جنسیت و قدرت

نویسنده : داوود غنیم

مترجم : محبوبه حسين زاده

مردان در ساختارهای اجتماعی پدرسالاری- چه در عرصه عمومی و چه در عرصه خصوصی- در موضع قدرت قرار دارند و از این موقعیت برای کنترل و تسلط بر زنان استفاده می کنند. برتری مردان در جوامع پدرسالار خاورمیانه به دلیل قدرت تصمیم سازی آنان در فضاهای عمومی است، یعنی عرصه ای که زنان از آن محروم می شوند. این بحث از جانب برخی محققان علوم اجتماعی مطرح می شود که چون زنان از قدرت رسمی و حضور در عرصه های عمومی محروم می شوند، قدرتشان در عرصه های خانگی و سنتی نمود می یابد. اما برخلاف ادعاهای مطرح شده در مورد قدرت زنان در عرصه داخلی، ایدئولوژی های مسلط مذهبی و فرهنگی، سیاست و دولت، موافق قدرت مردان و اعمال کنترل آنان بر زنان در داخل عرصه خصوصی هستند. پس برخلاف محروم سازی تقریبا کامل زنان از عرصه عمومی، مردان همچنان عناصر مهمی در فضای خصوصی هستند. بنابراین، حتی در عرصه داخلی، مردان صاحب قدرت «ذاتی» هستند و قدرت زنان در عرصه داخلی همواره مشروط و وابسته به تمایل و رضایت مردان است و در نهایت حتی در عرصه داخلی هم در بیشتر موارد تصمیمات مهم زندگی توسط مردان گرفته می شود.
داوود غنیم در فصل ششم کتاب «جنسیت و خشونت در خاورمیانه» با بازخوانی عقاید و نظریات مختلف و متناقض در مورد روابط قدرت در جوامع پدرسالار، موقعیت و قدرت زنان در عرصه های خصوصی و محروم سازی آنان از عرصه های عمومی، به این نتیجه می رسد که هرچند جایگاه زنان در ساختار جنسیتی پدرسالارانه و همه فعالیت های مرتبط با آن بر اساس فرودستی زنان است، اما با این حال، امکان ارتقا و پیشروی به سوی دنیای مردان وجود دارد، دنیایی که تصمیمات و بحث و مذاکرات مربوط به سیاست، اقتصاد و فرهنگ در آنجا گرفته می شود.

در درون ساختارهای اجتماعی پدرسالاری، زنان خود را مادون تر از مردان می یابند چون مردان در موضع قدرت قرار دارند و از این موقعیت برای کنترل و تسلط بر زنان استفاده می کنند. زنان پست و فرودست محسوب شده و به عنوان جنس ضعیف و کم قدرت معرفی می شوند. در این جا این سوال مطرح می شود که چرا باید زنی که به حاشیه رانده شده و جایگاه اجتماعی پست و حقیری دارد، به شدت مورد کنترل و سلطه قرار گیرد. آیا شخصی که پست و به حاشیه رانده شده، چنان عامل تهدیدی است که نیاز به چنین کنترل خشنی داشته باشد؟ در حقیقت این یک موقعیت متناقض است. با فرض بر اینکه زنها، موجوداتی ضعیف هستند، لزوم چنین کنترل شدیدی بر آنها، منطقی به نظر نمی رسد. از سوی دیگر این بحث منطقی تر به نظر می رسد که در حققیت چنین کنترل شدیدی باعث می شود زنان، ضعیف و به حاشیه رانده شوند و همین امر نشان می دهد که زنان ذاتا موجودات ضعیفی نیستند بلکه این ضعف، نتیجه نهایی کنترل جنسیتی است. با چنین درکی از ماجرا، کنترل شدید زنان موید قدرت و نیروی زنان است و از این کنترل به عنوان مکانیسمی برای خنثی سازی این قدرت و نیرو استفاده می شود. بنابراین کنترل زنان لزوما نفی کننده قدرت زنان و یا نقش آنها در جامعه نیست؛ بلکه هدفش این است که قدرت زنان را تحت کنترل مردان دربیارود.

پدرسالاری و کنترل زنان که در مذاهب الهی حمایت شده اند، همزمان با ظهور دولت ها و انباشت ثروت ظاهر شدند. پروسه ظهور دولت ها و انباشت رفاه منجر به پیدایش "الیت"ها شد، اقلیتی از جمعیت که بواسطه ثروت و قدرتی که داشتند، یک گروه مشخص را تشکیل دادند. اکثریت جمعیت که با از دست دادن قدرت، اقتدار و ثروت شان، روز بروز بیشتر به حاشیه رانده می شدند، تلاش کردند تا این اقتدار را از طریق به حاشیه راندن دیگران، یعنی زنان، دوباره به دست بیاورند. به حاشیه راندن زنان تبدیل به یک پروسه مهم شد، چون بین جابجایی اجتماعی ناشی از ظهور الیت، ایجاد توازن می کرد. به حاشیه راندن زنان، تبدیل به شیوه مهمی برای مردان شده است تا از این طریق، قدرت و اقتداری را که از طریق پروسه قطبی سازی اجتماعی از دست داده اند، دوباره به دست بیاورند. علاوه بر پروسه به حاشیه راندن زنان توسط مردان، مذاهب الهی هم به تحکیم گفتمان درسالاری-که از کنترل و سلطه بر زنان حمایت می کند- کمک می کنند.

