سکسوالیته و سیاست‌ های جنسی: تضادها و مناقشات برای زنان امروز در خاورمیانه

نویسنده : اولین عکاد

مترجم : نفيسه آزاد

اولین عکاد، در بیروت به دنیا آمده و نویسنده، شاعر، خواننده و آهنگساز است. استاد بازنشسته ادبیات تطبیقی فرانسه و عربی و مطالعات افریقایی و فمینیست دانشگاه ایلی نویز امریکا و نیز دانشگاه امریکایی لبنان در بیروت است. او نویسنده تعداد زیادی کتاب، پژوهش و داستان به زبان انگلیسی و فرانسوی است که به زبان های دیگری نیز ترجمه شده است. عکاد در این مقاله که در کتاب زنان و سکسوالیه در کشورهای مسلمان در سال ۲۰۰۴ منتشر شده است، نشان می دهد که سکسوالیته برای مشکلات سیاسی و اجتماعی در خاورمیانه، موضوعی بسیار کانونی ‌تر از چیزی است که پیش از این پنداشته می ‌شد و تنها در صورتی که انقلابی جنسی در دل یک انقلاب سیاسی جای گیرد تغییر واقعی در نسبت ‌های اجتماعی روی خواهد داد.

به نظر می‌ رسد در سکسوالیته نیروی بالقوه انقلابی قدرتمندی وجود دارد که زنان و مردان سیاست‌ مدار از آن می‌ترسند و به همین دلیل ترجیح می ‌دهند اهمیت آن را با این استدلال که این موضوع را که به اندازه‌ عوامل دیگری چون مولفه‌ های سیاسی و اقتصادی مانند نابرابری طبقاتی، گرسنگی، فقر و نبود فرصت ‌های شغلی، به سادگی تولید کنندگان اصلی انقلاب شناخته می‌شوند، نادیده بگیرند. در این مقاله تلاش می‌کنم در مورد این بحث کنم که سکسوالیته برای مشکلات سیاسی و اجتماعی در خاورمیانه، موضوعی بسیار کانونی ‌تر از چیزی است که قبل از این پنداشته می ‌شد و تنها در صورتی که انقلابی جنسی در دل یک انقلاب سیاسی جای گیرد تغییر واقعی در نسبت ‌های اجتماعی روی خواهد داد.

وقتی می ‌گویم انقلاب جنسی، منظورم در واقع این است که زندگی یک نفر در سطحِ همان زندگی فردی یعنی گرایش‌ ها در مورد همسر، خانواده و سکسوالیته دچار تحول شود. به ‌ویژه در مناسبات سنتی تسلط و تبعیت که در روابط بین‌ فردی به ویژه در حوزه‌ سکسوالیته نفوذ کرده است (مانند کشمکش‌های قدرت،حسادت و مالکیت) باید متحول شود.

تغییر در سطح خانوادگی و صمیمیت جنسی بسیار بنیادین است. لازم است تبادل عشق، مهربانی، سهم مساوی و به رسمیت شناخته شدن یکدیگر را گسترش دهیم. این گسترش، بستر استوار‌تر و مطمئن‌تری برای تغییر در دیگر سپهرهای زندگی نظیر سپهر سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، مذهبی و ملی ایجاد خواهد کرد. منظور من اینجا از انقلاب سیاسی، انقلابی است که قدرت برانگیزاننده‌ هر فرد برای شرکت در آن اساسا ملی ‌گرایی است. من استدلال خواهم کرد که اگر احزاب سیاسی متفاوت و متعددی که تلاش می ‌کنند تا هر کدام قطعه‌ای از لبنان را تحت تسلط خود داشته باشند تصمیم می ‌گرفتند متحد شوند و به کشور به عنوان موجودیتی نه برای تصرف و استفاده که برای دوست داشتن و محترم شمردن نگاه کنند، بسیاری از خشونت‌ های داخلی، ویرانی ‌ها و نزاع ‌های داخلی کم کم فروکش می‌کرد و ما می ‌توانستیم بسیار مثبت ‌تر از امروز برای رسیدن به راه حل کار کنیم. در این معنا ملی‌ گرایی – به معنای باور و عشق به یک سرزمین- ضروری به نظر می ‌رسد.

در خاورمیانه، ملی ‌گرایی و فمینیسم هیچگاه به خوبی درهم آمیخته نشده‌ اند. از زنان در مناقشات آزادی ملی در الجزایر، ایران و فلسطین بهره گرفته شده است و به محض به دست آمدن «استقلال» آنها را دوباره به آشپزخانه‌ هایشان فرستاده ‌اند. به آن دسته از افراد که معتقدند در هم آمیختن این دو به گونه‌ای مدینه فاضله است باید بگویم که اول از همه از آنجا که سکسوالیته هرگز به عنوان کانون مشکلات در خاورمیانه، مفهوم ‌سازی نشده است، این موضوع تا به حال امتحان نشده است. دوم اینکه اگر تحلیل ‌های مبتنی بر سکسوالیته و نسبت ‌های جنسی حقیقتا در مجادلات انقلابی در لبنان گنجانده شده بود، ملی‌ گرایی قادر بود به استراتژی بادوام‌ تر و رو به رشدتری تبدیل شود.

