جنسیت،رهایی و سیستم های اطلاعاتی انتقادی

مترجم : فریماه بارز

۱۴ آبان ۱۳۹۱

این مقاله راههایی را نشان می دهد که از طریق آنها احتمالا نظریه پردازی جنسیتی درشکل دادن به شناخت مسئله "رهایی" مهم خواهد بود؛ این برداشت از رهایی بر سیستم های اطلاعاتی انتقادی متکی براندیشه های هابرماس است. بعد ازمقدمه ای کوتاه، به ادعای اصلی خود مقاله خواهیم پرداخت؛ درباب جنسیت و سیستم های اطلاعاتی مقاله براین باوراست که ما برای رسیدن به نظریه ای مناسب برای فهم مسائل اساسی مثل رهایی، باید نگاهمان به فلسفه فمینیستی باشد؛ مقاله پیش روبه این موضوع می اندیشد که چرا رشته های فنی، تئوری فمینیستی را تهدید کننده می بینند. بررسی توسعه تئوری و فلسفه فمینیستی مقدمه این نوشتارخواهد بود. درمورد "وضعیت کلامی ایده آل" از مجموع آرای هابرماس درارتباط با نوشته های فمینیستی درمورد ارتباطات زنانه/مردانه طرح مسئله می شود و درنهایت در کنار نظریه های اخیر در زمینه ارتباطات کامپیوتری[2] قرارمی گیرد. این نوشتار درادامه با جستجوی مفهوم "رهایی" درمعرفت شناسی فمینیستی و با تحلیل این که چگونه این دغدغه ها می تواند برسیستم های اطلاعاتی انتقادی اعمال شود، به پایان می رسد.

مقدمه

دلایل زیادی وجود دارد که بپذیریم "جنسیت" جنبه ای بنیادی و شاید بنیادی ترین جنبه ای است که وجود اجتماعی و زندگی ما را سامان دهی و دسته بندی می کند. اولین چیزی که درباره یک نوزاد تازه متولد شده گفته می شود این است که کودک دختراست یا پسر. ما اغلب اگر جنیست اشتباهی را دریک نقش بخصوص ببینیم ازگارد خود خارج می شویم. ما به پروفسوربراون زنگ می زنیم و انتظار داریم منشی خانم او تلفن را جواب دهد، اما منشی مرد جواب می دهد. کسی که همانند مردها جذب بدن یک زن می شود، یا مثل زنی که مجذوب بدن یک مرد می شود، ممکن است تا انتهای راه برای تغییرجنسیت [اش]پیش برود. اگر زایش وتوانایی لذت جویی جسمانی/شهوانی را کناری بگذاریم، هیچ شکی باقی نمی ماند که جنسیت، در کنار ساماندهی امور زندگی پهلو به پهلوی خطوط جنسیتی، یکی ازمهمترین مسائل زندگی ماست. با این حال جنسیت در کنار طبقه، قومیت و حتی سن، سکشوالیته[تمایلات جنسی] و مذهب، فاکتور تعیین کننده مهمی دررفتار اجتماعی درمجموعه پژوهش های علوم اجتماعی است ولی بندرت در رشته های "فنی" بعنوان موضوعی تحقیقاتی به آن پرداخته می شود.

این مقاله، بطورخلاصه پژوهش پیش رو را درباره جنسیت وسیستم های اطلاعاتی،هم ازدید سنت نوشتاری در مورد جنسیت و فناوری های اطلاعاتی و هم از درون سیستم های اطلاعاتی که تا امروز بررسی شده اند، واکاوی خواهد کرد؛ می توان نتیجه گرفت که پژوهش های محدودی درخصوص جنبه های جنسیتی مسائل اساسی تر درسیستم های اطلاعاتی بعنوان خود مفهوم "جنسیت" انجام گرفته است واین حوزه فاصله زیادی تا نظریه پردازی دارد. درادامه به این خواهیم پرداخت که چرا تئوری فمینیستی تا کنون بصورتی تهدید کننده در مقابل رشته های فنی ظاهر شده است. گفته می شود که تئوری فمینیستی، فلسفه فمینیستی و دردرون آن معرفت شناسی فمینیستی می تواند نقطه شروع نتیجه بخشی برای تحلیل مفهوم مسئله ساز"رهایی" باشد که وارد مباحث سیستم های اطلاعاتی انتقادی از مجموعه آرای یورگن هابرماس شده است. تئوری "منافع تشکیل دهنده شناخت"[۳] هابرماس(۱۹۷۲) انتقادی برمعرفت شناسی است و اساسا اعتبار شناخت ما را از جهان یکسره زیرسوال می برد. مفهوم رهایی عمیقا با "معرفت شناسی" ازطریق آرمان رهایی بخشی پیوند خورده است وبرفن سالاری غالب شده است. با این حال، نویسندگان فمینیستی همچون میهان[۴] ازهابرماس بدلیل گرایش او درعمومی کردن نظریه پردازی و ویژگی "کورجنسیتی" آثارش،بشدت انتقاد کرده اند. این مقاله قبل ازهرچیز به مسائل مربوط به "وضعیت کلامی ایده آل"عقلانیت ارتباطی می پردازد که ثابت کرده است در سیستم های اطلاعاتی انتقادی و پیوند آن به پژوهش های متاخر در نظریه ارتباطات کامپیوتری بوده است، ایده ای جذاب بوده است. دوم اینکه،استدلال هایی ازدید معرفت شناسی فمینیستی طرح می شود که تا زمانی که ساختار ظریف "رهایی" بهتر فهمیده نشود، تلاشهای معطوف به رهایی راه بجایی نخواهد برد. و در پایان این استدلال ها همگی برسیستم های اطلاعاتی انتقادی اعمال خواهند شد.