بنابراین، اولین پروسه قطبی سازی بر مبنای ثروت و قدرت به دومین سطح قطبی سازی اجتماعی بر مبنای جنسیت منجر شده است. هرچند هر دو سطح قطبی سازی اجتماعی شامل سرکوب، استثتمار و کنترل است. کنتزل زنان، پروسه ای است که از طریق آن قدرت زنانه تبدیل به قدرت غیررسمی می شود و فقط یک شکل مجاز از قدرت رسمی و مسلط، یعنی قدرت مردان باقی می ماند. این پروسه، برتری قدرت مردان را تضمین می کند و با کنترل زنان، هرگونه چالشی در برابر این قدرت را رفع می کند. از آنجا که این پروسه در همان حال که قدرت(مردان) را بالا می برد، قدرت دیگری (زنان) را سرکوب می کند، پس پروسه خشونت است.

یکی از نتایج مهم چنین پروسه ای این است که چون قدرت زنان نمی تواند به صورت رسمی ابراز شود، پس باید از طریق شیوه های جایگزین ابراز شود و به همین دلیل قدرت زنان به یک قدرت غیررسمی، سنتی و اقرار نشده، تبدیل می شود. قدرت زنانه، قدرتی است که مورد تائید توجیهات اجتماعی، فرهنگی و مذهبی نیست و از لحاظ فرهنگی، یک قدرت تائیدنشده و غیرمجاز است. روسالدو می گوید:«ممکن است زنان "غیر نرمال " باشند چون جوامعی که زنان را به عنوان موجوداتی فاقد اقتدار مشروع تعریف می کنند، راهی برای اقرار و پذیرش واقعیت قدرت زنان ندارند»۱. گرین هم بحث می کند:« انواع مختلفی از قدرت وجود دارد. با تمرکز بر قدرت رسمی، نمی توانیم به مجموعه کامل منابعی که توسط زنان به کار گرفته شده، پی ببریم. از آنجا که پشتگرمی مردان به اقتدار اجتماعی است که نیازهای اجتماعی زنان را نادیده می گیرد، بسیاری از زنان استفاده از اشکال غیرمتعارف قدرت را انتخاب کرده اند»۲.

روابط قدرت در هر ساختار اجتماعی، مهم هستند. فوکو ادعا می کند « قدرت در هر جایی وجود دارد، هم سلطه گر و هم زیردست، هردو قدرت تولید می کنند، قدرت و مقاومت با هم پیوند نزدیکی دارند»۳. در حالی که هنوز تعریف جنسیت به روابط قدرت که در آن مردان سلطه گر و زنان فرودست هستند، تعریف معتبری است، اما باید این تعریف تعدیل شود تا با قدرت فرودست، یعنی قدرت زنان تطبیق کند.

روسالدو توضیح می دهد: «دانشمندان علوم اجتماعی، اقتدار مردها را تاحدود زیادی مسلم و بدیهی دانسته اند؛ آنها همچنین تمایل به پذیرش این دیدگاه مردانه دارند که اعمال قدرت از جانب زنان، تصنعی، دردسر ساز، غیرمجاز و بی اهمیت است»۴
. رسام هم در مطالعه اش در مورد مراکش، این بحث را مطرح می کند: «معمولا پذیرفته شده است که هرچند زنان شاید در درون جامعه اقتدار نداشته باشند، اما لزوما فاقد قدرت و یا تاثیرگذاری نیستند. بررسی دقیق تر ساختار و عملکرد خانه داری وجود میزان قابل توجهی از «قدرت محول نشده» را آشکار می کند که زنان برای بدست آوردن آن رقابت می کنند و از این قدرت استفاده می کنند تا نیازهای شخصی و آرزوهایشان را پیش ببرند»۵
. مک لئود هم در مطالعه اش در قاهره درباره قدرت و مقاومت می گوید: «زنان حتی به عنوان بازیگران فرودست، همواره نقش فعالی را اجرا می کنند که از دوگانه استثمار/ پذیرش فراتر می رود، دوگانه ای که عاملیت مبهم و پیچیده زنان را در آنچه که می پذیرند، خود را با آن تطبیق می دهند، یا نادیده می گیرند، مقاومت و یا اعتراض می کنند؛ گسترده می کند. گاهی همه موارد )ذکرشده( همزمان رخ می دهد. روابط قدرت باید به عنوان رابطه مداوم مبارزه دیده شود»۶.

فریدل در مطالعه اش درباره منابع قدرت زنان در ایران می نویسد:

«گزارش های موقعیت زنان در جوامع خاورمیانه حاوی پارادوکس های آشکار است؛ گفته می شود که زنان، فرمانبردار مردان، شهروندان درجه دو، تحت ظلم و ستم، در چادر پوشانده شده، محبوس در چهاردیواری و از لحاظ قانونی و دسترسی به منابع با مردان نابرابر هستند. با این حال در سطح زندگی روزمره و در فرهنگ عمومی، زنان، به خصوص زنان شوهردار بالغ، عموما زنانی "قدرتمند" در نظر گرفته می شوند. صرفنظر از اینکه مفهوم زن سرکوب شده اما قدرتمند، تاچه حد متناقض به نظر می رسد، اما این تناقض وجود دارد. در حقیقت من حتی اینطور استدلال می کنم که مردم فرودست که در اینجا منظور همان زنان است، نه تنها می توانند در آنِ واحد، سرکوب شده و قدرتمند باشند، در عین حال می توانند از هر روابط نابرابری که موقعیت و جایگاه آنها را تعیین می کند، کسب قدرت کنند تا تغییرات موثری در کار و بار خود و دیگران ایجاد کنند. گزارش های موقعیت زنان در جوامع خاورمیانه حاوی پارادوکس های آشکار است؛ گفته می شود که زنان، فرمانبردار مردان، شهروندان درجه دو، تحت ظلم و ستم، در چادر پوشانده شده، محبوس در چهاردیواری و از لحاظ قانونی و دسترسی به منابع با مردان نابرابر هستند. با این حال در سطح زندگی روزمره و در فرهنگ عمومی، زنان، بخصوص زنان شوهردار بالغ، عموما زنانی "قدرتمند" در نظر گرفته می شوند. صرفنظر از اینکه مفهوم زن سرکوب شده اما قدرتمند، تاچه حد متناقض به نظر می رسد، اما این تناقض وجود دارد. در حقیقت من حتی این طور استدلال می کنم که مردم فرودست که در اینجا منظور همان زنان است، نه تنها می توانند سرکوب شده و قدرتمند باشند، بلکه می توانند از هر روابط نابرابری که موقعیت و جایگاه آنها را تعیین می کند - از شرایط سخت و زندگی هایشان، از شرایط وجودی نامطلوبی که به آن محدود شده اند که می تواند نامطلوب و ناخوشایند هم باشد- کسب قدرت کنند تا تغییرات موثری در کار و بار خود و دیگران ایجاد کنند»۷.