در بسیاری از بحث‌ های فمینیستی مطرح در جهان سوم، سکسوالیته و ستمی که در حریم خصوصی بر زنان اعمال می‌شود، به موضوعات رده‌ دوم تبدیل می ‌شوند. زمانی‌که سکسوالیته و/ یا تسلط مردان به عنوان یک عامل بسیار پر اهمیت مطرح می‌ شود، مناقشات بر سر اعتبار مارکسیسم در برابر فمینیسم، برابری اقتصادی در مقابل برابری جنسی، انقلاب ملی در برابر حقوق زنان دوباره به میدان می ‌آیند، گویی که این مفاهیم قرار است با یکدیگر متضاد باشند یا گویی زیست یکی به معنای مرگ دیگری است. برای مثال، در کنفرانس «تفاوت‌های مشترک: زنان جهان سوم و چشم‌ اندازهای فمینیسم» (دانشگاه ایلینویز، آوریل ۱۹۸۳)، مناقشه‌ ای بزرگ میان زنانی که تصور می‌ کردند تسلط مردان و سکسوالیته باید در کانون مباحث باشد و زنانی که این مرکزیت را به طبقه و امپریالیسم می ‌دادند، درگرفت. بیشتر زنان مارکسیست که از جانب کلیه‌ زنان جهان سوم صحبت می‌کردند، بر این اعتقاد بودند که موضوعات اقتصادی – مانند غذا و سرپناه- از مسائل جنسی با اختلاف بسیار زیادی اهمیت بیشتری دارد. آنها زنان لزبین آمریکایی حاضر در کنفرانس را متهم به تأکید بیش از اندازه بر مسائل جنسی به خصوص لزبینیسم می‌کردند. تا جایی که من به بحث آنها گوش دادم به نظرم بحث ‌هایی بسیار «پدرسالارانه» آمدند و حتی از جهاتی «بی‌ربط»: اول به این دلیل که مسائل جنسی در هر فرهنگی یکی از نیازهای اساسی و ابتدایی -مانند غذا و جای خواب- هستند و دوم به این دلیل که هیچ اشاره‌ای به نیازهای روحی و روانی به عشق، محبت و مهربانی و صمیمت مرتبط با سکسوالیته ای که در هر فرهنگ و میان هر دسته و گروهی از مردم وجود دارد و به رسمیت شناخته می ‌شود، در مباحث آنها نبود.این ادعا که زنان بسیاری به دلیل فشارهای اقتصادی بدون احساس این نیازها زندگی می ‌کنند نه تنها دلیلی بسیار غیرمنصفانه است، بلکه این تنها کاری است که از عهده‌ عده‌ای روشنفکر برمی ‌آید! و سوم اینکه من با توجه به پژوهش ‌ها و تحلیل ‌هایی که انجام داده ام بر این باورم که سکسوالیته و جامعه ‌پذیری جنس محور ارتباط و پیوند قوی با مناقشات ملی و جنگ ادامه‌ دار در لبنان دارد.

من در پنج سال گذشته، پژوهش ‌های دامنه ‌داری را در خاورمیانه انجام داده ام، با زنان بسیاری در مناطق شهری و روستایی در مورد مسائل جنسی‌ شان، ارتباطشان با مردان (شوهران، برادران، پسران)، ارتباطشان با دیگر زنان و شرایط اجتماعی زندگیشان انجام داده ام. همچنین در کنفرانسی با عنوان «چه فمینیسمی برای مغرب» شرکت کردم که به مسائل فمینیسم، ملی ‌گرایی، مسائل محیطی و سکسوالیته می ‌پرداخت و در سال ۱۹۸۵ در تونس برگزار شد، همچنین یک واحد درسی با موضوع نقش زنان عرب در دانشگاه بیروت و در سال ۱۹۸۵ زمانی‌ که لبنان – مانند سال ‌های گذشته- در حال جنگ بود، ارائه کردم. تحقیقاتم، تدریس‌ ها و بحث‌ هایی که داشتم و تأمل خودم در مورد این مسائل کمک کرده ‌اند تا دیدگاهم در مورد نقش فمینیسم در مناقشات ملی و مرکزیت سکسوالیته برای ارتباطات سیاسی و اجتماعی همه‌ گروه ‌های مردم شفاف‌ تر شود. در این مقاله، مایلم اهمیت سکسوالیته و ارتباطات جنسی را برای زندگی زنان جهان سوم مطرح کرده و مرکزیت سکسوالیته و تسلط مردان را در مناقشات سیاسی و اجتماعی خاورمیانه ترسیم کنم.

اول از همه، برخلاف آنچه روشنفکران و سیاستمداران زن و مرد در ایالات متحده و یا خاورمیانه می‌گویند، مصاحبه ‌های من با زنان روستایی و شهری مشخص می ‌کند که سکسوالیته بیشترین دغدغه‌ زنان است. در واقع ، این زنان که اغلب در مورد موضوعاتی نظیر رابطه‌ جنسی، عشق، و ارتباط با همسران و خانواده ‌ها یا هرکسی صحبت می ‌کنند -برخلاف چیزی که برخی روشنفکران در این باره وانمود می ‌کنند- از نیازمندترین طبقات هستند و بیشتر از همه نیاز به تغییر را در این حوزه ‌های زندگی خود احساس می‌کنند. شاید به این دلیل که آنها نیازهای خود را در داخل چار‌چوب ‌های مردسالارانه‌ اندیشه هایی نظیر مارکسیسم، ناسیونالیسم و سرمایه‌ داری تحلیل نمی ‌کنند و بنابراین می ‌توانند تا این اندازه از آن صحبت کنند. برای مثال در اوران در الجزایر (۱۹۸۴)، من با گروهی از دخترانی که در هتل محل اقامتم بودند مصاحبه کردم. شوهران بسیاری از آنها که ازدواج کرده بودند، همسرانی چند زنه داشتند و اغلب آنها ناچار بودند برای بیرون آمدن از خانه حجاب را رعایت کنند. بسیاری از آنها بسیار از این دو سنت -حجاب و چندهمسری- خشمگین و آرزومند شرایط بهتری برای دخترانشان بودند. به همین ترتیب، در ۱۹۷۸، از چند بیمارستان در امارات متحده‌ عربی دیدار کردم و مصاحبه ‌هایی با زنانی که در محیط ‌های دور از دسترس و بادیه ‌ها زندگی می‌ کنند، انجام دادم. آنها هم نسبت به شرایط زندگی خود بسیار خشمگین بودند از اینکه باید هر سال کودکی به دنیا بیاورند و یا با طرد مواجه شوند و یا قبول کنند که شوهرانشان زنان جوان تری را به همسری برگزیند و اجبارشان در پوشیدن برقع که در هوای گرم منطقه رَدی بنفش از تعریق روی صورتشان باقی می‌ گذاشت.