۱.۱ جنسیت و سیستم های اطلاعاتی از دید جنسیت و فناوری اطلاعاتی

با اینحال، یک چرخش گسترده برای رویارویی با مسائل اجتماعی/سازمانی بعنوان حوزه های شروع و مهم پژوهش های سیستم های اطلاعاتی بوجود آمده است. کاری که اختصاصا به "جنسیت" به عنوان یک پژوهش متغیرپرداخته است، هم به لحاظ مقیاس وهم مقداردرحوزه سیستم های اطلاعاتی بسیار محدود باقی مانده است. در عین حال باید یادآوری کرد که پژوهش های فمینیستی در حوزه سیستمهای اطلاعاتی از اواخر دهه۱۹۸۰و اوایل ۱۹۹۰ به تدریج تحلیل رفتند، یعنی از زمانی که پروژه های متعددی مورد حمایت های مالی و کاری تحقیقاتی قرارمی گرفتند. با این حال، به نظر می رسد علاقمندی به حوزه مسائل جنسیت، فناوری های اطلاعاتی وارتباطاتی بیش ازهرزمان دیگری وجاهت داشته باشد و همین امر، ضرورتهایی را ایجاد می کند؛ به نظر می رسد "برابری جنسیتی" الهام بخش پروژه های تحقیقاتی تجربی در سیستم های اطلاعاتی بوده است اما تقریبا بکلی کنار گذاشته شده است.

یکی ازمشکلات این است که این نوع ازتحقیقات با موضوع "جنسیت" و "فضای مجازی" تا حدی "ضرورت آنی بودن"شان را از دست داده اند. اما باید اشاره کرد که درعین حال،پروژه های ذکر شده قبلی نیزغالبا توسط جریان اصلی سیستم های اطلاعاتی مورد بی توجهی قرارگرفته اند. برای مثال،باوجودی که سایت ها ومجموعه های منتشرشده زیادی به پروژه فلورانس (http://florenceproject.com/ ) پرداخته اند، اما فقط یک نقل قول از آن را درکتاب ماخذی درباره سیستم های اطلاعاتی دیدم.

به روشنی مشخص است که این حوزه از پژوهش با جریان غالب سیستم های اطلاعاتی همنوا نیست و درعوض به جامعه پژوهشی خاص تری درمورد "فناوری های اطلاعاتی و جنسیت" تعلق دارد. با این حال، شکست آشکارجنسیت و سیستم های اطلاعاتی بعنوان یک پارادایم تحقیقاتی به این احساس دامن زده است که جنسیت و پژوهش درسیستمهای اطلاعاتی حوزه ای راکد است والبته هرگونه نزدیک شدن به جریان غالب حاضر باعث تضعیف این پارادایم پژوهشی خواهد شد.

۲۰۲جنسیت و سیستم های اطلاعاتی از دید سیستم های اطلاعاتی

پژوهش درمورد جنسیت و سیستم های اطلاعاتی درحیطه وسیع تری که می توان آن را اجتماع "آی.تی وجنسیت" نامگذاری کرد، قابل تعریف است هرچند در مقایسه با پژوهش هایی که با شاخص های کیفی وکمی درمورد سیستم های اطلاعاتی/جنسیت صورت می گیرد، بدنه بسیارضعیفی است؛ درهرحال، پژوهش با شاخص جنسیت دراین حوزه درحاشیه قراردارد. مشکلی که مستقیما به پژوهش درباره جنسیت و سیستم های اطلاعاتی برمی گردد، تا حدودی خاص است. سوای این حقیقت که پژوهش های قابل مراجعه چندانی دراین زمینه وجود ندارد، من معتقدم که هم اکنون با توجه به مفهوم"جنسیت" اکثر کارهای دردست انجام، مشغول نظریه پردازی دراین زمینه هستند. پژوهش های کمی حول تحلیل های آماری می گردد که بدنبال تفاوت های معنادار در رفتارهای زنان/مردان است و متمایل است تا ویژگی های زنان و مردان را درقالب کلیشه های خشک دربیاورد.