بنابراین چون زنان از قدرت رسمی محروم می شوند، قدرت زنان در عرصه های غیررسمی نمود می یابد. به عبارت دیگر، قدرت نداشتن زنان در عرصه عمومی منکر این واقعیت نیست که زنان در عرصه های خانگی و سنتی دارای قدرت هستند. سینگرمن با مطالعه مناطق کم درآمد در قاهره تاکید می کند «این فرض که زنان به ندرت در مراتب بالاتر بوروکراسی دولتی، یا ارتش و یا در بین الیت ها، حضور دارند، پس نباید در سیاست مداخله کنند نوعی کوتاه بینی است»۸. سینگرمن می گوید: «اگر کسی سیاست ها را در سطح خانه داری و اجتماع مورد تحقیق قرار دهد، در می یابد که زنان مسلما در پروسه های تصمیم سازی، فعالیت های تقسیم بندی شده و در سازمان های غیررسمی مداخله دارند. هرچند فعالیت های روزمره زنان، در خانه داری و اجتماع به عنوان وظیفه برایشان در نظر گرفته می شود، ولی در حقیقت این فعالیت ها بیشتر از آنکه مرتبط با کار و بار و امور « خانگی» باشند، در سطوح گسترده تر به قدرت مربوط می شوند.» ۹.

مطابق اظهارات حیجاب، معمولا سه فاکتور برای تعیین میزان قدرت زنان مورد استفاده قرار می گیرد. اول مشارکت زنان در پروسه های دمکراتیک یعنی حق رای، حق انتخاب شدن، عضوی از دولت بودن و از این قبیل؛ دوم قانون گذاری در مورد موضوعات مربوط به احوال شخصیه؛ و سوم دسترسی زنان به آموزش و استخدام با حقوق. با استفاده از این شاخص ها، اعتقاد بر این است که زنان، جایگاه و موقعیت پایین و قدرت کمی در دنیای عرب دارند۱۰. حیجاب ادامه می دهد: «دستیابی به پارلمان و یا مشاغل همراه با حقوق و دستمزد، ابزارهای سنجش ناکافی برای قدرت هستند: تعداد کم نمایندگان زن در پارلمان ها به این معنا نیست که زنان در اجتماع خود دارای قدرت نیستند؛ حضور کم زنان به عنوان نیروی کار دارای حقوق و دستمزد به این معنا نیست که زنان پول و یا کنترلی بر درآمد ندارند»۱۱. درست مثل این است که گفته شود چون اقلیت الیت، مبارزه برای قدرت را تحت سلطه و کنترل خود دارند، پس بیشتر مردان در عرصه های عمومی به قدرت دسترسی ندارند، اکثریت مردان هم از عرصه های متعارف زندگی سیاسی و اقتصادی محروم می شوند، پس بنابراین باید پذیرفت که این تصور عمومی که حوزه عمومی تحت تسلط مردان قرار دارد، فقط یک مفوم انتزاعی است.

همان طور که حضور مردان در عرصه عمومی به صورت خودکار به توانایی آنها برای دسترسی به قدرت و رفاه تعبیر نمی شود، پس این تفسیر به همان اندازه در مورد زنان هم صدق می کند و غیاب آنها در عرصه عمومی لزوما ابزار سنجش قدرت زنان در جامعه نیست. عکس این مساله هم درست است همان طور که کاپریولی می گوید: «درصد حضور زنان در پارلمان های غیردمکراتیک، نشان دهنده بیشتر بودن میزان برابری آنها نیست، چون اعضای پارلمان های غیردمکراتیک از کمترین میزان آزادی برخوردارند هرچند درصد زنان در چنین پارلمان هایی اغلب بالاست»۱۲.

اما با این وجود، عرصه های سیاست، قانون و اقتصاد، عرصه های بسیار مناسبی برای سنجش پیشرفت زنان هستند، تاجایی که نمی توان آنها را نادیده گرفت. این حقیقت که این عرصه ها در سنجش قدرت سنتی زنان ناتوان هستند، دلیل توجیه کننده ای برای حذف شان در تحلیل و بررسی قدرت زنان نیست. سنجش این عرصه ها در نشان دادن اینکه پیشروی زنان به سوی برابری در خاورمیانه نسبتا بدون تغییر مانده است، کارآمد و مفید است. زنان هنوز هم در عرصه های اساسی و مهمی، قدرتی ندارند. مقیسی نسبت به این موضع گیری که « از عاملیت زنان و توانمندسازی آنان در داخل یک فضای زنانه تعریف شده، محدود و حمایت شده، تجلیل می کند اما عرصه های اساسی و مهم تر، ساختارهای اجتماعی- فرهنگی بزرگتر، سازمان های مذهبی و سیاسی-حقوقی را نادیده می گیرند، عرصه هایی که فاقد نمایندگی زنان و هر گونه امید به دورنمایی برای تغییر معنادارند» هشدار می دهد۱۳.