دوم اینکه برایم روشن است که پیمودن راهی که متفکران و روشنفکران سیاسی در تعامل با سکسوالیته -دست کم در سمینارهایی که من شرکت داشته ‌ام، موضوعات دیگری در مرکز توجهات هستند که کسی تمایل پرداختن به این موضوعات را ندارد- برگزیده‌ اند، راهی خطاست. در کنفرانس «چه فمینیسمی برای مغرب» در ۱۹۸۵ و در کلوب طاهر در تونس و در کنفرانس «تفاوت‌های مشترک» در ایلینویز، موضوع سکسوالیته با همه‌ شاخه‌هایش زنان را به دو دسته تقسیم کرد و تنش زیادی در فضای کنفرانس به وجود آورد. در تونس زنانی که قصد داشتند در مورد سکسوالیته صحبت کنند توسط جمع کثیری از زنان فمینیست دیگر طرد شدند. زنانی که بسیار باز و صریح قصد داشتند در مورد موضوع صحبت کنند تصمیم گرفتند که کنفرانس را ترک کنند چرا که احساس می‌ کردند نه تنها درک نشده‌ و دچار سوء برداشت شده‌ اند بلکه احساس می ‌کردند که حتی جنبش زنان نیز آنها را طرد می ‌کند. زمانی ‌که مصاحبه ‌هایم را می گرفتم زنان وقتی می‌ خواستند در مورد مسائل جنسی خود حرف بزنند از من می‌خواستند که ضبط را خاموش کنم و یا تجربه ‌های روابط نزدیک و جنسی خود را در حالی ‌که اشک می ‌ریختند برایم تعریف می ‌کردند. به آنها گوش می ‌دادم و با آنها حرف می ‌زدم و از آنها می پرسیدم که چرا به خاطر آوردن و گفتن از تجربیات گذشته‌ زندگی مرتبط با سکسوالیته باید این‌ همه دردناک باشد و در عین حال این همه مقاومت و انکار در برابر تحلیل سیاسی سکسوالیته برای چیست؟ در کنفرانس ایلینویز، زنان به همین روش در مورد مسائل مربوط به سکسوالیته و جایگاه آن در زندگی زنان جهان سوم، وحشیانه به یکدیگر حمله کردند.

یکی از شرکت کنندگان در کنفرانس در تونس تحلیل‌ هایی آماده کرده بود در مورد اینکه چرا سکسوالیته مشکل کانونی زنان عرب است و اینکه چرا از جانب زنان سیاستمدار به رسمیت شناخته نمی ‌شود. متأسفانه، به دلیل تحلیل ‌هایش و اینکه خواسته بود در چنان محیطی از این موضوعات حرف بزند، احساس کرد که باید کشورش را ترک کند. زمانی ‌که برای او نوشتم و از او پرسیدم که آیا می ‌توانم در کار خودم از او نام ببرم و یا ترجیح می ‌دهد در گمنامی بماند، به من جواب داد: « خواهش می‌ کنم مرا از این گمنامی که بر من سنگینی می ‌کند و آهسته آهسته مرا می‌ کُشد بیرون بیاور، اما من چه نامی باید برای خودم برگزینم؟ الهام بنت میلاد-نام پدرم؟ الهام بوسیو- نام مادرم؟ یا الهام بن قظیفه- نام همسرم؟ یا تنها اسم کوچکم که هرگز کافی نیست؟ چه کسی می‌ تواند این مشکل را حل کند؟» الهام در کنفرانس سخنرانی خود را با این بحث شروع کرد که چرا تصمیم گرفته است سکوتش را برغم شرایط سخت برای رها شدن از شر خودسانسوری (زمانی که در تونس بودم فهمیدم این لغت بسیار معنادار است و خود قاتل بسیاری خلاقیت‌ها و آزادی‌ها در زنان است که من هم بسیار به آن نزدیک شده بودم) بشکند؟ در نهایت الهام گفت که دیگر دشمن خودش نخواهد بود.

او معتقد بود که سکوت فمینیست‌ های تونسی حول و حوش سه حوزه است: ۱) بدن زنانه ۲) روابط شخصی و خصوصی زنان ۳) هویت جنسی. مهر سکوت بر حوزه‌ هایی چون عادت ماهیانه، بکارت، خودارضایی، لذت جنسی به شکل عام، سقط جنین، زایمان و بدن زنان به عنوان یک کلیت سایه سنگینی بر جامعه انداخته است. او شعری را که به هر دو زبان عربی و فرانسه در مورد عادت ماهانه خودش نوشته بود با این هدف که نشان بدهد سخن گفتن به زبان عربی در این مورد تا چه اندازه می‌تواند سخت ‌تر از زبان فرانسه باشد، خواند. پاراگرافی که در ادامه می‌آید می ‌تواند محتوای تحلیل او را تا حدی نشان دهد: 
«افسانه‌ بکارت، افسانه‌ای ابلهانه است. تشریفاتی در درد و رنج برگزار می ‌شود. مانند این است که حبابی سبز باید ترکانده شود و زنان برای این حباب، برای این خالی، برای این حفره باید عقب نگه داشته شوند، باید از بدن خود احساس شرم، اشمئزاز داشته باشند و از رابطه‌ی جنسی هراسان باشند...»