با این حال،استثناهایی هم وجود دارد: پژوهش های کمی یا بصورت دقیق تر پژوهش های غیرآماری در خصوص جنسیت و سیستم های اطلاعاتی، درصدد تمرکزبر تعداد پائین زنان درمشاغل مرتبط با سیستم های اطلاعاتی است و میخواهد بفهمد که چگونه می تواند تعداد بیشتری ازآنها را جذب این حوزه کند. مفهومی که کمپ آن را "آب رفتن لوله ها" می خواند، میتواند وجه چنین کاری را بخوبی نشان دهد. در حالی که پائین بودن تعداد زنان همچنان مشکل قابل توجهی است،اما مشکل اساسی تر این است که به سوال "چرا فناوری های اطلاعاتی در درجه اول چندان برای زنان جذاب نیستند" بپردازیم. پنل "جنسیت" درکنفرانس"شورای اروپایی مدارس فناوری های اطلاعاتی" در۲۰۱۱ یکی از معدود نمودهای جریان غالب ازچنین عنوان هایی است ولی بازهم نمی تواند، نماینده طرح اصلی تحقیقاتی دراین حوزه باشد.

۱۰۳تئوری فمینیستی : چرا تهدید کننده است؟

بررسی پژوهش های جنسیتی و سیستم های اطلاعاتی ازدرون خود رشته سیستم های اطلاعاتی،ما را به این نتیجه می رساند که این حوزه نیازمند آگاهی رسانی با تاکید برجنبه های تئوریکی تر دقیق و بویژه نگاهی است که "جنسیت" را درمرکزطبقه بندی تحلیلی قراردهد.یکی ازمکان هایی که زمینه مناسبی برای چنین چشم اندازی فراهم می کند، فمینیسم آکادمیک است که اتفاقا درطول بیست سال گذشته رشد قابل توجهی درتحقیقات آکادمیک داشته است. اما بطور غیرقابل فهمی بیشتر رشته های جریان غالب و"فنی" ازنوشتن درباره موضوعات فمینیستی شانه خالی می کنند. بدون آنکه بخواهیم تجارب زنان را عمومی و یکدست بکنیم، صریح ترباید بگوئیم که نوشته های فمینیستی ازنقطه ای آغازینی شروع می کنند که عموما زنان نسبت به مردان درطول مسیر زندگی شان درموقعیت فرودستی قرار دارند. ضمن اینکه چنین نوشته هایی،همزمان تحلیل وگزارش هایی را هم فراهم می آورد، اما نگاه اکثرنوشته های فمینیستی به راه حل هایی است که بتواند به تخفیف و کاهش دادن چنین موقعیت های فرودستانه ای کمک کند. البته این خود پروژه ای سیاسی است. تعجب آورنیست که این چنین رویکردی می تواند تهدید کننده دیده شود: بویژه برای پژوهش های مرتبط با سیستم های اطلاعاتی بعنوان رشته ای نسبتا جدید احتمالا حتی می تواند از رویه های تبعیض آمیز متداول که دربعضی حوزه ها بخوبی جا افتاده است، فرار کند. یکی از ابعاد چنین تهدیدی این است که" اگر زنان سرکوب شده هستند، پس می توان نتیجه گرفت که مردان سرکوب گر هستند."

اصلا تعجب آورنیست که، چنین موضعی میتواند حداقل تهدید کننده دیده شود. اما این موضعی نیست که درمیان فمینیسم معاصربطورعمومی دیده شود وبخواهد با دیدگاهی مطلق و غیرتحلیلی از دیدن و موضع گرفتن درمقابل وجوه مختلف سرکوب سرباز زند. درنهایت می خواهم دریابم چرا چنین تفکری ،نوشته های فمینیستی را برای تحقیقات جریان غالب، تهدید کننده می بیند. در بالا اشاره کردم که کلیشه های ترویج داده شده توسط نوشته های جریان اصلی و جامعه اطلاعاتی مثل مطالعات درباره تفاوت های آماری با نگاه جنسیتی،همان اندازه با مردان سرکوب گرانه برخورد می کند که با زنان. بنابراین بنظر می رسد این به نفع همه است که روابط جنسیتی کاملا واکاوی شود و بعد در یک چارچوب تئوریک مناسب قراربگیرد.

۱۰۴ پرداختن به عناوین "غیرجنسیتی" در جامعه اطلاعاتی با تئوری فمینیستی

دیدن مطالعات خطی و آماری همانند نمونه های ذکرشده بالا،بعنوان چهره قابل قبولی از فمینیسم و تحلیل پایان ناپذیر و بی وقفه اعداد و آمار می تواند الزام داشتن نگاهی عمیق تر را به تعویق بیاندازد و حتی آن را از بین ببرد؛ دلایل غبیت زنان از رشته های فنی دقیقا همین جاست.

پرسش از غیبت نسبی، پرسش مهمی است و نباید آن را نادیده گرفت. با این حال اگر ما می خواهیم باور کنیم که تنها کمکی که تئوری فمینیستی می تواند به جامعه اطلاعاتی بکند در"فرصت های برابر"است، منابع انسانی هدف نهایی مسئله خواهد شد و ما هم براحتی توان تئوری پردازی فمینیستی را برای اهداف انتقادی و تحلیلی در طیف مطالعات جامعه اطلاعاتی از دست می دهیم. بعلاوه بهمین اندازه مهم است که تئوری فمینیستی درخدمت به جامعه اطلاعاتی باشد و با ترکیب درسهایی که ازادبیات مختلف درخصوص مسئله جنسیت و فناوری های تکنولوژیکی آموخته است، آنها را در ارتباط با دیدگاههای مرتبط با فلسفه فمینیستی قراردهد و همه آنها را به بحث توسعه تئوری جامعه اطلاعاتی بکشاند.