بنابراین اشاره به این که زنان در خانواده و یا در اجتماع قدرت غیررسمی دارند نباید به عنوان توجیهی برای فقدان قدرت رسمی و یا قانونی آنها در نظر گرفته شود. از طرف دیگر این بحث هم که چون بیشتر مردان در عرصه عمومی فاقد قدرت هستند- هرچند که یک حقیقت مسلم است- پس رقابت زنان برای کسب قدرت در عرصه عمومی بی فایده است، به اندازه بحث قبلی گمراه کننده است. طرح موضوع به این شکل، گمراه کننده است و مانع دستیابی به هدف پیشرفت موقعیت و جایگاه زنان در جامعه می شود. بنابراین این ادعا که زنان دارای قدرت غیررسمی هستند و یا حتی پذیرش این ادعا، نباید مانعی سر راه زنانی باشد که در جستجو و تلاش برای افزایش قدرت رسمی شان هستند. علاوه بر همه اینها، افسرالدین به ما یادآوری می کند: «توانمندسازی کسب عرصه عمومی برای زنان به وسیله زنان است»۱۴.

با این حال درست است که قبول کنیم اگر در عرصه عمومی، قدرت وجود دارد پس باید در عرصه داخلی و خانگی هم قدرت وجود داشته باشد و از آنجا که زنان در عرصه عمومی قدرت ندارند پس زنان محدود به اعمال قدرت در عرصه داخلی هستند. نلسون می گوید:« کل بحث قدرت در جوامع خاورمیانه تحت تاثیر دسته بندی های عرصه های عمومی/داخلی قرار دارد»۱۵. اما چند نویسنده هم به ایجاد دوگانگی بین عرصه های عمومی و داخلی انتقاد کرده اند۱۶. خوری ادعا می کند:« خانه داری به عنوان یک تولید و اتحاد سیاسی، شامل عرصه های به ظاهر "عمومی" می شود. بدون شک، این دوگانگی بین عرصهعمومی و خصوصی باید تعدیل شود»۱۷.

هرچند تقیسم بندی بین فضاها در جوامع خاورمیانه تا حدود قطعی، انعکاس دهنده خط کشی های جنسیتی در جامعه است، اما بدون شک قطعیت و انعطاف ناپذیری عرصه های تعیین شده، جای بحث و تردید دارد. عرصه های عمومی و خصوصی در هر حوزه جنسیتی وجود دارد. خانه داری، نه کاملا و نه منحصرا، یک فضای خصوصی نیست چون به روی همه زنان دیگر، همسایه ها و اقوام باز است. خیابانهای محلی، محله ها و دیگر شبکه های اجتماعی مختلف هم کارکرد فضای عمومی را برای زنان دارند. اما همچنان از دوگانگی بین فضاهای عمومی و خصوصی برای پشتیبانی از این نتیجه گیری نادرست استفاده می شود که زنان در چنین جوامعی تقریبا فاقد قدرت هستند.

این نتیجه گیری که کنترل انحصاری عرصه های خانگی به زنان واگذار شده است، ما را در معرض ریسک حمایت از یک موضع گیری افراطی دیگر قرار می دهد. از این بدتر وقتی است که کنترل فرضی زنان بر عرصه خانگی را موازنه قدرت مردان در عرصه عمومی فرض می کنند. با جاگزینی بحث افراطی دیگری که «همه» قدرت و کنترل بر عرصه داخلی را به زنان واگذار می کند با این بحث که «فضایی» برای قدرت زنان وجود ندارد، در مورد قدرت زنان در عرصه داخلی اغراق می شود.

رسام تاکید می کند «این مهم است که در عرصه داخلی و خانگی، بین پیوند و نسبت خانوادگی به عنوان سیاست- که امتیاز ویژه مردان است- و پیوند و نسبت خانوادگی به عنوان مدیریت خانه و تشکیلات که به زنان واگذار شده است، تفکیک صورت گیرد»۱۸. روابط پیچیده قدرت در ساختار عرصه داخلی هم خود را تثبیت کرده است. درست است که زنان دارای قدرت و کنترل بر مدیریت زندگی روزانه و مسائل زندگی خانگی هستند، اما قدرت نهایی یکه تازی در تصمیم گیری با مردان است و نه زنان. این واقعیت، مورد حمایت و پشتیبانی هنجارهای اجتماعی غالب و تائیدهای مذهبی است، البته اگر تحمیلی در کار نباشد. مسئولیت تامین نیازهای خانواده که منحصرا به مردان داده شده است، عدم توازن بین قدرت زن و شوهر را تشدید می کند. حفظ کنترل امور مالی، منبع قدرت بالای شوهران است. این کنترل و اقتدار بسیار فراتر از قدرتی است که زنان در عرصه داخلی دارند.

در نظر گرفتن قلمروی خانگی به عنوان یک واحد مستقل، جامع و ایزوله، اغراق در قدرت زنان است. هرچند که مردان در بیشتر مواقع در عرصه داخلی حضور ندارند، اما همچنان قدرت خود را بر امور خانواده اعمال می کنند. آداب و قواعد موجود در عرصه عمومی که مردان بیشتر وقت خود را در آن می گذرانند، بر رفتار آنان تاثیر می گذارد. مردان تمایل دارند که این موارد را به شکل مداخله اقتدارگرایانه در امور زندگی خانگی، انعکاس دهند. بدین ترتیب، خانواده و زندگی داخلی از تاثیر سنگین دولت و قانونگذاریهایش در امان نیستند. کارکرد عرصه داخلی در انزوا و جدا از عرصه عمومی و قواعد مقتدرانه حاکم بر آن نیست، به همین دلیل است که زنان در این عرصه نه قدرت مطلق دارند و نه قدرت بدون چون و چرا.