اولین لذت جنسی که بچه‌ ها درک می‌ کنند خودارضایی است. در برخی خانواده ‌ها، خودارضایی «عمل شیطان» خوانده می ‌شود . ما در موقعیتی زندگی می ‌کنیم که در آن بدن به لحاظ اخلاقی رها شده است [بدن موضوعی غیر اخلاقی است]. در چنین بستری، چطور می ‌توانیم انتظار داشته باشیم که کسی بدن کس دیگری را دوست بدارد؟ چطور یاد بگیریم که مطلوبِ تنِ دیگری را بفهمیم؟ و حتی مهم تر از این، چطور یاد بگیریم که آرزوهای تنمان را بدانیم؟ چطور لذت جنسی –که برای مدتی طولانی ممنوع بوده است- تنها به دلیل اینکه ساختاری آن را بر اساس حق داشتن شریک جنسی مجاز دانسته است، در زندگی ما راه می ‌یابد؟ کودکان لذت جنسی را همراه با احساس جُرم تجربه می ‌کنند. بدن، به جای آنکه موضوع لذت باشد، تبدیل به دشمنی می ‌شود که آسیب ‌زاست... چطور تنی که هرگز نیاموخته عشق بورزد یا سخن بگوید، قادر است یک رابطه‌ جنسی هارمونیک و زیبا را بیافریند.

سکوت نه تنها در مورد موضوع تن زنانه بلکه در مسائلی بسیار عام ‌تر، هر موضوعی که ربطی به روابط نزدیک آدم‌ ها داشته باشد- که مدام میان رویا و واقعیت، میان عشق و نفرت در تغییرند- غالب می‌ شود. چرا اشک ‌هایم جاری می‌شود وقتی همسایه‌ ام کتک می‌خورد؟ چرا من شخصا احساس تحقیر شدن می‌کنم؟ دردی که او در زندگی شخصی‌اش تجربه می‌کند مرا به دلایل مختلفی متأثر می‌کند. زندگی چنین زنی مانند آینه‌ای است که تصویر زندگی خودم را به شکلی اغراق شده به من نشان می ‌دهد. به دست آوردن احترام دیگران موضوعی است که زنان پیوسته با آن درگیرند. بردگی یک زن دیگر محدودیتی است برای شکفته شدنِ من...اما فراتر از همه‌ اینها، زندگی او مرا به یاد رنج زندگی زنی دیگر می‌ اندازد که برای مدتی طولانی شاهد آن بودم – زندگی مادرم...»

الهام در این مورد هم صحبت کرد که چرا وقتی یکی از زنان می‌ خواهد در مورد سکسوالیته سخن بگوید، دیگران روی برمی‌ گردانند. من این موضوع را به‌ خصوص با کار خودم مرتبط می ‌دانم چرا که با پاسخ‌ های مشابهی از متفکران فمینیست در این باره روبرو شده‌ ام. ترس و خودسانسوری دو عامل کلیدی هستند که زنان را از وارد شدن و تعمق در این حوزه باز می ‌دارند. موضوع سکسوالیته به خانه و زندگی شخصی فرد بسیار نزدیک است. در این کنفرانس، زمانی ‌که این موضوع باز شد، زنان شروع به شایعه ‌سازی در مورد همدیگر و تجربیات و زندگی جنسی یکدیگر کردند و بدین ترتیب این موضوع به سرعت منبع تنش و احساس ناراحتی شد. آن‌ طور که الهام می‌گوید:

«زنان از بیان تجربیات خود به انحاء مختلف بیزارند... فمینیسم و شایعه‌ ساختن چیزهای متضادی هستند. اما متاسفانه، این ‌طور نیست. من خودم در سال ‌های پیشین زمانی که شروع به صحبت کردن در مورد «زنانگی و باروری» کردم، هدف این شایعه ‌پردازی ‌ها بوده‌ام . آنها مرا فاحشه، لزبین، دزد شوهران و مایه‌ رسوایی خواندند و مرا متهم کردند. چرا که من «مادری» را زیر سوال برده بودم! می‌ خواهم تاکید کنم که چطور همه این اتهامات با سکسوالیته در ارتباط هستند.