در این معنا باید وظیفه رادیکال تری را برای تئوری فمینیستی بگونه ای تعریف کرد که بتواند درمناظرات برآمده حول موضوعات مهم در جامعه اطلاعاتی سهمی داشته باشد؛ موضوعاتی که سابق براین به سختی درزمره بحث های جنسیتی دیده می شدند. در ادامه مقاله بیشتر بر این تمرکز خواهم کرد که از جنبه های مختلف تئوری فمینیستی این موضوعات غایب ازنگاه جنسیتی- یا اگر بخواهیم بگونه ای دیگر بنامیمشان موضوعات بظاهر"غیر جنسیتی"- چیستند.

بنیان های مسئله مورد بحث، درطیف رهایی بخشی جامعه اطلاعاتی درنوشته های هابرماس قابل جستجو است. درادامه به انتقاد و تحلیل نوشته های هابرماس خواهیم پرداخت: بحثی که از فلسفه فمینیستی توسعه اولیه خود را شروع کرده است و نتایجش به موضوعات مهم رهایی بخشی منتهی خواهد شد. جامعه اطلاعاتی انتقادی اصطلاح "رهایی" را که برداشتی ضد اثبات گرایانه است، از تئوری انتقادی هابرماس وام گرفته است. اگرچه،ممکن است مفهوم رهایی بخشی، اغوابرانگیز باشد و از این لحاظ بطور محض سودمند است، با این حال من معتقدم که یک برداشت بهتراز پیامدهای این اصطلاح باید ازخلال تحلیل فمینیستی ارائه شود: برای این که نشان دهد ما نیازمند فهم بسیار پیچیده تری از ساختار ظریف رهایی بخشی هستیم. این امرنشان می دهد تلاشهایی که می خواهد مفاهیم را "عمومی" کند، دردسرسازهستند. بویژه درخصوص انتقادات فمینیستی از نوشته های هابرماس خواهیم دید که درعین حال که نویسندگان فمینیست، تئوری های هابرماس را بواسطه "کورجنس" بودنشان مورد حمله انتقادی قرار می دهند، یک خطر همیشه در کمین وجود دارد که "کورجنس بودن" با مشکلات همراه آن وارد مباحث جامعه اطلاعاتی انتقادی شود و به تئوری انتقادی هابرماس بچسبد. درآنچه کمی جلوتر توضیح می دهم، بطور خاص باید دقت کرد که مفهوم "رهایی بخشی" دشواره مفهومی جدی است: خواست ها برای رهایی شاید که عملا باعث پنهان شدن ساختارهای قدرت موجود شوند و از این طریق [این ساختارها] تقویت شوند ومیدان محدودی برای یک رهایی واقعی بازشود.

۰۲فلسفه و هستی شناسی فمینیستی : مقدمه ای بسیار کوتاه

فضای چندانی برای پرداخت مفصل به این موضوع وجود ندارد که بتوانم با طرح تئوری فمینیستی از خلال فلسفه فمینیستی، چشم اندازهای مفیدی را برای تحلیل مسائل دوره کنونی درخصوص بنیان های جامعه اطلاعاتی و بویژه مفاهیم انتقادی درجامعه اطلاعاتی بازکنم. فلسفه فمینیستی یکی ازتوسعه یافته ترین بخشهای فمینیسم معاصر و درعین حال یکی ازمهمترین دستاوردهای فلسفه معاصراست، بویژه اگرآن را با قصدی رادیکال درفلسفه دنبال کنیم. فلسفه فمینیستی دو نقش مهم دارد: اول این که، شکل دهنده انتقاد ازفلسفه جریان اصلی[جریان غالب] است و دوم این که، توانسته است مواضع تئوریکی آلترناتیویی را مطرح کند که اغلب ملهم از صفتهای زنانه ای مثل شهود،مسئولیت جمعی و ظرافت هستند تا هنجارهای مردانه ای مثل حقوق فردی و عقلانیت. بعد از جنگ جهانی دوم، دو شاخه مجزا در فلسفه نضج گرفت: فلسفه قاره ای که گاهی فمینیسم "پست مدرن" هم خوانده میشود وفمینیسم انگلیسی-آمریکایی[آنگلوساکسون].

فمینیسم انگلیسی-امریکایی ریشه در جنبش حقوق مدنی دهه ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ دارد که در آن مبارزه برای آزادی زنان بسیار برجسته بود. حقوق برابر، برابری، مبارزات سیاسی، همگرایی، رهایی بخشی و همه اینها، مفاهیم و اصطلاحاتی بود که الهام بخش این جریان فمینیستی شد. از این رو، بنیان های این خط فکری فمینیسم بیش از هرچیز بر مبارزه برای برابری زنان با مردان استوار شده است، درحالیکه در درون چالش های فمینیسم پست مدرن بیشتر به نظم عقلایی تمرکز می شود و براین باور است که ظاهرا آن نظم را مردان بوجود آورده اند. در درون فلسفه فمینیستی دو شاخه بزرگ معرفت شناسی فمینیستی و اخلاق فمینیستی وجود دارد. معرفت شناسی فمینیستی،معرفت شناسی سنتی را بواسطه نادیده گرفتن اخلاق فمینیستی و تئوری های اخلاقی سنتی، بویژه درگرایش خود، به چالش می کشد و برعامل اخلاقی عقلایی فردی با تمایل برای در حاشیه گذاشتن رویکردهای جمع گرایانه تر، بسوی تئوری اخلاقی می رود. هم معرفت شناسی فمینیستی و هم اخلاق فمینیستی دارای رگه های انتقادی سازنده از دیدگاه معرفت شناسی و اخلاق هابرماس هستند. با این حال، بدلایلی بصورت خیلی مختصر، مقدمه عمومی بسیار کوتاهی برانتقاد فمینیستی ازجامعه اطلاعاتی انتقادی از طریق بعضی جنبه های معرفت شناسی فمینیستی آورده می شود که در پارگراف بعد توضیح خواهم داد.