علاوه بر همه اینها، این بحث هم مطرح شده است که به جای تاکید بر محرومیت زنان از عرصه عمومی، زاویه بهتری برای تحلیل، تائید محرومیت مردان از عرصه های عمومی مشخصی است. نلسون در حمایت از این ایده می گوید: «جداسازی زنان به صورت آلترناتیو می تواند به صورت محرومیت مردان از سلسله ارتباطاتی که زنان بین خودشان دارند، در نظر گرفته شود»۱۹. مخلوف که در مورد زنان در یمن مطالعه کرده است، پیشنهاد می دهد: «می توان این اعتقاد جسورانه را مطرح کرد که در حقیقت این مردان هستند که از دنیای زنان محروم شده و به آن راه داده نمی شوند، به همان اندازه و حتی شاید بیشتر از آنچه زنان از دنیای مردان محروم شده اند»۲۰.

این یک واقعیت است که تفسیرهای آلترناتیو از ساختار جنسیت می توانند بر محرومیت مردان در عرصه داخلی تاکید کنند، با این حال همین مسیر بحث هم اگر به درازا کشیده نشود، می تواند منجر به نتیجه گیری های غلط و نادرست دیگری شود. آپارتایدی که بحث را به جداسازی و محرومیت هر دو جنس می کشاند به جای به چالش کشیدن جداسازی جنسیتی از طریق پذیرش و اعتراف به آنچه که هست، منجر به چنین نتیجه گیری هایی هم می شود که فرض را بر این می گیرد که جداسازی یک نظم منصفانه و متوازن است. با این شیوه بحث، نه تنها محرومیت زنان از عرصه های عمومی توجیه می شود، بلکه آن را موازنه ای برای خروج و محرومیت مردان از عرصه داخلی و خانگی در نظر می گیرند. پس آیا همچنان که محروم سازی زنان از عرصه های عمومی با مقاومت مواجه می شود، پس نباید محروم سازی مردان از عرصه های داخلی هم واکنش یکسانی را در پی داشته باشد؟

برخی هم ممکن است این طور فرض کنند که مردان در عرصه عمومی دارای قدرت هستند، پس زنان دارای قدرت در عرصه خانگی و داخلی هستند چون مردان در این عرصه جایی ندارند. این فرض به عنوان یک تقسیم بندی طبیعی قدرت بین زن و مرد در نظر گرفته می شود، انگار موقعیت و جایگاه این دو قدرت با هم برابر است. این دیدگاه، قدرت در عرصه خانگی را به عنوان غرامتی برای فقدان قدرت زنان در عرصه عمومی و یا به عنوان تقسیم «برابر» و «منصفانه» کار بین دو جنس بر حسب قدرت، ترسیم می کند.

ایجاد هیرارشی در قدرت

این بحث که توزیع منصفانه قدرت بین دو جنس، قدرت مردان را به عرصه عمومی واگذار می کند و قدرت زنان را به عرصه داخلی، با ایدئولوژی مذهبی اسلام که طبق آن نقش ها و مسوولیت های زن و مرد باید به طور مشخص از هم جدا باشد، شدت می گیرد. شکلی از توزیع قدرت که توسط مذهب تعیین می شود، از تفاوت های طبیعی بین زن و مرد ناشی می شود و از این منطق پیروی می کند که در دنیای کاملا طبیعی، هر زن و مردی از سهم خود از قدرت راضی خواهد بود. هنوز یکی از ایدئولوژی های بنیادی اسلام درباره جنسیت، همانند بسیاری از دیگر مذاهب، عدم تساوی ذاتی بین زن و مرد است. این نابرابری جنسیتی ذاتی در اسلام مورد قبول محافظه کاران ضدزن، کاملا مشهود است و اخیرا هم فمینیست های مسلمان، این شیوه از اسلام را به چالش کشیده اند. منطقی هم این است که این نوع از ایجاد هیرارشی بین دو جنس طبیعتا به ایجاد هیرارشی در قدرت مرتبط با هر جنس منجر می شود. بنابراین با بازتاب هیرارشی جنسیتی مذهبی، مردان در راس ساختار قدرت اجتماعی و زنان در کف آن قرار می گیرند.

ولیکن توجیهات مذهبی که در مورد اختلاف بین موقعیت و قدرت زنان و مردان وجود دارد در پاسخ دهی به تاثیرات این رتبه بندی قدرت در زندگی روزانه ناموفق است. برتری مرد به دلیل قدرت تصمیم سازی وی در فضای عمومی است، بدون توجه به این واقعیت که تصمیماتی که در این عرصه گرفته می شود، از هر طریق ممکن بر زندگی زنان تاثیر می گذارد. محروم سازی زنان از عرصه عمومی شیوه موثری در محروم سازی زنان از کلیه پروسه های تصمیم سازی است.

با چنین برداشتی، هر قدرت و یا جایگاهی که زنان در عرصه خصوصی کسب می کنند، قطعا غرامتی ناکافی برای محروم سازی زنان از عرصه عمومی و به تبع آن از سیاست است. ساختار عرصه عمومی همچنان ناعادلانه و یک نظم اجتماعی محروم کننده است. بنابراین، قدرت و موقعیتی که در فضای خصوصی نگاه داشته شده، نباید به عنوان آلترناتیوی برای قدرت و موقعیت به کار گرفته شده در فضای عمومی مطرح شود. این یک ترتیب اجتماعی چندپاره است که در آن افراد فقط می توانند در یکی از این دو عرصه دارای قدرت باشند و هیچ وقت یک قدرت فراگیر در هر دو حوزه را ندارند. در حقیقت پذیرش اینکه قدرتی که زنان در عرصه داخلی دارند به عنوان یک جایگزین و یا در بهتربن حالت متمم قدرت مردان در زندگی عمومی است، به نوعی، دوگانگی موجود بین فضای عمومی و خصوصی در داخل جامعه را تائید کرده و آن را استحکام می بخشد.

