کسب و کار بازتاب دهنده اصولی است که باعث ورود آن به دنیای تغییرات اجتماعی شد: کاهش سلسله مراتب، مرکزیت زدائی، قدرت تصمیم گیری بیشتر و استقلال عمل مدیران - که همه برای دستیابی به کارآمدی و قابلیت رقابت در دوران شرکتهای جهانی اهمیت دارند (Morris and Willocks 1995; Cook and Macaulay 1996). اما این حرکت به بیرون از مبارزات اجتماعی و به درون اقدامات مدیریتی بسیار ناراحت کننده است: آیا خیر اجتماعی اینها یکسان است: توانمندسازی مدیر محلی یک شرکت چندملیتی، مبارزات زنان فقیر دالیت- که من با آنها کار کرده ام تا حق خود برای سوزاندن مردگانشان در مکانهای مشابه با طبقات بالا و نشستن فرزندانشان سر یک کلاس با همکلاسی های هندویشان را مطالبه کنند، یا تلاشهای زنان محلی برای بازپس گیری حقوق سنتی خود برای ایجاد جنگل یا کارزارهای ساکنان پیاده رو برای تضمین حق سکونت خود در متروهای در حال افزایش هند؟ آیا این زنان تجربه خود را برابر تجربه مدیری می دانند که از او خواسته شده در عصر آخرین روز کاری هفته مراسمی را برگزار کند تا «جایزه ای ابلهانه به بهترین مورد توانمندسازی، به توانمندترین فرد در آن روز» اهدا کند؟ (Morris and Willcocks 1995:77 به نقل از Gaventa 2002).

پی نوشت

من این مقاله را یک روایت تجربی نامیده ام، چون نمی خواستم تظاهر کنم تحلیلی کامل و دقیق از واژه مد روز «توانمندسازی» ارائه می دهم و البته به دلیل اینکه من بدون ذره ای پشیمانی، مدافع مفاهیم و اقدامات قدرتمندانه و تحول خواهانه ای بوده ام که این مفهوم در اوج جنبشهای فمینیستی بومی در هند معرف آنها بود. اما امروز، یک سوال ساده از خودم می پرسم: اگر این واژه و ایده مستتر در آن بوسیله سیاست پوپولیستی و ایدئولوژیهای بنیادگرایانه و نئوکان و مدیریت کسب و کار مصادره و بازتعریف شده، بوسیله اعتبارات خرد و مبلغان دادن سهمیه به زنان تقلیل یافته و در موارد دیگر از همه نشانه های قدرت و سیاست عاری گردیده، آیا باز هم ارزش بازپس گیری دارد؟ این فرآیندها نشانگر ابهام و عدم دقت سیاسی ای هستند که منتقدان توانمندسازی همواره بر آن تاکید می کردند. آنها همچنین به ما هشدار می دهند که تخریب روشهای سیاسی قدرتمندی که حاشیه نشینها را سازماندهی می کنند همواره با مصادره و تحریف زبانی آغاز می شود.

آشکار است که ما برای تعیین دیدگاه و استراتژی های خود برای ایجاد تحول در سطوح محلی، ملی یا جهانی باید زبانی تازه ایجاد کنیم. من قصد دارم اینکار را نه با خواندن دوباره فوکو یا گرامشی که با گوش کردن به ندای زنان فقیر و جنبشهای آنان، با گوش کردن به ارزشها، اصول، تبیین ها و اقدامات آنها و با تلاش برای شنیدن اینکه چگونه جستجویشان برای عدالت را شکل می دهند، انجام دهم. فکر می کنم از این طریق نه تنها یک گفتمان تازه، که مفاهیم و استراتژیهایی جدید بوجود می آیند که هنوز جایی در تخیلات سیاسی یا فلسفی ما ندارند.


۱ - من عمیقا وامدار کار استادانه جان گاونتا (۲۰۰۲) در زمینه مرور ریشه ها، معنای و کاربردهای توانمندسازی هستم.

۲ - چندین بخش از این مقاله از مطلب زیر وام گرفته شده است،

’Women’s empowerment in 21st century India - changing meanings, contexts and strategies’, in Shiva Kumar and Rajani Ved (eds.), The Wellbeing of India’s Population, forthcoming.

۳ - Sangh و Samooh لغات بومی برای جمعها یا سازمانهای غیررسمی هستند.

۴ - ساختار حکمومتهای محلی در سطح روستا و بخش، مبتنی بر واحدهای هندی پیشااستعماری ای از حکومت بر خویش هستند که در بعضی از بخشهای این کشور وجود داشته اند.

۵ - بخش توسعه روستایی در لینک زیر را ببینید:

’Rural Development’ in http://india.gov.in/sectors/ruraldevl.php, retrieved 6 Febru ary 2006.

۶ - نگاه کنید به

http://india.gov.in/outerwin.htm?id=http://education.nic.in/ (retrieved 6 February 2006)

۷ - برنامه توسعه زنان در راجستان و برنامه ماهیلا ساماخیا در چندین ایالت از کشور از اولین نمونه های این موضوع هستند.

منابع:

ASPBAE/FAO (1993) Women’s Empowerment in South Asia: Concepts and Practices, New Delhi: ASPBAE (Asia South Pacific Bureau of Adult Education).
Batliwala, Srilatha (2007) ’When rights go wrong’, Seminar 569: 89-94. Burra, Neera, Joy Deshmukh-Ranadive, and K. Murthy, Ranjani (eds.) (2005) Micro-Credit, Poverty and Empowerment: Linking the Triad, New Delhi: Sage.
Cook, Sarah and Steve Macaulay (1996) Perfect Empowerment: All you need to get it right first time, Arrow: London, quoted in Gaventa 2002.
Cornwall, Andrea, and Anne Marie Goetz (2005) ’Democratizing democracy: feminist perspectives’, Democratization 12(5): 783-800.
Fernando, Jude L. (2006) Microfinance: Perils and Prospects, London: Routledge.
Gaventa, John (2002) ’Empowerment: A Briefing Note’, unpublished monograph, Brighton: Institute of Development Studies.
Government of India, Ministry of Human Resource Development, Dept of Education, 2006, http:// india.gov.in/outerwin.htm?id=http://education.nic.in/, retrieved February 2006.
Hassan, Zoya (1998) ’Gender politics, legal reform, and the Muslim community in India’, in Patricia Jeffery and Amrita Basu (eds.), Appropriating Gender: Women’s Agency, the State, and Politicized Reli gion in South Asia, London: Routledge.
Kabeer, Naila (1994) Reversed Realities - Gender Hierarchies in Development Thought, London: Verso. 564 Development in Practice, Volume 17, Numbers 4-5, August 2007
Kumar, Radha (1993) The History of Doing - An Illustrated Account of Movements for Women’s Rights and Feminism in India, 1800-1990, New Delhi: Kali for Women.
Morris, Steve and Graham Willcocks (1995) Successful Empowerment in a Week, London: Hodder & Stoughton for the Institute of Management.
Sarkar, Tanika (1998) ’Woman, community and nation - a historical trajectory for Hindu identity poli ties’, in Patricia Jeffery and Amrita Basu (eds.), Appropriating Gender: Women’s Agency, the State, and Politicized Religion in South Asia, London: Routledge.
United Nations (1995) ’Beijing Platform for Action’, Annexe 1, para 7, www.un.org/esa/gopher-data/ conf/fwcw/off/a-20.en/, retrieved 12 February 2006. T