بدلیل فضای محدود دراین مقاله کوتاه ،مجال فراوانی برای مرور استدلالهایی با جزئیات دقیق آن نیست، اما باید تاکید کرد که نوشته های فمینیستی معاصر شدیدا در مقابل گرایش هایی قرارگرفته اند که درصدد است تجربه های زنان را عمومی کنند. برای مثال، در اوایل موج دوم"آزادسازی زنان" درمجموع جنبش فمینیستی، این موج را متهم به [نمایندگی] صرف زنان سفید پوست و طبقه متوسط غربی می کردند که با زنانی که ریشه های سفید یا طبقه متوسط نداشتند، ارتباط چندانی نداشت.

در دوره کنونی نوشته های جدید جامعه اطلاعاتی درحال جا انداختن خود درمجموعه تئوری انتقادی است؛ و جامعه اطلاعاتی درحال توسعه یک صدای متفاوت انتقادی است؛ فلسفه فمینیستی بعنوان یک تئوری انتقادی جایگزین و عمده دردوران معاصر احتمالا می تواند رویکرد جایگزین انتقادی را ارائه دهد. دوم اینکه، درادامه پیگیری تاریخ چرخش جامعه اطلاعاتی به سمت تئوری انتقادی، روشن است که قدرت، رهایی بخشی، مشارکت، دموکراسی و دربرگیری مفاهیمی هستند که منبع الهام نویسندگان معاصرعلاقمند به جامعه اطلاعاتی هستند و نباید فراموش کرد که این مفاهیم، عینا واژگان کلیدی تئوری های فمینیستی است.

۰۳رویکردهای انتقادی به سیستم های اطلاعاتی

مکتب نسبتا متاخر تئوری های انتقادی سیستم های اطلاعاتی، با کارهای هیرشهایم[۵]،کلین[۶] و میتینن [۷]در ارتباط است. این متفکران به تئوری های اجتماعی هابرماس بعنوان مبانی استدلال درخصوص جایگزینی عقلانیت ارتباطاتی بجای عقلانیت ابزاری پوزیتیویسم نگاه می کنند. همانطور که منافع شناخت تکنیکی اجبارا ازطریق "تکنوکراسی" برکلیت جامعه تسلط پیدا می کند: "تخصص" نیز از طریق یک دیدگاه پوزیتیویستی از علم و مناظرات انتقادی شکل می گیرد که صلاحیت ارتباطاتی را شرط اول مورد نیازتعیین می کند. دردرون این رویکرد جدید ضد پوزیتیویستی، امکان آزاد شدن آرمان" رهایی بخشی" افراد اززیریوغ تظاهرات ناخواسته و سرکوبگرقدرت وجود دارد. اگر چنین عقایدی بتواند بصورت طرح و توسعه سیستم های اطلاعاتی واقعی درآید، آنوقت تحلیلگر سیستم ها می تواند بعنوان رهایی بخش عمل کند تا بعنوان کسی که راه حل تکنیک زده را بر گروهی از کاربران فاقد اراده تحمیل می کند.

۳۰۱فلسفه فمینیستی

مفهوم رهایی بخشی، بخش اصلی معرفت شناسی تئوری های جدید سیستم های اطلاعاتی است. با اینحال، ساختارهای قدرت که سهم مهمی در باورپذیری و پذیرش دانش بازی می کنند، نیازمند تحلیل های جزئی تر و دقیق تری از رویکردهای موجود درنگاههای جدید سیستم های اطلاعاتی هستند.

تنها خواسته افشای "رهایی بخشی"عمومی شده و تحلیل نشده کافی نیست. این اراده صرف اگر شرایط مادی محض بررسی نشده را که مسبب سرکوب در وهله اول است، رها کند، ممکن است بیش از آنکه به تخفیف سرکوب کمک کند،آن را تقویت کند. این نسخه از رهایی بخشی متمایل به شکلی از لیبرالیسم است که به احتمال بعید در صدد رسیدن به آرمان هایش است : بعید است که ما بتوانیم برتحلیل دقیق تر و ریزتری از روابط قدرت درون سازمانی و درجامعه ای وسیع تر تمرکز کنیم، درواقع در محیطی که رهایی بعنوان بالاترین آرمان بسیار مطلوب است. درواقع، اگر طراحان سیستم نقش خود را رهایی بخش یا آزادکننده ایفا کنند، روابط قدرت همچنان نامتوازن باقی می مانند؛ این نقش رهایی بخشی برمعرفت شناسی مرجحی قرار دارد که مبنای سیستم های جدید اطلاعاتی انتقادی است، و موانع جهالت را در رهایی بخشی کاربران سیستم از بین می برد: کاربرانی که تا پیش از این حتی تصور نمی کردند که نامزدهایی برای رهایی بخشی باشند.