این دوگانگی نه کمال مطلوب است و نه یک ترتیب اجتماعی خوشایند از نقش های جنسیتی. در این هیرارشی قدرت، قدرت مرتبط با عرصه عمومی یعنی قدرت مردان، بالاترین قدرت در جامعه است. زنان ار این عرصه محروم می شوند و دارای قدرت، تاثیر و نفوذ کم و یا حتی فاقد آن هستند. از سوی دیگر، قدرت زنان مرتبط با فضای خصوصی، قدرتی ناچیز است و همیشه تحت تاثیر مردان قرار دارد و در بسیاری از موارد مهم و اساسی، تصمیمات توسط مردان گرفته می شود.

علاوه بر همه اینها، دولت تحت سلطه مردان هم تاثیر قابل ملاحظه ای در خانواده و سیاست های خانگی دارد. صرفنظر از این بحث که مردان، اغلب از فضای داخلی محروم شده اند، اما ایدئولوژی های مسلط مذهبی و فرهنگی، موافق قدرت مردان و کنترل آنان بر زنان در داخل عرصه خصوصی هستند. بنابراین برخلاف محروم سازی تقریبا کامل زنان از عرصه عمومی، مردان همچنان عناصر مهمی در فضای خصوصی هستند. جامعه نیز قدرت مردان بر زنان در عرصه خصوصی را به رسمیت می شناسد و به آن مشروعیت می دهد. در حقیقت انحصارطلبی رژیم های اقتدارگرا یا تئوکراتیک بر سیاست، رفاه، قدرت و تصمیم سازی در کلیه جنبه های زندگی، بیشتر مردان را بدون هیچ قدرتی می گذارد البته به جز قدرت در عرصه خصوصی.

بنابراین، حتی در عرصه داخلی، مردان صاحب قدرت «ذاتی» هستند و نه زنان. قدرت زنان در عرصه داخلی همواره مشروط و وابسته به تمایل و رضایت مردان است. مذهب و فرهنگ از طریق مشروع سازی قدرت مردان، چه در عرصه عمومی و چه در عرصه خصوصی، و با بی ارزش سازی قدرت زنان باعث استحکام هیرارشی قدرت می شود. پذیرش و مشروع سازی قدرت تاثیر قابل ملاحظه ای در شیوه های درک و اعمال قدرت در زنان و مردان دارد.

مطابق اظهارات کرمی:« این مهم است تا تشخیص دهیم « قدرت»ی که زنان در وضعیت پدرسالاری به کار می گیرند، قدرت در معنای واقعی نیست بلکه فقط «تاثیرگذاری» است. هیچ بنیان ساختاری برای قدرت زنان در یک جامعه پدرسالار وجود ندارد و اگر هم زنان بتوانند از طریق کنترل ماهرانه سیستم، قدرتی به دست بیاورند، مردان می توانند در هر زمانی این قدرت را از آنان پس بگیرند» ۲۱. رسام همچنین توضیح می دهد «هرچند زنان تمام تلاش خود را می کنند تا به صورت ماهرانه ای مردان را به نفع خود کنترل کنند، اما تقریبا همیشه تصمیم های نهایی، بازتاب خواسته ها و نیازهای مردان است»۲۲. بنابراین زنان با موقعیت و جایگاه تقریبا ضعیفی که دارند، فقط می توانند با کنترل ماهرانه مردان اقتدارگرا، قدرت به دست بیاورند. به همین دلیل قدرت زنان، یک شکل ضعیف و تصنعی از قدرت است که همواره تحت تاثیر خواسته و تمایل مردان قرار دارد. کوشا در مطالعه اش در مورد روابط خانوادگی در ایران اظهار عقیده می کند: «حتی شوهرانی که کار و شغل خود را مهمتر از خانواده هایشان می دانند؛ چنین پدرهایی مسئولیت و تصمیم گیری در مورد فرزندان را به همسران خود محول می کنند چون فرزندان را عرصه مادران برای تاثیرگذاری و بسیار بی اهمیت برای وقت گرانبهای پدر می دانند. با این وجود همه فعالیت ها باید مهر اجازه و موافقت پدر را داشته باشد»۲۳.

افسانه مشهور خاورمیانه هم مشروط بودن قدرت زنان به مردان را نشان می دهد. کمبز-شیلینگ۲۴ بحث می کند که زن داستان هزار و یک شب برای وجودش، برای جانش به مرد وابسته می ماند. توانایی زن در لذت دادن به مرد و سرگرم کردن وی، می تواند زن را تا حدودی در نظر مرد با ارزش کند و به همین خاطر تاثیراتی روی او بگذارد. ولیکن، تاثیر زن غیرمستقیم و فرودست است و به هوس مرد بستگی دارد در حالی که کنترل مرد آشکارا و مستقیم است.

برخلاف عرصه عمومی، عرصه داخلی مشمول نبرد قدرت بین زن و مرد می شود. قدرت مردان در عرصه عمومی تقریبا بدون چون و چرا است در حالی که قدرت در عرصه داخلی، فرصتی را برای مردان فراهم می کند تا مستقیما با زنان رقابت و اعلام برتری کنند. پس اینجا این بحث می تواند مطرح شود که هیرارشی قدرت بین دو جنس هم در عرصه عمومی، هم در عرصه خصوصی و هم در درگیری های بین این دو عرصه وجود دارد.