در حالی‌ که هدف کسی که شایعه ‌پردازی می کند کم کردن بار موضوعی است که دردسر محسوب می‌شود و باعث می‌شود که شخص بیشتر احساس امنیت کند، در عین حال بیانگر اضطراب نیز هست و احساس مجرم بودن شخصِ شایعه‌ ساز را از میان می ‌برد. جدا از تلاش برای سرکوب دیگری، ماجرا از این قرار است که خود شخص قادر نیست خود را رها کند، شایعه ‌پردازی دو پیامد مهم دارد: ۱) باعث می‌شود زنی که شایعات را درست می‌کند، سرشار از آرزو نشود و بنابراین نتواند خود را عمیقا بشناسد ۲) شایعه زندگی زنی را که سوژه‌ آن است خراب می‌کند به‌خصوص زمانی ‌که کسی به آن موردی منفی یا احساسی منفی اضافه می‌کند – کم و بیش پراکنده- و آن را تبدیل به ماجرایی خطرناک برای جامعه، برای مادران و ... می‌کند.
شایعه ‌پردازی و دشمنی میان زنان، پیروان نظریه‌ عشق بی قید و شرط میان زنان را ناراحت می‌کند. اما اعتراض آنها در نهایت تعریفی بیشتر از هم‌جنس ‌گرایی و یا حتی تبلیغ هم‌جنس ‌گرایی نمی‌یابد. این تعابیر بسیار ویرانگر است. نقطه‌ای است که بازگشت ناپذیر می ‌نماید. مسیری که جامعه نمی ‌تواند آن را ببخشد. در سطح فردی و شخصی، بازگشت به رابطه‌ عاشقانه با مادر ، بسیار مخاطره‌ آمیز خواهد بود. هم‌جنس‌ خواهی نیز توسط جامعه ممنوع خواهد شد چرا که بنیان ‌های مهندسی اجتماعی را می‌ لرزاند. نه تنها به دلیل اینکه زاد و ولد در آن نیست- و بقاء جامعه را با خطر مواجه می ‌کند - بلکه بنیان ‌های سرمایه ‌داری را نیز به عنوان نظامی که زاد و ولد درآن بسیار پرارزش است، خواهد لرزاند. بالاتر از همه‌ این ها، به دلیل اینکه لذت خالص را به رسمیت می ‌شناسد، مفهومی است که به دلیل جوهره‌ آنارشیستی آن مشکوک به نظر می ‌رسد. آیا به همین دلیل نیست که مفهوم فرد و فردگرایی در جهان سوم از طریق نظام بسیار سرکوبگری از وظایف [جنسیتی]، بسیار مغشوش شده است؟
موضوع دیگری که علاقمندم به آن بپردازم حسادت در زمینه‌ عشق است. زنی که به او حسادت می ‌ورزیم، کسی است که گمان می‌ کنیم چیزی را از ما دزدیده است، هما‌ن‌طور که مادر عمق وجود و بدنمان را از ما دزدید. هرچه نظامی که شخص در آن زندگی می‌ کند بیشتر سرکوبگر باشد، فرد با رضایت کمتری در آن زندگی می ‌کند و حسادت بیشتری نیز ابراز خواهد کرد. در چنین بستری، در صورتی که عشق و لذت به اشتراک گذاشته شوند، تهدید به حساب می‌آیند. زمانی که کسی [عشقی] به کس دیگری می‌دهد، زن سوم احساس می‌کند چیزی را که الزاما به او متعلق بوده از دست داده است. همچنین حسادت زمانی بیشتر می‌شود، که کسی که به او حسادت می ‌ورزیم تعادل عشق و تحسین ‌شدگی ما را بر هم می‌ زند...حسادت بیان بی ‌واسطه‌ نبود اعتماد به نفس است... می‌شود فهمید که چرا روشنفکران و متفکران در این زمینه سکوت اختیار کرده‌اند: تحلیل‌ و دلیل و برهان شخص را در مقابل حسادت حمایت نمی کنند...

موضوع ارتباطات شخصی زنان بار معنایی [منفی] یافته است. این موضوع، ناراحتی را که در ارتباط خود با بعضی زنان حاضر در کنفرانس داشتم برایم آشکار کرد. به دلیل اینکه من موضوعات مرتبط به سکسوالیته را به جنگ ارتباط می‌ دادم، هدف شایعات برخی از زنان گروه قرار گرفتم. گویی که موضوعاتی که من به آنها می‌ پرداختم از اهمیت کمتری برخوردار هستند و یا به کل مشکوک هستند. متهم شدم به اینکه مامور سیا هستم یا در برگزاری مجالس عیاشی مشارکت دارم و اینکه دوست پسرها را می ‌دزدم! سخنرانی الهام باعث شد کمتر احساس تنهایی داشته باشم و برخی مشکلاتی را که در مقابله با زنانی که در مسائل ناسیونالیستی و هم‌زمان فمینیستی و آزادی جنسی کار می ‌کنند، توضیح دهم.

سخنرانی الهام به دلایل بسیاری ارزش توجه کردن داشت. مهم است به این موضوع توجه داشته باشیم که هیچ بحثی بر سر موضوعاتی که الهام در سخنرانی خود مطرح کرد درنگرفت و به جای دقت به مسائلی که او مطرح می‌ کرد گفتگوها حول زبان و ناسیونالیسم عربی بود. سکسوالیته به ندرت مورد گفتگو قرار گرفت، حال آنکه نام کنفرانس «چه فمینیسمی برای مغرب» بود و قرار هم بر این بود که تمرکز اصلی بحث‌ها حول این موضوع باشد. تنها یک زن دیگر ، رویکرد صریح و شخصی خود را عنوان کرد و روایت شخصی خود را می ‌گفت که چه‌ چیزی او را به سوی فمینیست شدن سوق داده بود و سخنرانیش با سکوت بسیار سنگینی به پایان رسید. بخشی از این احساس ناراحتی و معذب بودن به جدایی میان خود زنان، آنها هم ‌در جستجو برای یافتن هویت و نیز درک تنش‌ های اجتماعی، اقتصادی و سیاسی که در دنیای عرب در حال وقوع و یا شکل ‌گیری است، بر می ‌گردد.

روش دیگری برای مسکوت گذاشتن بحث سکسوالیته و ارتباط آن با نزاع‌ های اجتماعی و سیاسی، عدم پرسش از نظام‌ های سیاسی دُگم در اندیشه است. بسیاری از زنان چپ ‌گرا و ناسیونالیست در هر دو کنفرانس اعتقاد داشتند که زنان باید پشت سر جنبش‌ها و ایدئولوژی ‌‌های چپ ‌گرای حاضر حرکت کنند. حتی در این جنبش‌ ها، اخلاق سنتی اغلب به واسطه‌ تعصبات، موانع جدیدی میان حس زنان از تعهد و جستجوی آنها برای حقیقت و آزادی می ‌آفریند. یولا پولیتی-کارارا (۱۹۸۰) با بهره گرفتن از نمونه‌ لبنان تحلیل نافذی از این مسئله به دست می ‌دهد. طبق تحلیل او، بسیاری از زنان لبنانی با ایده‌ تغییر وضعیت زنان به احزاب سیاسی پیوستند. در ۱۹۷۵، در خلال فعالیت ‌های سازمان ‌گرفته برای برگزاری روز جهانی زن، حزب دموکرات نمایندگانی از احزاب مختلف لبنانی را برای حضور در جلسه ‌ای با هدف بررسی امکان سازمان ‌دهی یک فعالیت مشترک دعوت کرد. در این جلسه نمایندگانی از حزب فالانژ، بلوک ناسیونال، حزب سوسیالیست پیشرو، حزب بعث و حزب کمونیست به علاوه‌ نمایندگانی از گروه‌ های کوچک ‌تر دیگر، خود را در وضعیتی معلق و نامفهوم یافتند چرا که فکر می ‌کردند با وجود این همه اختلافات ایدئولوژیکی و دشمنی ‌هایی که میان احزاب سیاسی لبنان وجود دارد چطور ممکن است بر سر جزئیات مربوط به خواسته‌ های زنان توافق کنند.