فیلسوف های فمینیست مثل آسیستر[۸]،هاراوی[۹] و هاردینگ[۱۰] بر تکثر معرفت شناسی تاکید می کنند. استدلال آنها این است که، یک دید گاه به "اپیستمه"[۱۱] یک جامعه ازنظر ارزشهای رهایی بخش، متعهد است که دسترسی وگشایش وسیع تری را به دانش فراهم می کند: این امر از طریق روشن ساختن اطلاعاتی صورت می گیرد که پیش از این از دید ها پنهان بوده و نه ازدیدگاه سایر گروهها.

۳۰۲یک انتقاد فمینیستی از عقلانیت انتقادی

گرایشی وجود دارد که تجارب انسانی را عمومی می کند و از این طریق، فرض را بر این اصل می گذارد که دموکراسی و آزادسازی برای هرفردی که تمرکزی خاص بر انتقادهای فمینیستی از دیدگاههای هابرماس دارد، یکسان است. هابرماس بدنبال تئوری اخلاقی جهان شمول است: در حالی که تئوریسین های اخلاقی فمینیست بدنبال ویژگی فرهنگی تئوری اخلاقی هستند و معتقدند که همه تصمیم سازان اخلاقی درمقام تصمیم گیراخلاقی، درمقام برابری قرارندارند. تئوری انتقادی براین باور است که،عقلانیت ارتباطاتی فزون یافته به افزایش فرصت ها برای رهایی بخشی می انجامد؛ و این درحالی است که بسیاری اززبانشناسان فمینیست براین باورهستند که موقعیت های گفتاری می تواند ازوضعیت ایده آل بسیاردورباشند. برای مثال،تحقیق «سپندر» نشان می دهد که صحبت زنان بیش ازمردان در گفتگوهای عمومی قطع می شود. برغم کاربرد بعضی مفاهیم عامه پسند مثل "وراجی" زنان، سپندر نشان می دهد که مردان بیش از زنان دربحث های عمومی شرکت می کنند [و به تبع بیشتر حرف میزنند] و حتی زنانی که هم اندازه مردان و با زمان مشابهی با آنها، در بحث شرکت کرده بودند، پرحرف ترازآنها بنظررسیده بودند. «تنن» نیز معتقد است زنان و مردان شیوه های گفتاری متفاوتی دارند: زنان در مکالمه اغلب بیشترحمایتگر و مردان بیشتر قطع کننده رشته کلام هستند.

این دغدغه ها بیشتر در استدلال های شعاری حول ارتباطات کامپیوتری، بویژه درنوشته هایی دیده می شود که پتانسیل آرمانگرایانه ای را در اینترنت بعنوان یک ابزار عقلانیت ارتباطاتی برای یک موقعیت کلامی ایده آل، بیش از حد مطلوب نشان می دهند. «اس» تاکید می کند که خواسته ها و مطالبات تحلیل نشده ای در مقابل این که اساسا دموکراسی به چه معناست؟ بیشتر متمایل به تضعیف پتانسیل موجود در پشت اینترنت برای رسیدن به سیاستی مردم سالارانه و موازی با خطوطی است که هابرماس، درتئوری کنش ارتباطاتی خود آن را بخوبی تبیین می کند. این مسئله ای است که مقاله حاضر هم می خواهد آن رابیشتر بازکند: اینکه یک مفهومی از رهایی [رهایی بخشی] که مورد بی توجهی تئوریک قرارگرفته است، نمی تواند درخدمت همه گروههایی باشد که احتمالا درجستجوی آن هستند.

«هرینگ» شیوه ای را بررسی می کند که درآن ارتباطات اینترنتی بجای اینکه این کلیشه ها را کمرنگ کند و همه صداها را قابل شنیدن کند، ازکلیشه های تعاملات زنانه و مردانه حمایت می کند وآن را بصورت اغراق شده بزرگ می کند. آزار جنسی دراینترنت به اندازه کافی موضوع دردسرسازی هست اما نمونه های افراطی آن می تواند به "آزارهای سایبری"[۱۲] منتهی شود. در پایان «اس» به این نکته پی می برد که دموکراسی سازی از طریق ارتباطات کامپوتری درکنارابعاد اخلاقی و سیاسی نمی تواند بدون توجه به جنبه های اجتماعی و اخلاقی اتفاق بیفتد که صداهای کمتر شنیده شده مثل زنان واقلیت ها را دربرمی گیرد.