ولیکن، ابولغد هشدار می دهد: «روابط قدرت شکل های بسیار زیادی به خود می گیرد، جنبه های زیادی هم دارد و درهم تنیده است. وقتی برخی از انواع هیرارشی را از اشکال مهم قدرت و برخی را غیرمهم فرض می کنیم، مانع خودمان برای کشف راه ها و شیوه هایی می شویم که این اشکال هیرارشی می توانند همزمان با هم برای اهداف مشترک و یا مغایر عمل کنند»۲۵. این نکته هم صحیح است که هیرارشی قدرت، قدرت زنان را مطلقا نادیده نمی گیرد، اما در عوض بر روابط نامتوازن بین قدرت مرد و قدرت زن تاکید و آن را برجسته می کند. پذیرش وجود هیرارشی، لزوما آن را توجیه نمی کند؛ بلکه پذیرش وجود هیرارشی یک گام مهم به سمت تغییر آن است.

هیرارشی، مسائل قدرت و کنترل، جنبه های اصلی روابط بین زنان را هم تشکیل می دهند. به عنوان مثال نقش مادرشوهر، دربردارنده جنبه هایی از هیرارشی، قدرت، کنترل، اقتدارطلبی و خشونت است. در حقیقت اساس نقش مادرشوهر، هیرارشی قدرت و موقعیت وی در رابطه با عروس جدید است. این توضیح، این واقعیت را نشان می دهد که هرچند یک درجه بندی بین رتبه های قدرت عرصه های عمومی و خصوصی و یک ساختار هیرارشی در بین هردوی این عرصه ها وجود دارد، اما هیرارشی های قدرت، کلیه قدرت های یکدیگر را بی اثر نمی کنند. تقسیم قدرت در بین این عرصه ها، انعکاس دهنده چنین واقعیتی است. در عرصه داخلی، مرد حرف آخر را در تصمیمات کلیدی می زند در حالی که تصمیمات روزمره بی اهمیت تر به زنان واگذار شده است.

این بدان معنا نیست که تقسیم قدرت در عرصه خصوصی، سفت و سخت و یا غیرقابل انعطاف است. گسک و بلاغی توضیح می دهند که مرزهای قدرت به صورت بی پایانی مورد بحث و گفتگو است۲۶. پروسه بحث و چانه زنی و چانه زنی مجدد درباره روابط قدرت، هر روز بین دو جنس رخ می دهد. عرصه داخلی جایی است که این مشاجره و رقابت برای قدرت تا آخر ادامه دارد. وقتی قدرت اعمال می شود، یعنی نتیجه عاملیت یک جنس تاثیر خود را می گذارد و تحت تاثیر جنس دیگر قرار می گیرد. نلسون بحث می کند که «با ارزیابی مجدد مفهوم قدرت از موضع تاثیر متقابل و دوجانبه، می توان گفت که زنها می توانند بر مردان تاثیر بگذارند و این کار را هم می کنند»۲۷.

پس با این متد، زنان در عرصه عمومی مقدار مشخصی قدرت به دست می آورند. اما این امر نباید در واقعیت روابط ناعادلانه کنترل و سلطه که بین دو جنس وجود دارد، تردید ایجاد کند. هرچند جایگاه زنان در ساختار جنسیتی پدرسالارانه و همه فعالیت های مرتبط با آن بر اساس فرودستی زنان است، اما با این حال، امکان ارتقا و پیشروی به سوی دنیای مردان وجود دارد، دنیایی که تصمیمات و بحث و مذاکرات مربوط به سیاست، اقتصاد و فرهنگ در آنجا گرفته می شود.

چون فعالیت ها و زندگی خانگی بخشی از دنیای زنان در نظر گرفته می شود، ساختار جنسیت تمایل دارد تا عرصه داخلی را در نظر مردان بی اهمیت و فاقد ارزش نشان دهد. فرایدل با مطالعه افسانه های ملی فارسی توضیح می دهد: «مردان، مخصوصا هیچ تمایلی برای دخالت در روابط دختران و یا همسرانشان با دیگر زنان ندارند. دخالت در امور زنان و جانب داری از آنها در اختلاف ها و نزاع هایشان، ورای وظیفه و شان یک مرد است»۲۸. ارزش های فرهنگی و مذهبی با اعلام مردانه نبودن عرصه داخلی، از خروج و محرومیت مردان از فضاهای زنانه مطمئن می شوند. در عوض، زنان نقش فعالی در تقویت محروم سازی فرهنگی مردان از عرصه خصوصی ایفا می کنند و از این مساله به سود خود استفاده می کنند. علاوه بر این، ناتوانی ازدواج از ایجاد یک رابطه سالم بین زوج ها، باعث مستحکم شدن چنین شرایطی می شود.