طبق گفته‌ های پولیتی-کارارا، تعهدات حزبی و ایدئولوژیکی باعث می ‌شد این زنان تعهدی نسبت به زنان ناشناس نداشته باشند، زنانی که به نوعی رقیب هم محسوب می ‌شوند.

وقتی نیروهای شبه نظامی میان آنها، با تبعیضی که بر زنان می ‌رفت روبرو می‌شدند، وقتی حتی خود آنها حاضر نبودند زنان را در احزاب خود بپذیرند، ترجیح می‌ دادند که حرف از میان خودشان بیرون نرود؛ آنها در مقابل پرسش ‌های مطرح شده در میان جمع حاضر نشدند قبول کنند که مردان حزبی آنها پیشروترین، برابرخواه‌ ترین و انقلابی ‌ترین نیستند. بنابراین، در چنین بستری، تعهد و ماندن در کنار گروه به مراتب مهم ‌‌تر از بحث بی ‌پرده و باز، برای یافتن راه‌حل مشکلات [زنان] می‌شود.
همه‌ تجربیات من در خاورمیانه و همین‌طور ایالات متحده گواه این است که سکسوالیته، تغییراتی در واکنش‌ های مردم ایجاد می‌کند که بسیار عمیق ‌تر از تجربیات روشنفکرانه است و باعث برانگیختن واکنش‌ های احساسی می‌شود که از سطوح خودآگاه بسیار فراتر می‌ روند. همچنین مشاهده می‌‌ شود که سکسوالیته اغلب در عوامل محسوس تری مانند انتخاب های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و مذهبی، خود را نشان می دهد.

سکسوالیته بخشی از موجودیت روانی، جسمی و معنوی انسان است. واضح است که اگر مباحث مربوط به سکسوالیته برای بخش مهمی از زنان فمینیست و فعالان سیاسی نامناسب به نظر می‌ رسد، بحث‌ های مربوط به آزادی در سطح باقی می ماند.

اگر زنان لزوم پرداختن به موضوعات مرتبط با سکسوالیته را درک نکنند، بیشتر احساس تنها ماندن، پس رانده شدن و مورد سوءتفاهم واقع شدن خواهند داشت حتی در میان گروهی که در این زمینه پیش‌رو به حساب می‌ آیند. تعداد بیشتری مجبور می ‌شوند که گروه را به امید یافتن جایی دیگر ترک کنند، یا به سادگی از بحث ‌های سیاسی خود را دور می ‌کنند تا جایی را پیدا کنند که پذیرش و تحمل بیشتری برای پذیرفتن بحث‌ های آنها داشته باشد. برخی فمینیست‌ های شرق و غرب تحت پوشش عقاید مذهبی پیشرو، از زبان زنان جهان سوم صحبت خواهند کرد و آنها را وادار به عقب نشینی به یک «هویت ملی» یا یک نظام سوسیالیستی بدونِ خود و بدونِ جنس می ‌کنند که هیچ ‌کدام از آنها ربطی به تجربه‌ زنان و مناقشات آنها در زندگی روزمره ندارد. آنچه در کنفرانس «تفاوت‌های مشترک» اتفاق افتاد، نمایانگر چنین واکنشی بود. برخی فمینیست‌ها تحت نام ایدئولوژی چپ‌گرا،از این موضع صحبت می‌کردند که برای زنان جهان سوم، توسعه، غذا و سرپناه به مراتب از موضوعات مربوط به سکسوالیته مهم ‌تر است. این اختلاف نظر تبدیل به چنان بحث خشونت ‌آمیزی شد که زنان شرکت کننده احساس کردند که مجبور به جانبداری از یک گروه هستند و بسیاری از آنها به همین دلیل کنفرانس را ترک کردند. چنین عکس ‌العمل‌ هایی در واقع برای تصاحب قدرت و به نوعی تکرار الگوهای رفتاری مردسالارانه است. بسیاری از بحث‌ها مربوط به زنانی است که به جای آنکه بر روی رسیدن به یک تحلیل همدلانه با درد و رنج زنانی کار کنند که متوجه زنان در همه بخش ‌های زندگی ماست از جانب گروهی دیگر و متکی بر تفکری در جریان حرف می ‌زنند.

اهمیت پدید آوردن یک گفتمان مبتنی بر سکسوالیته زمانی مشهودتر شد که شروع به تحلیل و نوشتن در مورد جنگ لبنان کردم و خواستم یک نظریه فمینیستی انقلابی را صورتبندی کنم. من به تدریج قانع شدم که خودِ جنگ ارتباط تنگاتنگی با طریقه ‌ای دارد که مردم عشق و قدرت را مانند رابطه با پدر و مادر، خانواده، و با کل جامعه، درک و در زندگی بر طبق آن عمل می ‌کنند. معمولا استدلال این است که این شرایط جنگی است که چنین شرایط یاس ‌آلودی را ایجاد می‌کند، و بنابراین در چنین شرایطی، مسائل زنان از اهمیت چندانی برخوردار نیست. بسیاری از استدلال ها بر این مبناست که اگر طرف «درست» در جنگ «برنده» شود، مسائل زنان خود به خود حل خواهد شد. اما من می ‌خواهم این استدلال را وارونه کنم. می ‌خواهم بگویم از نظر من اگر سکسوالیته و مسائل دیگر مرتبط با زنان از ابتدا مورد بحث قرار بگیرد، ممکن است که دیگر جنگی در میان نباشد وگفتگوهای انقلابی و جنبش‌ های آزادی‌ خواهانه بسیار موثرتر عمل کنند.