این بحث کوتاه نمی تواند ریز خطوط ظریف تعاملات ارتباطات زنان و مردان را از سطح ظاهری موضوع مطرح شده کنار بزند. با این حال، بدون درک پیچیدگی های این دست تعاملات، دشوار است که ببینیم چگونه عقلانیت ارتباطاتی، ازطریق یک "موقعیت کلامی ایده آل" درجهان سیستم های ارتباطاتی محقق می شود؛ تا زمانی که تحلیل های عمیق ترو پیچیده تری صورت نگیرد که [نشان دهد]مفاهیمی مثل دموکراسی و رهایی بطوربرابرتقسیم نشده اند، نمی توانیم بپذیریم که "موقعیت کلامی ایده آل " برای همگان یکسان است.

۰۴کاوشی در معرفت شناسی فمینیستی و پیامدهایش برای ارزش های رهایی بخش

وقتی به پتانسیل فلسفه فمینیستی برای تحلیل ساختار ظریف مسئله "رهایی" می اندیشیم، می بینیم که این فلسفه بطورخاصی راهگشاست و وجاهت دارد. استدلال های «اسیتر» دراین خصوص خیلی مهم وقابل توجه است. او بر این باور است که ارزش اصلی معرفت شناسی فمینیستی دربه پرسش کشیدن نظریه های سنتی شناخت است چرا که این نظریات سنتی، اساسا امرشناخت را مستقل ازبسترفرهنگی و اجتماعی می بینند. در مقابل، یک رویکرد فمینیستی بر"درک موقعیت مند شناخت"[۱۳] تاکید می کند. با این حال، نباید فاکتور واقع گرایانه را در موضوع سرکوب شدن گروه های اجتماعی مختلف ندیده گرفت. اگرما کاملا درمقام انکارپوزیتیویسم برآئیم، یک رویکرد کاملا نسبی گرا، خود می تواند تبدیل به یک خطرشود و هیچ راهی را برای شناسایی واقعیت سرکوب باقی نمی گذارد ودرنتیجه اراده به رهایی را کلا از بین می برد.

پیوند میان ارزشهای رهایی بخش و [امر]شناخت چیست؟ بعضی از نویسندگان فمینیست بطور خاص بر شیوه ای تاکید کرده اند که از طریق آن، مورد توجه قراردادن دیدگاههای گروههای منکوب شده درمورد اراده آنها به رهایی، ممکن است بتواند شکل های جدیدی ازدانش را روبروی ما بگذارد. «هاراوی» و «هاردینگ» معتقدند که یک نقطه نظربدست آمده از زندگی زنان و یک تعهد بسمت ارزشهای رهایی بخش برای زنان به [کسب]شناخت بیشتر منجرمی شود و درعین حال بعدی را به شناخت اضافه می کند که پیش از این دردیدگاه "فاقد ارزش" علوم انتزاعی وجود نداشته است. برای مثال، اهمیت کشف این موضوع که "زنان جمع کننده" و "مردان شکارچی" بوده اند، دید کلی ما ازتحولات تاریخ را تغییر داده است. دوم اینکه، پژوهش «گیلیگان» در مورد تحول اخلاقی زنان دیدگاهای پیشین در مورد اینکه زنان به لحاظ اخلاقی [نسبت به مردان] ازپختگی کمتری برخوردارند را به چالش می کشد و بنابراین این چالش توانسته است کل دید ما را نسبت به توسعه اخلاقی عوض کند.

بنابراین بنظر می رسد که نویسندگان درگیرمعرفت شناسی فمینیستی با هابرماس برسرمدل یک علم خوب توافق داشته باشند: پس می توان گفت که دراین مورد، سیستم های اطلاعاتی باید با علایق و اهداف اجتماعی و آزادساز[رهایی بخش] با هم جمع شوند و تعهد به چنین اهدافی نشان دهنده فاصله ها، شکاف ها، تداوم ها و تعصب هایی است که در خوانش های سنتی از شناخت وجود دارد. این جنبه افشا کننده پنهان بطور خاص دراندیشه فمینیستی وجه پراهمیتی دارد. ارزشهای سرکوب گرمی توانند چراغ چشمک زن این جنبه افشا کننده باشد. آن دسته ای که به رهایی بخشی گروهی خاص تعهد دارند، ممکن است بتوانند به ما آگاهی های رادیکالی بدهند: آگاهی هایی که صرفا مربوط به یک گروه خاص و منتخب نباشد. بدین ترتیب، شناخت میتواند با کمک دریچه ای به حقایق جدید پیش برود. با این حال، دردنبال کردن ازچنین فرآیندی، نمی توان ادعا کرد که ارزشهای رهایی بخش همیشه به شناخت منتهی می شود تا زمانی که احتمالات برای شناخت جدید مهیا باشد.