محروم سازی مردان از عرصه خصوصی، ذاتا انعکاس دهنده قدرت زنان نیست؛ بلکه می تواند به عنوان پروسه ای برای تنزل مقام اجتماعی و به حاشیه راندن عرصه داخلی در نظر گرفته شود. از طرفی هم این درست است که تقسیم بندی های اجتماعی ایجاد شده بین این دو عرصه به زنان مقداری قدرت کنترل بر زندگی خانوادگی و فرزندانشان را می دهد. با این حال، قدرت نهایی، اقتدار و کنترل با مردان است، مردانی که در عوض راضی هستند به این که جنبه های بی اهمیت و جزئی عرصه داخلی مزاحمتی برایشان اینجاد نکند. مخلوف معتقد است: «در حالی که مردان در بازار، اداره و مسجد مشغول و درگیر فعالیت های اقتصادی، سیاسی و مذهبی هستند- فعالیت هایی که به عنوان فعالیت های اصلی و محوری در فرهنگ تعریف شده اند- به نظر می رسد که فعالیت های خانگی زنان ربطی به پیشرفت فعالیت های «خارج» از خانه آنان در جامعه ندارد. همچنان که فرهنگ از طریق تعریف بسیار شفاف عرصه داخلی به فضای زنانه، زنان را برای ابد از دیگران جدا و در این عرصه نگه می دارد.» ۲۹. بنابراین در عرصه داخلی، قدرت زنان مجاز و یا قابل تحمل است، چه زنان در این عرصه مثل ملکه عمل کنند و یا مثل یک خدمتکار، فقط چون عرصه داخلی، دنیای زنان است، عملکرد آنان ارزش چندانی ندارد.

با در نظر گرفتن این که هرآنچه در این عرصه ها اتفاق می افتد، تاثیرات مستقیم و غیرمستقیم عظیمی بر زندگی زنان دارد و غیبت آنها از عرصه عمومی، یک فرصت از دست رفته برای تاثیرگذاری بر زندگی شان است، کنجکاو می شویم که پس چرا قدرت داخلی و سنتی زنان هنوز به قدرت بیشتری در عرصه عمومی تبدیل نشده است. چرا ما از زنان انتظار داریم که با همین قدرت ناچیز کنار بیایند به جای اینکه آرزوی قدرت برابر در جامعه را داشته باشند؟ با فرض بر اینکه زنان دارای جایگاه فرودست اجتماعی هستند، آیا کسب حجم کوچکی از قدرت در عرصه داخلی که در ساختار جنسیتی با اعطای آن به زنان موافقت شده، نهایت پیروزی زنان است؟ اغراق کردن و تجلیل از قدرت ناچیزی که زنان در عرصه خصوصی به کار می برند، ریسک تائید و تثبیت مادون بودن زنان را به همراه دارد. در عوض، ما باید شکل سنتی قدرت زنان را به عنوان یک سکوی شروع مثبت برای مرحله بعدی در نظر بگیریم و قدرت سنتی را با بسط و گسترش آن به دیگر عرصه ها از جمله عرصه عمومی و سیاسی جامعه مستحکم تر کنیم. سپس این قدرت بسط یافته باید برای ایجاد پیشرفت های ملموس در زندگی زنان مورد استفاده قرار بگیرد. این در حالی است که زنان همچنان از عرصه عمومی که سیاست، اقتصاد و قانونگذاری در آن مورد بحث و شکل می گیرد، محروم هستند. با در نظر گرفتن همه این موارد، جای تعجب دارد که قدرت سنتی زنان در سطح داخلی، به عنوان مکانیسم جبرانی و تسکین دهنده فقدان قدرت آنها در عرصه عمومی عمل می کند.

عامل دیگری که بر قدرت زنان تاثیرگذار است، نقش دولت است. دولت و کشورسازی در خاورمیانه، مشابه دیگر مناطق دنیا، در ابتدا با محروم سازی زنان همراه بوده است. نقش زنان، منافع، آرزوها و تمایلات آنها در ایجاد اولیه دولت های مدرن غایب بوده اند. مشارکت زنان بعدها در پروسه کشور سازی وارد شد. تنها بعد از این که دولت های استبدادی و تئوکراتیک احساس کردند که مشارکت زنان برای تکمیل سلطه بر جامعه، لازم و ضروری است، زنان را هم به پروژه کشورسازی راه دادند. اما پارادوکس اینجاست که مشارکت زنان با افزایش خشونت و استبدادطلبی همراه بوده است.

سیاست های اقتصادی اجراشده از سوی دولت، مانع و مخالف هرگونه گشایشی در بازار کار برای استخدام زنان است. چنین سیاست هایی مانع کسب سهم بزرگتری از قدرت رسمی توسط زنان می شوند. اساسا ذات دولت و و پروسه سیاسی با محدودسازی گزینه های موجود برای توانمندسازی زنان، مانع هدف ارتقای زنان از دنیایی احاطه شده توسط زندگی خانگی به سمت زندگی متوازن تر می شود. علاوه بر این ناتوانی و شکست دولت در اجرای اصلاحات اقتصادی و سیاسی، تهیه سطح مطلوب خدمات، استانداردهای زندگی و توسعه سرمایه انسانی، سازمانهای اجتماعی همانند خانواده، مذهب و قبیله را وادار می کند تا نقش مهم تری در جامعه ایفا کنند. در حقیقت واحدهای اجتماعی ذکر شده، فضایی را برای حمایت از کنترل و سلطه دولت فراهم می کنند. بنابراین در حالی که این واحدهای اجتماعی می توانند منبع قدرت برای زنان باشند، همزمان روابط جنسیتی پدرسالارانه و موقعیت نابرابر دوجنس را تقویت می کنند. شکست و ناتوانی دولت در بهبود شرایط اقتصادی، وظیفه مردان را برای تامین امکانات دشوار تر می کند و همین مساله بر ساختار خانواده و زندگی خانوادگی تاثیر می گذارد. در حالی که این امر می تواند عدم توازن و تعادل در رابطه بین زن و مرد را متزلزل کند، اما ممکن است خشونت بین دو جنس را در ازدواج به همین میزان افزایش دهد. برخلاف اقتدارگرایی، یک قرارداد اجتماعی کارآمدتر باید زنان را هم وارد امور کشوری کند. زنان نباید به قدرت سنتی خود و فضای خانگی راضی باشند. بلکه باید مشتاق کسب قدرت در سطوح رسمی باشند.