همه‌ انواع ستمی که زنان در خاورمیانه از آن در رنجند، شامل ازدواج اجباری، بکارت، قتل‌ های ناموسی، گوشه ‌نشینی، حجاب، چند همسری، نادیده گرفته شدن، ضرب و شتم، نبود آزادی و رد این امکان که هدف و مطلوب خود را در زندگی پی بگیرند – که من تا زمانی که در سن بیست و دو سالگی از لبنان فرار کردم آنها را تجربه کرده بودم- ارتباط نزدیکی با جنگ داخلی در لبنان دارد ( من به اشغال اسرائیل و سوریه یا مداخلات خارجی دیگر ارجاع نمی‌دهم). دست کم هجده حزب سیاسی – با زیرشاخه‌ها- در لبنان وجود دارد که با یکدیگر در حال جنگ هستند؛ هرکدام از آنها تلاش می ‌کند که قسمتی از خاک لبنان را تصرف کرده و ایده ‌های خود را در مورد کشور در آن محدوده پیاده کند؛ و هر کدام تلاش می‌‌کند که تسلط خود را بر دیگران تا حد زیادی از طریق کنترل زنان افزایش دهد.

یکی از قوانین نانوشته قبایل عرب «شرف» است، که در عین حال به معنای حفاظت از بکارت دختران نیز هست، راهی برای مطمئن شدن از اینکه دختران قبیله انحصارا برای مردان قبیله باقی می ‌مانند. زندگی زنان تحت قوانین ملی تنظیم نمی ‌شود بلکه با قوانین قبیله کنترل می‌ شود. تمام موضوعات مرتبط با احوالات شخصیه با قوانین فرقه ‌ای بررسی می ‌شود. هر عقیده‌ ای برای خود و منطبق بر مذهب خود قوانینی متفاوت دارد. برای نمونه، ازدواج مدنی [در زمان نوشته شدن این مقاله]‌‌ در لبنان وجود ندارد. ازدواج، طلاق، جدایی، حضانت فرزندان و ارث مطابق مذهب و فرقه‌ای صورت می‌گیرد که فرد به آن اقرار می‌کند. هر کدام از قوانین، مراسم، اَعمال و فشارهای روانی و جنسی تنها برای نگاه داشتن انحصاری زنان قبیله برای مردان قبیله است.

در کل جوامع عربی، و به ویژه لبنان، جامعه همواره به وجود زعیم (رهبر، رئیس، قهرمان) مفتخر است. زعیم مردی است به غایت کامل. او نه تنها تجسم همه‌ ارزش ‌های مردانگی همچون غلبه، تسلط، رقابت، نبرد، رجزخوانی و نظایر آنهاست بلکه شراطا (باهوش) نیز هست. باهوش به این معنا که آنچه را که کسی می ‌خواهد می ‌فهمد، حتی اگر دروغ بگوید یا خیانت کند. زعیم و شراطا دو مفهوم بسیار ارزشمند در جامعه‌ قبیله‌ ای هستند. جنگ لبنان مفهوم زعیم را به عسگر (سرباز تفگ به دست) تغییر داد.

عسگر آموزش‌های فنی نظامی دیده است و هدف او دفاع از گروهی است که به آن تعلق دارد. علاوه بر مهارت‌ های نظامی و عملکردهای اجتماعی-اقتصادی، او نقشی بازی کرده است و می ‌کند که برای کشور و برای سکسوالیته‌ او بسیار مخرب است. او به زور اسلحه ویران می‌کند و تلاش می ‌کند کنترل منطقه ‌ای را در دست داشته باشد. او در غارت اموال دست دارد تا بتواند طرفدارانش را از آن منتفع کند و در عین حال نفوذ خود را بیشتر کند. برای وسیع ‌تر کردن حوزه و دایره‌ نفوذش، نظامی از توزیع ثروت پایه ‌گذاری کرده و قدرت بیشتری به دست می ‌آورد. این ثروت، ثروتی است که از طریق سلاح و دیگر تجهیزات نظامی جنگ به دست می‌ آید. این نظام، نظامی بدوی و چرخه ‌ای معیوب و مخرب است تا نظامی خودکفا. مردان بیشتری آرزوی قدرت مطلق و کنترل بر دیگران را دارند و سلاح‌ های بیشتری هر روز به کار گرفته می ‌شود. بهره بردن از فتح و پیروزی به موفقیت آنها معنا می‌دهد .اسلحه، ماشین جنگی، توپ و تانک- همه‌ نمادهای جنسی مردانه که تعمیم آلت جنسی مردانه هستند- در جهت تسخیر و ویرانی به کار گرفته می‌شوند.

معنا و اهمیتی که به سلاح جنگی داده می ‌شود هم‌ردیف معنا و اهمیتی است که به سلاح ‌های جنسی داده می‌شود. مرد آلت جنسی خود را در همان راهی به کار می ‌گیرد که سلاح جنگی خود را: برای تصرف، کنترل و مالکیت. همه‌ جامعه‌ مردانه باید آشکار و محکوم شود چرا که در نظام حاضر فرد تلاش می‌کند تا کنترل کالا و زمین را در اختیار بگیرد نه به خاطر اینکه از آن بهره ببرد یا چون به آن نیاز دارد بلکه تنها به خاطر اینکه محدوده‌ فرمانروایی و اقتدار خود را وسعت دهد. مشابه این وضعیت روابط جنسی نیز بر مبنای لذت، عشق یا مهربانی ساخته نشده است بلکه اساس آن تولید مثل و حفظ «بکارت» دختران (که «ناموس» خانواده خوانده می‌شود)، محدودکردن و اعمال کنترل بر زنان برای بالا بردن پرستیژ مردان و غلو کردن در اهمیت آلت مردانه است.