«هاراوی» و «هاردینگ» معتقدند که کسانی که دریک موقعیت "فرودستی" قرار دارند،ازگروههای غالب جدا می افتند -چنین گروههایی [مثل زنان] -درموقعیت بهتری برای پیوند زدن ارزشهای رهایی بخش با شناخت قراردارند. این مسئله بازتاب دهنده تفکرمارکسیستی است که به طبقه کارگر با هدف دیدن تصویر واقعی تری از جهان نگاه می کند. با این حال فمینیست ها مدعی هیچ حقیقتی نیستند بلکه بیشتر سعی می کنند که شناخت از گروههای سرکوب شده را بعنوان سهمی ازشناخت سایرگروهها جدی بگیرند. با این حال درتوافق با بعضی جنبه های آرای هابرماس بنظر می رسد که چنین نگاهی درحال میانبر زدن نظریات هابرماس برای عمومی کردن شان باشد. با این حال، هابرماس با دیدن امر رهایی بخش بعنوان بخشی از روابط روزمره ، برانسانیت مشترک تاکید می کند. نکته ای ظریف که نباید درخلال استدلال فمینیستی فراموش کرد، این است که ما [بعنوان فمینیست] نباید جنبه انسانیت مشترک را نادیده بگیریم: جنبه ای جهانشمول که باید بدانیم چگونه تکثری ازبرداشت های معرفت شناختی به این انسانیت مشترک کمک می کند.

۰۵نتیجه گیری: چگونه معرفت شناسی فمینیستی به سیستم های اطلاعاتی/ارتباطاتی کمک می کند؟

به سرعت و فوری نمی توان به روشنی توضیح داد که چگونه انتقادات ازهابرماس و بویژه دشواره –مسئله ای مثل "رهایی" می تواند نسبت به سیستم های اطلاعاتی انتقادی موضعی عملی داشته باشد. با این حال، راههای وجود دارند که از طریق آنها از این مفاهیم درسهایی می آموزیم: بیش ازهرچیز، این انتقادات "توجه" به بستراجتماعی و فرهنگی را فاکتور فائق می داند. این رویکرد کمک می کند تا تعهد سیستم های ارتباطاتی /اطلاعاتی برای جا انداختن خودشان درعرصه اجتماعی/فرهنگی تضعیف شود _درتقابل با مواضع رسمی ترعلوم کامپیوتر سنتی. دوم این که، تلاشهای تئوری فمینیستی برای نگهداشتن رئالیسم در کنار رهایی بخشی درهماهنگی کامل با رویکردهای متداول موجود به سیستم های اطلاعاتی /ارتباطاتی است: جائی که ظاهرا نسبی گرایی لجام گسیخته نمی تواند مطالبات رهایی بخشی را با خود همراه کند. این دو جنبه تقریبا تشکیل دهنده بخش بیشتری از نوشته های اساسی درمورد سیستم های اطلاعاتی است. اما یک تاکید محکم تراز پیام سوم معرفت شناسی فمینیستی نشات می گیرد که از تاکیدهای «هاراوی» و «هاردینگ» بر شناخت گروههای منکوب و سرکوب شده در توسعه رویکردهای خاص خودشان به سمت "رهایی" شان نشات می گیرد. اعمال چنین نگاهی بر سیستم های ارتباطاتی حداقل نشان دهنده دو جنبه اولی ذکر شده است. همانطور که در بالا گفته شد، عقلانیت ارتباطاتی از طریق "موقعیت های کلامی ایده آل" ممکن است بطور کلی در درون یک گروه سرکوب شده ، متفاوت ساخته شوند. بعد این که، این امر می تواند بطورخاص کل مفهوم "تحلیلگر سیستم" بعنوان [یک نقش] رهایی بخش را زیر سوال ببرد. بعبارت دیگرمی گوید که مدیران، تحلیلگران سیستم و همه کسانی که در پست های بسیار بالا در سلسله مراتب سازمانی قرار دارند، نمی توانند براحتی موجبات "رهایی" کارگران پایین تر از خود در سازمان را فراهم بیاورند. بعلاوه ما باید به خود گروه های فرودست و تابع برای ابراز و بیان ارزش های رهایی بخش خاص خودشان از طریق دانش های [خاص]خودشان نگاه کنیم. این ادعای محکم تری خواهد بود که بگوئیم، رویکردهای الهام گرفته لیبرالی تر "کاربران مشارکتی" اغلب در سیستم های ارتباطاتی یافت می شود. راه موجود پیش رو، بازگشت به تئوری فمینیستی است که الهام بخش پروژه های سیستم های ارتباطاتی تبیین شده دراول مقاله هستند. باید این ایده را جدی گرفت که تئوری فمینیستی میتواند در جهت غنای هرچه بیشتر رویکرهای انتقادی به سیستم های ارتباطاتی عمل کند، و برای جستجوی این تئوری به شیوه ای دقیق تر درهمین محیط عمل کرد و در نهایت این که، راههای عملی فراهم و نشان داده شود که چگونه این تئوری می تواند محقق شود.


[۱] این مقاله توسط نویسنده(محقق مرکزتحقیقاتی سیستم های اطلاعاتی در دانشگاه سالفورد) درنهمین کنفرانس اروپایی سیستم های اطلاعاتی در Bled اسلونی در ژوئن ۲۰۰۱ ارائه شده است.

[۲] Computer-mediated Communication (CMC)

[۳] Theory of Knowledge-constitutive interests

[۴] Meehan 1995

[۵] Hirschheim

[۶] Klein

[۷] Lyytinen

[۸] Assister

[۹] Haraway

[۱۰] Harding

[۱۱] اپیستمه عبارت است از مجموع دانش و آگاهی های موجود در یک دوره یا دریک اجتماع انسانی فرهنگی(مترجم)

[۱۲] Cyberstailking

[۱۳] Situated understanding of knowledge