جامعه‌ لبنانی، که در حال حاضر ترکیبی از این گروه ‌هاست، چنین مردانی را گرامی می‌ دارد چرا که به عقیده‌ مردم آنها توان حفاظت از جامعه و تضمین بقاء آن را دارند. اما، چیزی که در واقعیت رخ می دهد اینست که آنها جامعه‌ را به سوی مرگ و ویرانی بیشتر هدایت می ‌کنند. نیاز‌های فوری و ارزش ‌هایی که مردم لبنان گمان می ‌کنند برایشان غرور و افتخار به دنبال خواهد داشت، آنها را کور کرده است. کل این نظام باید دوباره ارزیابی شده و تغییر کند.

اگر گرایشات مردم به این سبک از زندگی تغییرات عمیقی نکند –تغییرات عمده در نحوه درک آنها از عشق و قدرت- راه حلی برای معضل حل نشدنی که لبنان در آن گرفتار است، نخواهد بود. قدرت ‌های خارجی به بازی خود با لبنان ادامه خواهند داد و تلاش خواهند کرد تا گرایشات و منافع خود را در لبنان پیش ببرند. اگر مردم لبنان بخواهند به شکلی موفقیت آمیز متحد شده و به کشور خود ایمان داشته باشند، اگر مُصِر به تصرف و تسلط تنها بر بخشی از آن نباشند و قادر باشند عشق به لبنان را ورای منافع مادی بگسترانند، اگر ناسیونالیسم موفق شود همه‌ اجزائی را که تا به امروز برای یک هدف و اعتقاد مشترک در حال جنگ با یکدیگر هستند با هم متحد کند، آنوقت می‌توان به رسیدن به یک راه حل نهایی امیدوار بود. در این رابطه ، ناسیونالیسم (اگرچه که اغلب اوقات آمیخته به سکسیسم است) ممکن است نیازی فوری تلقی شود.اما من می ‌خواهم در این مقاله اینگونه استدلال کنم که اگر ناسیونالیسم در همین مرتبه‌ سکسیستی خود بماند، و نتواند فراتر از مسئله‌ مالکیت و تصرف به عنوان هدف غایی برود، سیکل جهنمی خود را تکرار خواهد کرد و خشونت دوباره آغاز خواهد شد. بنابراین در لبنان، ناسیونالیسم و فمینیسم نیازهای فوری هستند: ناسیونالیسم برای نجات لبنان، و فمینیسم برای تغییر ارزش‌هایی که روابط اجتماعی براساس انها ساخته شده و شکل می‌گیرد. تنها با تلفیق این دو، نجات نزدیک ‌تر و پاینده ‌تر می‌شود. و به همین دلیل است که کار باید از سطوح بسیار شخصی شروع شود: با تغییر در نگرش و رفتار شخص با همسرش، خانواده‌اش، سکسوالیته ‌اش و جامعه ‌اش. از چنین آغاز شخصی، دست کم ممکن است برخی تضادهای درونی به سمت حل شدن بروند. در صورت وجود استقلالی به مراتب مستحکم ‌تر که مبتنی بر عشق باشد به جای اینکه اساسش بر تسلط و تصرف باشد، می‌توان نفوذ خارجی را محدود کرد و بیرون راند.
مسلم است که تحلیلی که من ارائه می‌دهم تنها محدود به لبنان نیست، بلکه می ‌تواند برای اغلب مناطقی که درگیر جنگ همیشگی هستند معتبر باشد. اندیشه‌ های پیرامون سکسوالیته، اهمیت کانونی آن برای روابط اجتماعی میان زنان و میان زنان و مردان و ارتباط آن با جنگ و منافع ملی، احتمالا در سطوح متفاوت برای هرجایی منطقی است. لبنان کشوری مدیترانه ‌ایست که به شدت تحت نفوذ گفتمان اسلامی-عربی است. به همین دلیل حامل قوانین نا نوشته زیادی از شرف و ناموس، ستم بر زنان و از سوی دیگر ارزش‌ دهی به مردانگی تا حد اعلای آن است. تراژدی حاکم بر این موقعیت راه حل را هم در خود دارد.

در نهایت، می ‌خواهم بر این نکته تاکید کنم که تضادها و مناقشاتی که زنان خاورمیانه در جامعه خود ، خانواده‌ خود، یا حتی در گروه ‌های سیاسی و فمینیستی که برای تغییر شرایط مبارزه می ‌کنند، با آن درگیر هستند ریشه در سکسوالیته و سیاست ‌های جنسی دارد. سکسوالیته در مرکز اغلب بحث ‌ها و انتخاب‌ های زندگی آدمی است. آگاهی از این واقعیت و روبرو شدن شفاف و باز با آن، گیریم که دردناک باشد اما نیاز فوری ماست. سکسوالیته باید در هر تحلیل، نظریه یا عمل انقلابی لحاظ شود. اگر تضادها و تنش‌ هایی که پیرامون زندگی احساسی و جنسی ماست در نبرد ما برای آزادی لحاظ نشود، شاهد نتایج پایدار و محسوس نخواهیم بود.

امیدوارم، مشاهدات، تحلیل و استنباط من به زنان در سراسر جهان کمک کند تا متوجه شوند نبرد مشترک آنها اهمیت و الزامی بسیار بیشتر از اختلافاتی دارد که ممکن است برخی از آنها را به این تصمیم برساند که از جنبش زنان جدا شوند. همچنین امیدوارم که سکسوالیته - حق بهره بردن از لذت جنسی، روابط عاطفی میان دو نفر، و مشکلات مرتبط با آن همانند بکارت، ناقص سازی جنسی زنان و نظایر آن در شرق و تجاوز و پورنوگرافی در غرب - به عنوان عاملی مهم در نبردهای انقلابی به رسمیت شناخته شود، عاملی مهم همسنگ و در کنار غذا، خانه، سرپناه و توسعه.